پایان سفر ده ساله با قطار هاگوارتز

ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۱۳/۱۳۹۰ ۱۱:۲۸:۰۰ ق.ظ.
برچسبها: خودنوشت، علمی-تخیلی 0 نظرات
تولد قهرمان 56 ساله من
همه از علاقه وافر من به “بیل گیتس” خبر دارن. همه می دونن که من چقدر طرفدار محصولات مایکروسافت هستم و با تمام احترام به بقیه محصولات، تا اونجایی که واقعا بتونم از محصولات این شرکت استفاده می کنم. همه این محصولات و این نوآوری ها و محصولات از شرکتی نشات میگیره که قهرمان دوست داشتنی من، بیل گیتس یکی از موسسینش بوده و هنوزم حتی اسمش وزنه سنگینی تو معرفی و پشتیبانی از محصولات به حساب می آد.
28 اکتبر 1955 تو شهر سیاتل، ویلیام هنری گیتس سوم، یا همون بیل گیتس متولد شد. تولدش رو از صمیم دل تبریک میگم. هرچند این متن هیچوقت به دستش نخواهد رسید، اما تولد مبارک مرد دوست داشتنی.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۰۸/۱۳۹۰ ۰۹:۵۷:۰۰ ب.ظ.
و سیب سوم
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۱۴/۱۳۹۰ ۰۴:۳۱:۰۰ ب.ظ.
و اینک سی و یک سالگی
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۰۵/۱۳۹۰ ۰۸:۰۸:۰۰ ب.ظ.
اندر مصائب کار برنامه نویسی در ایران
سال هاست که تو کار برنامه نویسی هستم. نه از سر اجبار، بلکه عاشقانه این شغل، دانش، تفریح یا هر چیز دیگه ای که اسمش رو که بذارید انتخاب کرده بودم و برای دانشگاه رفتن و کار و همه مسائل دیگه ای که سر راهم بود، سختی ها رو تحمل کردم.
همیشه از نشستن پشت کامپیوتر و برنامه نویسی، طراحی، خوندن خبرهای جدید مربوط به این حوزه و … لذت بردم. حتی روزهای زیادی که شاید سر یک ارور کوچیک وقت گذاشتم و اعصابم خورد میشد، خنده و شادی و حس خوبی که بعد از حل شدن موضوع بهم دست میداد خستگی تمام اون لحظات بد و ناجور رو از بین می برد.
روزها و شبهایی که بیدار میموندم، چه با دوستام تو محل کار و چه تنهایی تو دفتر یا خونه همه و همه لحظات خوب و بدی داشتن که من آگاهانه اون رو انتخاب کرده بودم ولی ازش لذت می بردم.
برنامه نویسی از نظر من خلق ایده ها و تولید محصولی بود که وقتی بهش نگاه می کردم، برای خودم در درجه اول لذت بخش و غرور آفرین بود و وقتی می دیدم که داره ازش استفاده میشه و من تونستم محصولی تولید کنم که به درد خورده و جایی داره ازش استفاده میشه، برای منی که هیچوقت نتونستم کاردستی، یا چیزی با دستهام تولید کنم واقعا حس خوب و عالی داشت.
از سال 78 تو این حوزه هستم. کارم تو حوزه طراحی و برنامه نویسی سایت و برنامه های تحت وب بوده. هیچی ادعایی مبنی بر دانستن همه موارد تو این حوزه ندارم و لی همیشه علاقه مند و پیگیر بودم و کار هایی که بهم محول شده رو به درستی و خوبی سعی کردم انجام بدم.
تمام این موارد رو گفتم و این مقدمه نسبتا طولانی در مورد چیزی که دوست داشتم رو گفتم تام برسم به این نکته: خسته شدم دیگه!
بله! خیلی ساده! از برنامه نویسی خسته شدم. نه اشتباه نکنید! از خود اینکار نه! از مصائب و مشکلاتی که پیش اومده خسته شدم. وقتی فکر میکنن که برنامه نویس یک ربات هستش و هر وقتی که میخوان ذهنش باید آماده برنامه نویسی باشه، وقتی مدیرت خودش نمیدونه هنوز چی میخواد و هر هفته ( حتی شده هر روز) سناریوی تو ذهنش رو عوض می کنه، وقتی تو به عنوان یک کارشناسی که سالهاست داری رو یه موضوعی کار می کنی و تقریبا تجربه خوبی پیدا کردی راجع به موضوعی تو حوزه دانش ات نظر میدی و اون رو اصلا اهمیت نمیدن و دقیقا بر عکسش رو انجام میدن، وقتی مشتری هیچی از چیزی که میگی رو درک نمیکنه و روی حرف اشتباه خودش پافشاری می کنه، وقتی مشاوری برات میارن که خودش بی سوادتر از تو هستش و فقط بنا به دلایل خاصی ازشون استفاده شده و نه تنها کمکی نمیکنه و بار کاری رو زیادتر می کنه، وقتی برنامه ریزی که به صورت کاملا استاندارد تهیه می کنی و یعد یه سری که هیچی نمیدونن میان و اون رو کاملا میریزن به هم، وقتی سخت افزار و پیش نیازهایی که لازم داری رو بهت ندن و فقط بخوان که کار انجام بشه، اون هم با هر کیفیتی، و خیلی دلایل و ناراحتی های دیگه وقتی باشه دیگه هیچ انگیزه ای نمیمونه.
من راحت از موضوعی پا عقب نمیذارم، ولی واقعا دیگه نمیکشم. نه از نظر ذهنی، و نه حتی از نظر جسمی آمادگی کار نرم افزار ندارم. به عنوان بخش کوچیکی از جامعه برنامه نویس و کسی که تو حوزه IT کار می کنم، حوزه برنامه نویسی رو ترک می کنم. میدونم که به هیچ جایی از دنیا بر نمیخوره، اما برای خودم این کار و تصمیم خیلی سختی هستش که با ناراحتی و دلشکستگی گرفتم.
امیدوارم دوباره روزهای خوب برگردن. دوباره اون خنده های بعد از اجرای موفق برنامه رو صورتم دیده بشه. دوباره اون حس سال های دور بهم برگرده.امیدوارم…
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۳/۲۲/۱۳۹۰ ۰۹:۲۸:۰۰ ق.ظ.
باران…
… چه بی فایده بارانی بود. تلاشش نیز. می دانی کوششاش چه بود؟ شستن نقشت از دلم و گرمایت از سرمایِ پاییزیِ تنم و رنگ زیبای چشمات از نگاهم. پی هوده تلاش می کند! ای باران! اگر تلاشت این است، ببار که بیهودهِ تلاش است و گر غیر از این است، باز ببار که دوست داشتنی تر می کنی نقش محبوبم را ….
