1000 روز انتظار تا بازي هاي المپيك 2012


كمي بيش از 1000 روز به شروع برگزاري بزرگترين رويداد ورزشي كه هر چهار سال يكبار برگزار مي‌شود باقي مانده است.
تقريباً 1000 روز به شروع المپيك 2012 لندن. با اين حال تيم فني مسئول برگزاري مسابقات، آماده است.
بعد از حدود يك سال از شروع آماده سازي بخش‌هاي مختلف، شركت Atos Origin كه در واقع رهبر كنسرسيومي است كه وظيفه طراحي و اجراي زيرساختهاي فني بازي‌هاي المپيك 2012 را به عهده دارد، براي شروع كار آماده است. با پايان سال جاري ميلادي اين كنسرسيوم بايد مقدار زيادي از طراحي‌هاي سيستم‌ها و زيرساخت‌هاي فناوري اطلاعات سايت المپيك در شرق لندن و برخي نقاط ديگر در سطح انگلستان را به اتمام برساند.
كار بر روي ساخت و پياده سازي زيرساخت‌هاي فناوري اطلاعات در ابتداي سال جديد ميلادي آغاز خواهد شد. اولويت اين كارها با شروع به ساخت مركز داده‌هاي مسابقات و سايت اينترنتي‌ خواهد بود كه داوطلبان بتوانند در زمان مسابقات با استفاده از آن، اخبار و رويدادهاي مسابقات المپيكي آينده را به شيوه‌اي آسان و سريع پوشش دهند. بعد از اتمام اين موارد، آزمايشگاه‌ها و مراكز آزمون قرار مي‌گيرند كه بايد با گامهايي استوار و مطمئن به آماده سازي آنها پرداخته شود.
زماني كه همه اين موارد در نوامبر 2010 به اتمام رسيد، مركز آزمون با استفاده از روش‌هاي شبيه‌سازي، رويدادها و مسابقاتي را كه قرار است به طور واقعي در ژوئن 2012 اتفاق بيافتد، جهت بررسي و رفع هرگونه اشكال احتمالي ، شبيه‌سازي كرده و توسط اين كار هسته اصلي فناوري‌هاي خود را مورد آزمايش قرار مي‌دهد.
بخش‌هاي مختلفي از فناوري اطلاعات كه به طور جداگانه ساخته شده و در نهايت به يكديگر متصل شده اند، مانند سيستم‌هاي مديريت بازي‌ها كه وظيفه فعاليت در زمينه مجوزهاي لازم، حمل و نقل، محل اسكان، گزارشات پزشكي، مدارك ورزشي، اطلاعاتي كه در اختيار رسانه‌ها قرار مي‌گيرد و مواردي از اين قبيل با استفاده از اين روش تحت آزمايش قرار مي‌گيرد.
رئيس شركت Atos عنوان كرد: "تمامي افرادي كه در پروژه‌هاي آماده‌سازي درگير هستند به اين موضوع واقفند كه تمام لحظات داراي ارزش زيادي بوده و با توجه به اين موضوع كه از سال آينده ميلادي كار ساخت زيرساخت‌هايي مانند آزمايشگاه‌ها آغاز مي‌شود كار بسيار سنگيني به عهده‌شان قرار گرفته است. "
در سال بعد، با اتمام كارهاي المپيك زمستاني 2010 ونكوور، تيم انگليسي با تيمي فعاليت خواهد كرد كه هسته اصلي آن را افرادي تشكيل داده‌اند كه از المپيك 2004 آتن در اين زمينه فعاليت داشتند. شايد به گفته رئيس شركت Atos چالش‌هاي زيادي با افزايش تعداد افراد و همچنين افزايش حجم كاري در سال آينده رخ دهد.
هرچند كه هسته اصلي شبكه، سيستم‌هاي امنيتي و معماري‌هاي اطلاعاتي بكار رفته براي المپيك 2012 لندن شبيه مواردي است كه در المپيك 2008 پكن استفاده شده، اما تغييراتي در جهت بهبود عملكرد بخش‌هاي زيادي صورت خواهد گرفت.
رسانه‌ها، آژانس‌هاي خبري، و سازمانهاي ديگر اين بهبود عملكرد را در اطلاع‌رساني و يا فعاليت‌هاي خود مشاهده خواهند كرد كه باعث افزايش محدوده كاري، شخصي سازي موارد مهم و در كل باعث افزايش استفاده كساني مي‌شود كه بزرگترين رويداد ورزشي هر چهار سال را تعقيب مي‌كنند.
آيا لندن2012 برگ جديدي در عرصه استفاده از فناوري اطلاعات در زمينه ورزش خواهد بود؟ تنها كمي بيش از 1000 روز به آغاز مسابقات مانده است.

باطري‌هاي به قطر و وزن كاغذ

 

فرض كنيد بسته مواد غذايي مي‌خريد كه بر روي خود نمايشگر الكترونيكي داشته و تمام اطلاعاتي را كه قبل از اين به صورت چاپي روي آنها تعبيه مي‌شد، اكنون به صورت الكترونيكي بر روي بسته غذايي مي‌بينيد و يا

با دريافت كردن امواج راديويي پس از گم كردن چمدانتان، از محل آن مطلع مي‌شويد و به سراغش مي رويد. تمام اين موارد شايد با ساخت باطري هاي نسل جديد امكان‌پذيرتر جلوه كند.
بسياري از مهندسين، روياي ساخت باطري‌هايي به سبكي، انعطاف پذيري و قطر يك كاغذ دارند. دستگاه هايي كه از چنين باطري‌هايي استفاده مي كنند به شدت وزنشان نسبت به نسل قبلي خودشان سبكتر شده و نازكتر به نظر مي‌رسند. اما آيا اين فقط يك روياست؟
در حال حاضر تعدادي از محققان و دانشمندان دانشگاه اوپسالاي سوئد بر روي ساخت چنين باطري هايي كار مي‌كنند و حتي موفق به ساخت نمونه اي از اين نوع باطري ها نيز شده‌اند. اين باطري سبك و نازك و در اصل از كاغذ ساخته شده است. اگرچه اين باطري براي استفاده وسايل امروزي ما مناسب نيست، اما مي تواند راه را براي ساخت چنين دستگاه‌ها و باطري‌هايش باز كند.
باطري‌ها عموما به صورت الكترو شيميايي كار مي‌كنند. هر يك از آنها حاوي دو الكترود (آند و كاتد) غرق در الكتروليت است. باطري‌هاي ليتيوم-يون كه معمولا در دستگاه‌هايي مانند موبايل‌ها و يا كامپيوترها مورد استفاده قرار مي‌گيرند، معمولا داراي آند ساخته شده از كربن و