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۲۰/۱۳۹۰ ۰۳:۰۷:۰۰ ب.ظ.
تخیل نکن! تخیل مردنی است
چند روز قبل مشغول دیدن بخش اول از آخرین فیلم سریِ هری پاتر بودم. هری پاتر و یادگاران مرگ. دیشب اولین قسمت از جنگ ستارگان رو دیدم. چند وقت پیش سری اول از انیمه های "ترنسفورمرز" رو دیدم. همه این ها علاوه بر فیلم ها و سریال های دیگه ای که دیده بودم قرار داشتن. هرچند من شاید مثل خیلی دیگه از دوستان تو این فضا نبودم و همه کتاب های خیلی خوب و معروف رو نخونده باشم، اما می تونم درباره علاقه ام و حداقل سری کتاب ها و فیلم های هری پاتر صحبت کنم. اما...
چند روز پیش که تو یکی از کتابفروشی های نسبتا معروف و بزرگ تهران داشتم دنبال کتابی برای دوستم می گشتم، یه دفعه به سرم زد که قفسه کتاب های ع.ت رو هم یه نگاهی بندازم.با تعجب دیدم تو این کتابفروشی چیزی به اسم قفسه علمی-تخیلی وجود نداره. از مسئول اونجا پرسیدم که کتابهای ع.ت کجا هستن و اون همه با کمک شک و تردید گفت تو بخش کودکان! من همه کاملا با تعجب گفتم پس بزرگا چی؟ و اون جوابش رو از سر بی میلی تکرار کرد:"گفتم که تو بخش کودکان!"
اولش برام جالب شد که خوب حالا ایشون اینطوری جواب دادن من برم ببینم که چی داره. بعد از رسیدن به بخش کودکان! تعجبم بیشتر شد. چون نه از کتاب های معروفی که بهم معرفی شده بود خبری بود و نه از چیدمان درستی برای کتابها. کاملا نا امید از اونجا بیرون اومدم و یکی دوجای دیگه رو سر زدم. باز هم همین بود. چیزی که حتما قبل از این هم وجود داشته و حتما من برای اولین بار دارم بهش توجه می کنم، بی توجهی به کتاب های علمی تخیلی هستش.
اما واقعا ع.ت چیست؟ آیا باید بخونیم؟ آیا واقعا فقط کودکان و نوجوانان باید این جور داستان ها رو بخونن؟! یا این فقط یک قالب ذهنی برای ما هستش که ارزشی نداره واقعا؟
توی دنیای واقعی ما چه اتفاقاتی مگه می افته؟ آیا جز این هستش که وقایع عادی، قالب بندی شده و نسبتا قابل پیش بینی رخ میده و ما مثلا از اونها درس می گیریم و به زندگی ادامه میدیم؟ حالا شما فکر کنید که علاوه بر این دنیای واقعی، دنیای دیگه ای هم باشه. مثلا مثل هری پاتر بفهمید که به دنیای دیگه ای هم تعلق دارید که اتفاقا در اونجا خیلی معروف هستید. یا می توانید در نبرد بین انسان ها و ربات ها، نجات دهنده نسل بشر باشید و با دشمنانتون بجنگید، درست مثل جان کانر. یا توی نبرد بین گرگینه ها و ومپایرها بودن هیجان نداره؟
همه اینها از تخیل شکل می گیره. از تخیل نویسنده ای که روی این موضوع ذهنش رو پرورش داده و گذاشته هرجا که می خواد بره. چه بسا خیلی از اختراعات بشر و پیشرفتهاش از تخیلاتمون در همون نسل و یا نسل های قبلی به دست اومده. وقتی داستان های سفر به ماه یا کرات دیگه یا ربات ها و ... مطرح می شد، آیا کسی فکر می کرد که واقعا روزی این اتفاق به حقیقت تبدیل بشه؟
اما برخورد ما با این موضوع چیه؟ تو بچگی بهت از این کتاب ها و فیلم ها نمی دن بخونی. چرا؟ چون اینا خشونت داره، تخیلیِ، ذهن آدم رو منحرف می کنه و از این چیزا. بزرگ هم که میشی میگن اینا واسه شما خوب نیست، این چرت و پرت ها چیه.این چیزا واسه بچه هاس و شما کارهای مهمتری هست تا خوندن این چیزا و الی آخر.
ولی وقتی عکس هایی که پابلیش می شد از فروشگاه هایی که کتابهای هری پاتر رو تو خارج می فروختن، یا صف فیلم های استار وارز جورج لوکاس رو نشون میدادن، می شد به راحتی جمعیت زیادی از مردم رو در سنین مختلف دید که برای چیزی که بهش علاقه دارن، انتظار می کشن و تخیلشون رو به پرواز در میارن. چیزی که در اینجا چندان جالب دونسته نمیشه و با همه چیز کلیشه ای برخورد میشه. واقعا چی میشه که ما هم اژدها داشته باشیم؟ یا آواتارمون رو به سیاره ای دیگه بفرستیم یا کوئیدیچ بازی کنیم.
تخیل همه ما شاید (حتما!) مثل همدیگه نیست. شاید کسی تخیلش رو پرورش داده باشه و یا به طور ذاتی قوه تخیلش زیاد باشه و بتونه داستان های جذاب و بی نظیری خلق کنه. ما هم در عوض می تونیم ذهنمون رو در کنار ذهن افراد قوی تر پرواز بدیم و در فضایی که اونها خلق می کنند سفر کنیم. باور کنیم که تخیل و فانتزی به سن محدود نمیشه و جلوی پرورش یا پروازش رو نگیریم.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۱۹/۱۳۹۰ ۱۲:۱۵:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: علمی-تخیلی 2 نظرات
برای قهرمانانم
ژاپن! سرزمین آفتاب تابان، سرزمین سامورایی های بی باک و سرزمین شکوفه های گیلاس، این روزها به شدت درگیر مشکلات ناشی از زلزله و سونامی و انفجار رآکتورهای هسته ای شان هستند. تصاویر دلخراش و وحشتناکی که شبکه های تلویزیونی به تصویر می کشند، بهت آور و حیرت انگیزه است. طبیعتی که بدون هیچ رحمی، شعله های خشم خودش را در غالب زلزله و سونامی بر سر مردم ژاپن وارد کرده و آنها را در هم کوبیده است. چیزی که در هر نقطه ای از جهان، هر لحظه امکان دارد به وقوع بپیوندد.
اما چیزی که در تصاویر به خوبی دیده می شود، آرامش، احترام و متانتی است که مردم شهرهای آسیب دیده از خودشان نشان می دهند. آرامشی که در پیدا کردن اجساد هم شهریانشان، افراد خانواده و نزدیکانشتن دیده می شود. آرامشی که در صف هایی که برای دریافت غذا تشکیل می دهند و آرامشی که در پشت چشمان خیسِ اشک آلودشان می بینم.
امروز، مرد ژاپنی با بغض از علاقه اش به شهرش می گفت. از چیزی که شاید دیگر وجود نداشته باشد. از چیزی که شاید نسل ها بگذرد و باز هم مثل روز اول نشود. از چیزی که مواد رادیواکتیویته ی موجود در آن، زندگی را امکان پذیر ننماید. از چیزی که... همه اینها درست. اما آنها ژاپنی اند. سخت کوش و بی پروا. می خواهند، پس انجام می دهند. شمشیرزنان سامورایی ای که شاید دیگر لباس رزم بر تن نداشته باشند و شمشیری در دست، اما روحشان همانقدر سامورایی است که اجدادشان بودند.
فاجعه زده هستند. آسیب دیدند، اما استوارند. آنها قبلا هم از طوفان های بزرگ و سهمگین دیگری هم به سلامت عبور کردند. آنها مردمان لحظات سخت هستند. آنها می توانند.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۰۵/۱۳۹۰ ۰۹:۱۱:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: خودنوشت، درسواره زندگي، روزانه 1 نظرات
ژانر علمی-تخیلی: مقایسه یا پذیرش
مدتی هست که دوباره به لطف یکی از دوستانم به خوندن، دیدن و صحبت کردن در مورد ژانر علمی تخیلی روی آوردم. هرچند این روی آوردن عمدا تو بخش فیلم و انیمه بوده. اگر انیمه(که من چندان در دیدن و درک کردنش تجربه ای ندارم و فقط چند قسمت از یک مجموعه رو دیدم) رو کنار بذاریم، اختصاصا می خوام در مورد دیدن و لذت بردن از ژانر علمی-تخیلی صحبت کنم.
من معمولا تنها فیلم میبینم و یا در گذشته که فرصت بیشتری داشتم، تنها به سینما می رفتم. اما خوب بارها پیش اومده که مجبور بودم یا دوست داشتم فیلمی رو که خودم دیدم و ازش لذت بردم رو با جمع قسمت کنم و با هم ببینیم. چون به نظرم فیلم خوبی بوده و دوست داشتم که اونها هم از دیدنش لذت ببرن. حالا این فیلم هرچیزی می تونسته باشه. از فیلم رمانتیک و خانوادگی تا فیلم های علمی تخیلی که موضوع بحث من هستند.
یکی از مشخصه های ژانر علمی-تخیلی، رها شدن ذهن نویسنده به فضا و زمانی هستش که یا در عالم واقعیت وجود ندارد، و یا مربوط به زمان و مکان دیگری است. در این سفر به زمان و مکان اگر از قوانین علمی و یا حتی دستمایه های آن بهره بگیریم داستان ها و روایت های بی نظیری خلق می شوند. شاید چیزی که برای ما به تصویر کشیده می شود، با آن چیزی که در ذهن ما یا حتی در واقعیت وجود دارد کاملا متفاوت است. اما وقوعش محتمل و در آینده حتی قریب والوقوع باشد.
اما خیلی مواقع پیش میاد که بیننده از اصل “پذیرش فضای داستان” دور میشه. این اصل رو من خودم برای خودم تعریف کردم و سعی می کنم همیشه ازش پیروی کنم. اصل “پذیرش فضای داستان” برای من خطوط قرمزی رو در پیش از روایت داستان مطرح نمیکنه. بلکه یادآوری می کنه داستانی که داره برای من روایت میشه در چه فضایی هستش و من برای پذیرفتن داستان(همون لذت بردن) باید چه چیزایی رو قبول کنم و با حتی چه چیزایی رو باید از ذهنم دور نگه دارم.
بذارید کمی از ماجرای علمی تخیلی دور شم و برم به فضای بالیود. بله! سینمای هند که طرفداران خودش رو هم داره. بارها شده که من خودم فیلمی از این دسته فیلمها دیدم و حتی شاید لذت هم بردم. فضای رنگی، موسیقی، رقص و آواز، عشق و عاشقی، پیدا شدن خواهر برادری که سالها از هم دور بودن و خیلی چیزهای دیگه که کاملا به صورت کلیشه در فیلم های هندی پیدا میشه و معمولا خیلی هم طرفدار داره. بالیود هم سبک خاصی برای خودش داره که اگر بخواهید فیلمی از اون رو ببینید و ازش لذت ببرید باید فضای فرهنگی-داستانی این ژانر رو بپذیرید، حتی اگر از اون چیزی که مورد نظر شماست خیلی فاصله داشته باشه.
شبیه به همین موضوع هم در ژانر علمی-تخیلی وجود داره. داستانی پر از رباتها، سفرهای درون شهری یا ابزارهای عجیب، ابرقهرمان هایی که از بین نمیرن، پرواز می کنن، حرکات عجیب انجام می دهند و خیلی موضوعات دیگر به علاوه موارد علمی مختلف، دستمایه این داستان ها هستند.
برای درک این فضا باید اون چیزی که محدودیت مورد پذیرش درک شما از وقایع هست را کنار بذاریم و اصلا پذیرش فضای داستان رو جایگزینش کنیم. چه اشکالی داره که مردی از آهن بتونه به آدم بدها غلبه کنه و در میان ما هم زندگی کنه؟ از کجا معلوم که روزی رباتها به انسان ها حمله نکنن؟ از کجا معلوم روزی انسان مجبور به ترک زمین نشه وبه جایی دیگه مهاجرت نکنه؟
همه این موارد ممکن است که در عالم واقعیت رخ نده، اما در عالم تخیل اجاره بدید چیزی که برایتان عجیب و غیر قابل باور هست، رخ بده. مگر زمانی که در کتاب ها و داستان ها رویای سفر به ماه و سفینه فضایی و … وجود داشت کسی می توانست آن را باور کند؟ چیزی که در زمانی به صورت علمی-تخیلی بود در زمان دیگری به وقوع پیوست.
داستان های علمی –تخیلی فضایی باز از ذهن نویسنده داستان را به نمایش میگذارند که برای فهمیدن و لذت بردن از آن نباید درگیر قید و بندهای دنیای واقعی بود.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۰۴/۱۳۹۰ ۱۱:۴۴:۰۰ ق.ظ.
برچسبها: علمی-تخیلی، فيلم، كتاب 0 نظرات
زندگی
زندگی به تلاشهایتان پاداش می دهد نه به بهانه هایتان.
اندرو متیو، ۵۱۳ درس زندگی، سام زالی
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۲/۰۳/۱۳۸۹ ۰۸:۱۷:۰۰ ق.ظ.
برچسبها: درسواره زندگي، گفته هاي بزرگان 0 نظرات
صبحانه ای برای دو نفر
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۱/۰۵/۱۳۸۹ ۰۱:۵۹:۰۰ ب.ظ.
داستان رستگاري در هشت دقيقه و چهل ثانيه
بخش اول: صحراي کاپريکا
هوا نه سرد بود نه گرم. آفتاب همچون سال هاي متمادي که بر زمين تابيده بود داشت کار خودش را انجام ميداد. اما "استارباک" متعجب بود. متعجب از چيزي که ديده و از اتفاقي که برايش افتاده است. از سرنوشتي که برايش چند وقت پيش افتاد و همه چيز را در زندگيش تحت تاثير قرار داد. از آن صندوقچهي عجيب. از آن روز آفتابي عجيب در صحراي "کاپريکا" در سياره "کُبُل". راز اين صندوق بود که استارباک را به ورطهاي عجيب در زندگي کشاند.
اين ماجرا در واقع اتفاقاتي است که استارباک بعد از اتمام ماموريتش در دفترش يادداشت کرده است. اتفاقاتي که هرچند در کتاب مقدس نقل شده بوده، اما شايد استارباک هيچگاه به اين شکل آن را در نظر خود نداشته بود. دفترچهاي که من يافتم و راز آن اتفاقات و اينکه اکنون خودم و نسل بشر چگونه حياتشان ادامه پيدا کرده است تا حدودي روشن شد.
اکنون که اين يادداشت را مي نگارم، استارباک در بين ما نيست. استارباک مدت ها پيش در راه انجام ماموريتي که نسل بشر هميشه مديون آن خواهد بود، قدم گذاشت و اکنون در ميان ما نيست. مدرکي دال بر مرگ او و يا حتي بر زنده بودنش يافت نشده. تنها يادگارش، دفترچه ايست که من آن را يافتم.
من James TE. Kerk استاد دانشگاه تاريخ و ادبيات باستان هستم. چند وقتي بود که به دنبال موضوعي ميگشتم که به کارم بر مي گشت. از سال ها پيش در تحقيقاتم که روي چگونگي زندگي انسان در دوران باستان بود، به جايي ميرسيدم که گذر از آن به قبل ممکن نبود. هميشه همچون پازلي بود که قطعه گم شدهاي در آن يافت ميشد.
چند سال پيش روزي مثل همين روزهايي که آفتاب بر زمين مي تابيد براي کاري به صحراي "کاپريکا" رفتم. هوا گرم و آفتاب سوزان بود. بادهاي موسمي وقت به وقت شروع به وزيدن مي کردند و از اين سوي صحرا به آن سو جولان ميدادند. بادهاي سنگيني که وقتي وزيدن ميگرفتند صحراي بي کران را صحنه رقص خود و شن ها مينمودند و لطافت رقصشان را بر سر هر موجود زندهاي، بيرحمانه فرود ميآوردند. در همين اوقات بود که براي فرار از يکي از طوفانهاي سهمگين در گوشه اي پناه گرفتم. باد ميوزيد و شنها را به شدت جابه جا مي کرد. هيچ چيز ديده نميشد. چشمهايم را به سختي باز نگه داشته بود.
به ناگاه در ميان اين همه شن و باد و طوفان برقي در گوشه اي از صحرا به چشمانم تابيده شد. برقي که تند و سريع گذر کرد. در لحظه اول پيش خودم فکر کردم که اشتباه از من بوده و چيزي اتفاق نيافتاده است. اما چندي بعد باز هم اين اتفاق افتاد. اين بار مطمئن شدم که شيء براقي در ميان شنهاست. از ترس اين که آن شيء را گم کنم خود را به سختي در ميان باد و طوفان به سمت آن شيء کشاندم. روي زمين ميخزيدم و سينه خيزگونه خودم را به آنسو مي کشيدم. بالاخره به هر سختي که بود خود را به آن شيئ رساندم.
چقدر در خواب يا بيهوشي بودم نميدانم. اما وقتي بيدار شدم آفتاب همچنان مي تابيد و اينبار خبري از طوفان و باد نبود. من در سطحي از شنها به خواب رفته بودم و آن شيء نوراني هم گم شده بود.
بخش دوم: صندوقچه قديمي
تا شب فرصت زيادي باقي نمانده بود. براي اينکه بتوانم شيء نوراني را پيدا کنم، بايد تعجيل ميکردم. هم تا طوفان بعدي زمان زيادي باقي نمانده بود و هم تاريکي شب به زودي بر نور خورشيد غلبه ميکرد و دشت را در سياهي فرو ميبرد. شروع به جابه جا کردن شنها کردم. وسيله چنداني نداشتم. اما به سختي با همان اندک وسيله شروع به کندن کردم. بعد از مدتي دستم به شيء سختي برخورد کرد. باز هم کندم تا اين که به صندوقچه فلزي رسيدم. صندوقي که بر خلاف اندازه نسبتا کوچکش، وزن زيادي داشت و کشيدن آن از زير شنها چندان آسان به نظر نميرسيد. بعد از مدتي تلاش موفق شدم که صندوق را بيرون بياورم.
صندوق قديمي به نظر ميرسيد اما چندان قيمتي نبود. روي آن چيز خاصي حک نشده بود و فقط روي در آن نشاني وجود داشت و نوشته اي به زبان کلينگان که برايم آشنا نبود اما حسي به من مي گفت که آن را جايي ديده ام. نشاني بود که تصويرش را نديده بودم امامطمئن بودم که از آن چيزي مي دانم. کنجکاوي ديگر امانم را بريده بود تا بدانم در آن صندوق چيست. صندوق را باز کردم. چيز زيادي در آن نبود. يک دفترچه، نشان نظامي شخصي به نام استارباک که بعدا فهميدم دفترچه به دست خط او بوده، يک اسلحه کمري، و يک شاخه گل سرخ خشک. همه اينها بازمانده از استارباک بود.
صندوق حس عجيبي داشت. حسي بود که بعدا دليلش را يافتم. آن دفترچه! با عجله باز کردم و خواندمش. حکايت عجيبي بود. حکايتي که هنوز در سينه من نهفته است و شايد بعد از مرگم که اين نوشتهها پيدا شدند بتوانند راهنمايي براي يافتن آن چه که در آن دفترچه بود شود. آن مکاني که الان فهميدم که نقطه اتصال من به آن نقطه از تاريخ که در جستجويش بودم است. چيزي که خودم نيز آن را با راهنماييهاي دفترچه يافتم و متحير شدم.
بخش سوم: معبد آتينا
مدتها از آنچه که يافته بودم ميگذشت. دفترچه را با علاقه زياد خوانده بودم. به اشاراتي که در آن بود نظر انداخته بودم و همه را به طور دقيق بررسي کرده بودم. در دفترچه اشاره اي مستقيم به محلي به اسم معبد نشده بود اما همه جا سخني از آن رفته بود. معبدي به اسم آتينا. معبدي که در تاريخ باستان هم سخن از آن رانده بودم اما آن چيزي که من گفته بودم، با چيزي که اينجا مي خواندم متفاوت بود. گويي تاريخ ديگري را داشتم بررسي مي کردم. استارباک در يادداشتهايش از ماموريتي براي يافتن تيرِ کمانچهي زُس ياد کرده بود. ماموريتي براي نجات نسل بشر از شر عاقبتي که به علت ندانم کاري خود بشر برايشان پديد آمده بود. عاقبتي که هر روزي که ديرتر راهي برايش پيدا مي کردند، زودتر به نابوديشان نزديکتر ميشدند.
استارباک براي يافتن تير زُس به سياره کبل، همانجا که ما در آن زندگي مي کنيم آمده بوده است. به سختي از روي اشارات معبد آتينا را که معتقد بوده است تير در آنجا قرار دارد يافته بوده و ...
من نيز بايد چنين مي کردم. بايد آنرا مييافتم. نوشته ها را جمعبندي کردم و راه افتادم به سوي سرنوشتي که شايد مرا به جايي مي رساند که هيچگاه انتظارش را نداشتم. روزها، هفته ها و ماه ها گشتم از دشت ها و صحراها تا کوهها و درهها. اما تقدير گويي چيز ديگري رقم زده بود. بعد از مدتها گشتن عاقبت به همان صحرا رسيدم. همان صحرايي که صندوق را در آن يافته بودم. امکان نداشت آن چيزي که من به دنبالش بودم در آنجا يافت مي شد. نه! محال بود. اما خداي کبل اگر چيزي ميخواست مگر ميشد که انجام نشود. پس اگر تقدير آن بود، انجام ميشد.
وسايل خود را در آنجا مستقر کردم و شروع به گشتم نمودم. مشکل آفتاب نبود، مشکل طوفان نبود، مشکل وسعت بيانتهاي اين دشت بود که تمامي نداشت. طوفانها گويي برنامهريزي شده بودند. هر 8 دقيقه و 40 ثانيه يک بار به مدت 20 دقيقه شروع مي شدند و درست راس 20 دقيقه پايان مي يافتند.
روزها از گشتن من ميگذشت. هر چه بيشتر مي گشتم، کمتر مييافتم. تا اينکه طبق معمول گرفتار طوفاني شدم. طوفاني سهمگين که مرا در همان اوايلِ شروعش از جا کند و به سويي پرتاب کرد. نميدانم چقدر بيهوش بودم، نميدانم چند طوفان ديگر از سر گذرانده بودم اما وقتي بهوش آمدم، ديدم زير سايه هستم. سايه! کاش از خدواند کبل چيز ديگري طلب کرده بودم. از جا که بلند شدم ديدم در مقابل عمارت بلند بالايي هستم که راهي براي ورود نداشت. به تناوب روي ديواره همان نوشته روي صندوقچه را مي ديدم. يعني اين همان معبد آتينا بود؟ آيا راه نفوذي داشت؟ اگر داشت پس کجا بود؟ اصلا اين عمارت چگونه قرار گرفته بود که کسي آن را نديده بود؟
همه اين سئوال ها در کسري از ثانيه از ذهنم گذر کردند. در زير انبود سئوالات بود که به خود آمدم و شروع کردم به گشتن. براي ورود به معبد طبق نوشته هاي استارباک بايد تيرِ زس را با خود مي داشتم. اما چگونه؟ مدتي گذشت بايد راهي براي ورود مي يافتم. حتما راهي بود. اين را درونِ خودم حس مي کردم. در مقابل يکي از اضلاع 12 گانه اين معبد بود. شروع به چرخيدن کردم. به همه جا دست مي زدم، همه چيز را امتحان مي کردم، تکان مي دادم. بايد راهي پيدا مي کردم.
بخش چهارم: روحِ گل سرخ
همينطور که مي گشتم چيزي در کنار يکي از نوشته ها نظرم را جلب کرد. ساقهي نصفه خشک شده يک گل. چيزي به ذهنم رسيد. شايد آن گل درون جعبه حکايتي دارد. هيچ کارِ خداي کبل بيحکمت نيست. همين که من در اينجا هستم همين که از ابتداي ماجرا اين همه اتفاق از سرم گذشته بود حتما حکمتي در آن بود. من آدم مذهبي نيستم، اما به اين موضوع اعتقاد دارم. بايد امتحان ميکردم آن را. گل را از صندوق که کمي آن طرف تر بود با خود آوردم. آن را همان گونه که بود به انتهاي ساقه خشک شده چسباندم. اتفاقي که حدس مي زدم در حال رخ دادن بود. زمين لرزيد و قسمتي از ديوار به درون درفت و چرخيد. باز نشد، اما به سختي مي شد از آن عبور کرد.
از آن گذشتم و پا به درون تاريکي گذاشتم. تاريکي مطلقي که تا آنروز به اين شدت نديده بود. گويي هر آنچه از نور در اين ساختمان بوده بلعيده شده است. سياهچاله اي به تمام معنا. از ترس قلبم به شدت ميزد، نفسم به درستي بالا نميآمد. پاهايم سست بود و چيزي در ذهنم گذر نداشت. مدتي گذشت که به خود آمدم. احساس ميکردم چيزي مرا مي خواند. چيزي يا کسي. قسمت دوم برايم عجيبتر بود. مگر در اينجا کسي در انتطار من است؟ مگر کسي در اينجا ميدانست که من ميآيم؟ قدم از قدم که برداشتم، آن شکاف نيز بسته شد و من ماندم و تنهايي. من ماندم و خلاء.
بخش پنجم: معبد آتينا
شکاف بسته شد. من ماندم و چهار ديوار و يک سقفِ پر ستاره . نميدانستم ترس بر من غلبه شده يا شگفتي. همانجا نشستم. کمي به دور و برم نگاه کردم. چندين سکو، ميز، يک شيء فلزي بلند و ديوار هايي که اشيايي بر آن قرار داشت. کمي آن طرفتر يک صندلي بود. صندلياي با شکلي غريب. به سختي از آن بلند شدم و به طرفش رفتم. تميز بود. بدون کوچکترين گرد و غباري! بر آن نشستم. همچون صندلياي که در کتابخانهام داشتم شروع کردم به تکان دادنش. فقط از روي عادت، شايد هم از روي ترس. احساس ميکردم جز من هم افراد ديگري در آنجا هستند و به من نگاه ميکنند. شايد هم ترس از محيط ناشناخته بود. احساس کردم کسي از پشت سر به من نگاه مي کند. نميدانستم برگردم يا هيچ عکس العملي از خود نشان ندهم!
به ناگاه برگشتم و ديدم تصورم اشتباه بود. کسي نبود، اما يک آينه بلند قدي، از کف زمين تا انتهاي سقف بلندِ معبد همه چيز را درون خود نشان مي داد. بلند شدم و روبرويش رفتم. تعجبم بيشتر شد. درون آينه چيزي از اشياء معبد ديده نميشد. آنجا عکس العملِ اشياء نبود. عکس العمل من نيز نبود. تنها چيزي که بود، من بودم و خودم. من بودم اما منِ من در آن نبود. من بودم، اما خودم نبودم. کسي ديگر بود که من را نشان ميداد. خودش براي خودش حرکت مي کرد و انگار داشتم خودم را در يک زمان ديگر مي ديدم. ترسيدم! به عقب رفتم. در اين عقب رفتن پايم به چيزي خورد و نقش بر زمين شدم. مجسمه اي ديدم که چهره اش غمگين بود و در دستش چيزي شبيه کاسه. کاسه اي آبي رنگ و شيشه اي که درونش آب بود. احساس کردم نماينده يکي از خدايگان که استارباک از آن به عنوان "آرتميس" نام برده بود باشد. الههي زمين و چشمه سارها و آبها و درياها. استارباک نوشته بود که در آن زمان معتقد بودند "آرتميس" است که آب را به کبل هديه کرده است.
اتاق پر بود از اشياء زيادي که نميدانستم چه هستند و چه چيزي درون خود دارند. ستارگاني که از بالا بر سرم نورشان را مي تاباندند، تاريکي را از بين برده بودند و مي توانستم اطرافم را ببينم. کمي جلوتر، پشت سر ديوار ها و سکوها و مجسمهها، ديواري بود که نظرم را به خود جلب کرد. ديواري که گلهايي بر آن چسبيده شده بودند. گلها به جا متصل نبودند. گويي در هوا معلق بودند و زندگي مي کردند. احساس مي کردم در اتاق رفت و آمدي مي شود. من چيزي نميديدم اما حس مي کردم. حسم تا آن موقع اشتباه نکرده بود. به آن اطمينان کردم و جلوتر رفتم.
بخش ششم: سرنوشت ما آدميان
جلوتر رفتم. نوشته اي بر ديواري بود. سعي کردم آن را بخوانم. نوشته به زبان کلينگان بود. با همان کلمه اي روي ديوار معبد و روي صندوقچه بود شروع شده بود. متن را خواندم.... باورم نميشد. چندين و چند بار آن را خواندم. از ترس به خودم لرزيدم چند قدم به عقب برداشتم . گويي تمام معبد بر سرم آوار شده بود. مي خواستم از آنجا فرار کنم. اما چگونه. هيچ راهي براي خروج نبود. ناگهان به ديواري که در مقابلم بود فکر کردم. 2 گل سرخ و يک ميوه در آسمان معبد آويزان و زنده. مجسمه اي در کنارشان بود که به آنها چشم دوخته بود. حتما همان خداي کشت و زرع کبل، "دميتر" بوده است. اما چيزي در اين ميان کم بود. "هادس"، خداي ناپديدِ کبل! يا همان خداي زيرزميني که همه چيز را در هر لحظه که لازم بود، انجام ميداد و کنار مي آمد. طبق نوشته استارباک بايد اينها نيز میبودند. جلوي گلها رفتم. گلها از همان نوعي بودند که من در دست داشتم و ميوهای در ميان آنها. چيزي به ذهنم رسيد. براي فرار از آنجا بايد تعجيل ميکردم. اگر طوفاني که هر 8 دقيقه و چهل ثانيه يکبار اتفاق مي افتاد و 20 دقيقه طول مي کشيد عامل به آنجا رسيدن من بود، پس همان نيز بايد مرا از آنجا مي برد. گل را بين گل هاي ديگر گذاشتم. ناگهان نوري از آن ساطع شد و به آسمان رفت. زمين لرزيد و ديوارها چرخيدند و طوفان شد. طوفاني مانند گذشته. اينبار ايستادم و چشمهايم را بستم و لبخندي زدم و آغوش گشودم. اين طوفانِ سرنوشت بود که مرا با خود مي برد. مقاومت در برابر آن بيهوده بود. خود را به آن سپردم...
20 دقيقه بعد بود. ساعت نداشتم اما مطمئن بودم. من در همان صحرا به همان تنهايي! اصلاح مي کنم. تنها تر از قبل. استارباک نمرده بود. روح او بود که در معامله اي با خدايگانِ خشم و نفرت، باعث نجات نسل بشر شده بود. نسل بشري که با گناهانشان خشم خدايگان را برانگيخته بودند. خدايگاني که انتقام مي خواستند و جنگ. اما استارباک فدا کرد خود را تا ما بمانيم.
اکنون من بودم و صحراي بيکران. من ديگر به آنجايي که از آن آمده بودم تعلق نداشتم. سرنوشتم عوض شده بود. نوشته روي ديوار را به ياد آوردم، به آن فکر کردم و در صحرايي که در آن مدفون شده بودم چشم انداختم: "و ما تقدير شما را از اين مکان شکل ميدهيم، ما به خاطر روح او به بشر رحم کرديم و فرصتي دوباره داديم. تاريخ تکرار مي شود. اما نسل بشر باز هم اشتباه خواهد کرد."
296 AB
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۰/۰۸/۱۳۸۹ ۰۱:۲۷:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: خودنوشت، داستان 0 نظرات
جهان سوم - 4
جهان سوم جاییه که وقتی یه مردی گریه می کنه همه بهش با نگاه تمسخر یا دلسوزی بهش نگاه می کنن و در بهترین حالت دستی رو سرش می کشن و میگن: “مرد که گریه نمیکنه! درست میشه!”
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۹/۱۲/۱۳۸۹ ۰۵:۰۸:۰۰ ب.ظ.
مرثیه در مرگ ایگناسیو سانچز مخیاس
گاوباز اسپانیولی
اثر: فدریکو گارسیا لورکا
1
زخم و مرگ
در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچهی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکههای پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذرِ نیکل و بذرِ بلور افشاند
در ساعت پنج عصر .
اینک ستیزِ یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر .
رانی با شاخی مصیبتبار
در ساعت پنج عصر .
ناقوسهای دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر .
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر .
در هر کنار کوچه، دستههای خاموشی
در ساعت پنج عصر .
و گاو نر، تنها دلِ برپای مانده
در ساعت پنج عصر .
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر .
چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را
در ساعت پنج عصر .
مرگ در زخمهای گرم بیضه کرد
در ساعت پنج عصر .
بیهیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری در حُکمِ بسترش
در ساعت پنج عصر .
نِیها و استخوانها در گوشش مینوازند
در ساعت پنج عصر .
تازه گاوِ نر به سویش نعره برمیداشت
در ساعت پنج عصر .
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگینکمانی بود
در ساعت پنج عصر .
قانقرایا میرسید از دور
در ساعت پنج عصر .
بوقِ زنبق در کشالهی سبزِ ران
در ساعت پنج عصر .
زخمها میسوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر .
و در هم خُرد کرد انبوهیِ مردم دریچهها و درها را
در ساعت پنج عصر .
در ساعت پنج عصر .
آی، چه موحش پنج عصری بود !
ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها !
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه !
2
خون منتشر
نمیخواهم ببینمش !
بگو به ماه بیاید
چراکه نمیخواهم
خونِ ایگناسیو را بر ماسهها ببینم.
نمیخواهم ببینمش !
ماهِ چارتاق
نریانِ ابرهای رام
و میدانِ خاکی خیال
با بیدبُنانِ حاشیهاش.
نمیخواهم ببینمش !
خاطرم در آتش است.
یاسمنها را فراخوانید
با سپیدی کوچکشان !
نمیخواهم ببینمش !
ماده گاوِ جهان پیر
به زبان غمینش
لیسه بر پوزهیی میکشید
آلودهی خونی منتشر بر خاک،
و نره گاوانِ «گیساندو »
نیمی مرگ و نیمی سنگ
ماغ کشیدند آنسان که دو قرن
خسته از پای کشیدن بر خاک.
نه.
نمیخواهم ببینمش !
پله پله بَر میشد ایگناسیو
همهی مرگش بر دوش.
سپیدهدمان را میجست
و سپیدهدمان نبود.
چهرهی واقعی خود را میجست
و مجازش یکسر سرگردان کرد.
جسم زیباییِ خود را میجست
رگِ بگشودهی خود را یافت.
نه ! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
من ندارم دلِ فوارهی جوشانی را دیدن
که کنون اندک اندک
مینشیند از پای
و تواناییِ پروازش
اندک اندک
میگریزد از تن.
فورانی که چراغان کردهست از خون
صُفّههای زیرین را در میدان
و فروریخته است آنگاه
روی مخملها و چرم گروهی هیجان دوست.
چه کسی برمیدارد فریاد
که فرود ارم سر ؟
ـ نه ! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
آن زمان کاین سان دید
شاخها را نزدیک
پلکها بر هم نفشرد.
مادران خوف
اما
سر برآوردند
وز دلِ جمع برآمد
به نواهای نهان این آهنگ
سوی ورزوهای لاهوت
پاسدارانِ مهی بیرنگ:
در شهر سهویل
شهزادهیی نبود
که به همسنگیش کند تدبیر،
نه دلی همچنو حقیقتجوی
نه چو شمشیر او یکی شمشیر.
زورِ بازوی حیرتآورِ او
شطّ غرندهیی ز شیران بود
و به مانند پیکری از سنگ
نقش تدبیر او نمایان بود.
نغمهیی اَندُلسی
میآراست
هالهیی زرین بر گِرد سرش.
خندهاش سُنبل رومی بود
و نمک بود
و فراست بود.
ورزابازی بزرگ در میدان
کوهنشینی بیبدیل در کوهستان.
چه خوشخوی با سنبلهها
چه سخت با مهمیز !
چه مهربان با ژاله
چه چشمگیر در هفتهبازارها،
و با نیزهی نهاییِ ظلمت چه رُعبانگیز !
اینک اما اوست
خفتهی خوابی نه بیداریش در دنبال
و خزهها و گیاهِ هرز
غنچهی جمجمهاش را
به سرانگشتانِ اطمینان
میشکوفانند.
و ترانهسازِ خونش باز میآید
میسُراید سرخوش از تالابها و از چمنزاران
میغلتد به طول شاخها لرزان
در میان میغ بر خود میتپد بیجان
از هزاران ضربت پاعای ورزوها به خود پیچان
چون زبانی تیره و طولانی و غمناک ـ
تا کنار رودبارانِ ستارهها
باتلاق احتضاری در وجود آید.
آه، دیوارِ سفید اسپانیا !
آه، ورزای سیاهِ رنج !
آه، خونِ سختِ ایگانسیو !
آه، بلبلهای رگهایش !
نه.
نمیخواهم ببینمش !
نیست،
نه جامی
کهش نگهدارد
نه پرستویی
کهش بنوشد،
یخچهی نوری
که بکاهد التهابش را.
نه سرودی خوش و خرمنی از گل.
نیست
نه بلوری
کهش به سیمِ خام درپوشد.
نه !
نمیخواهم ببینمش !
3
این تختهبندِ تن
پیشانیِ سختیست سنگ که رؤیاها در آن مینالند
بیآب مواج و بی سروِ یخزده.
گُردهییست سنگ، تا بار زمان را بکشد
و درختان اشکش را و نوارها و ستارههایش را.
بارانهای تیرهیی را دیدهام من دوان از پی موجها
که بازوان بلند بیختهی خویش برافراشته بودند
تا به سنگپارهی پرتابیشان نرانند.
سنگپارهیی که اندامهایشان را در هم میشکند بیآنکه به خونشان آغشته کند.
چراکه سنگ، دانهها و ابرها را گرد میآورد
استخوانبندی چکاوکها را و گُرگانِ سایهروشن را.
اما نه صدا برمیآورد، نه بلور و نه آتش،
اگر میدان نباشد. میدان و، تنها، میدانهای بیحصار.
و اینک ایگناسیوی مبارکزاد است بر سرِ سنگ.
همین و بس ! ـ چه پیش آمده است ؟ به چهرهاش بنگرید:
مرگ به گوگردِ پریدهرنگش فروپوشیده
رخسارِ مردگاوی مغموم بدو داده است.
کار از کار گذشته است ! باران به دهانش میبارد،
هوا چون دیوانهیی سینهاش را گود وانهاده
و عشق، غرقهی اشکهای برف،
خود را بر قلهی گاوچر گرم میکند.
چه میگویند ؟ ـ سکوتی بویناک برآسوده است.
ماییم و، در برابر ما از خویش میرود این تختهبند تن
که طرح آشکارِ بلبلان را داشت؛
و میبینیمش که از حفرههایی بیانتها پوشیده میشود.
چه کسی کفن را مچاله میکند ؟ آنچه میگویند راست نیست.
اینجا نه کسی میخواند نه کسی به کُنجی میگرید
نه مهمیزی زده میشود نه ماری وحشتزده میگریزد.
اینجا دیگر خواستار چیزی نیستم جز چشمانی به فراخی گشوده
برای تماشای این تختهبند تن که امکان آرامیدنش نیست.
اینجا خواهانِ دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند.
مردانی که هَیون را رام میکنند و بر رودخانهها ظفر مییابند.
مردانی که استخوانهاشان به صدا درمیآید
و با دهان پُر از خورشید و چخماق میخوانند.
خواستارِ دیدار آنانم من، اینجا رو در روی سنگ،
در برابر این پیکری که عنان گسسته است.
میخواهم تا به من نشان دهند راه رهایی کجاست
این ناخدا را که به مرگ پیوسته است.
میخواهم مرا گریهیی آموزند، چنان چون رودی
با مهی لطیف و آبکنارانی ژرف
تا پیکر ایگناسیو را با خود ببرد و از نظر پنهان شود
بی آنکه نفسِ مضاعف ورزوان را بازشنود.
تا از نظر پنهان شود در میدانچهی مدوّر ماه
که با همه خُردی
جانور محزون بیحرکتی باز مینماید.
تا از نظر پنهان شود در شبِ محروم از سرودِ ماهیها
و در خارزارانِ سپیدِ دودِ منجمد.
نمیخواهم چهرهاش را به دستمالی فروپوشند
تا به مرگی که در اوست خو کند.
برو، ایگناسیو ! به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور !
بخسب ! پرواز کن ! بیارام ! ـ دریا نیز میمیرد.
4
غایب از نظر
نه گاو نرت باز میشناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچهگان خانهات.
نه کودک بازت میشناسد نه شب
چراکه تو دیگر مُردهای.
نه صُلب سنگ بازت میشناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه میشوی.
حتا خاطرهی خاموش تو نیز دیگر بازت نمیشناسد
چراکه تو دیگر مُردهای.
چراکه تو دیگر مُردهای
همچون تمامی مردهگان زمین.
همچون همه آن مردهگان که فراموش میشوند
زیر پشتهیی از آتشزنههای خاموش.
هیچکس بازت نمیشناسد، نه. اما من تو را میسرایم
برای بعدها میسرایم چهرهی تو را لطف تو را
کمالِ پختهگیِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود.
زادنش به دیر خواهد انجامید ـ خود اگر زاده تواند شد ـ
آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.
نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که میمویند
و نسیمی اندوهگن را که به زیتونزاران میگذرد به خاطر میآورم.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۹/۰۵/۱۳۸۹ ۰۹:۰۲:۰۰ ب.ظ.
جهان سوم - 3
جهان سوم جاییه که مدال طلای بازیکنان رو تو مسابقات ورزشی نشونه سلامتی و اقندار نسل جوان اون مملکت برداشت میکنه مجریِ تلویزیون.! پس این همه چوون معتاد و دزد و قاتل که آفتابه میندازن دور گردنشون و می چرخونن و آدم تو گوشه کتار خیابون و جوب! می بینه چی هستن؟ احتمالا جوون حساب نمیشن
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۲۶/۱۳۸۹ ۰۵:۰۹:۰۰ ب.ظ.
غرورم! شکست
پی نوشت:
درونم اتفاقات عجیبی افتاد. صداش رو شنیدم.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۲۲/۱۳۸۹ ۱۱:۰۴:۰۰ ق.ظ.
برچسبها: خودنوشت، درسواره زندگي 2 نظرات
همه نامه های بعد از مرگِ من
خوب این هم از این! کاری که می خواستم انجام بدم تموم شد. همیشه آرزوم این بود که اگر یه روز مردم، اگر دیگه کسی رو ندیدم، بتونم بعد از مرگم یه سری حرفها رو بهش بزنم. برای هر کس چند دقیقه ظاهر بشم، حرف هام رو بزن و غیب شم.
ایده اش از مراسم ختم یکی از آشناها بهم رسید. خیلی کوچیک بودم. خودم رو جای اون کسی که داشت مداحی می کرد تصور کردم که دارم جای اون طرف، برای بقیه یه نامه می خونم. دارم براشون از زبان اون کسی که فوت کرده حرف می زنم.
مدت ها بود که می خواستم این کار رو برای خودم بکنم. این چند وقت که خیلی اوضاع خوبی نداشتم چند تا از این نامه ها رو همینطوری نوشتم. اولش خیلی جدی نبود… اما یهو جدی گرفتمش. برای چندین نفر نوشتم. بعضی ها رو پاره کردم و دوباره نوشتم. الان بیشتر از 10 تا نامه شده. اعضای خانواده و دوستان و بعضی آدمهای خاص.
از اینکه به دستشون هم برسه نگران بودم. هنوزم هستم البته. واسه همین همشون رو گذاشتم پیش دو تا دوست مطمئن. خودشونم جزو اون آدمهایی هستن که نامه داره.
فقط بدیش اینه که اگر یه روز افراد صاحب نامه اون ها رو بخونن، من از حالت بعدشون خبردار نمیشم. نه! نمی شم
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۰۵/۱۳۸۹ ۰۹:۲۲:۰۰ ب.ظ.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . . .
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.
پابلو نرودا، ترجمه احمد شاملو
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۰۷/۱۳۸۹ ۰۹:۴۵:۰۰ ب.ظ.
این سو و آن سو
این سو غم و آن سو شادی
این سو اخم و آن سو لبخند
این سو تنهایی و آن سو عشق 2 نفر.
اینسو من و آنسو او
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۰۱/۱۳۸۹ ۰۶:۳۶:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: خودنوشت، شعر 0 نظرات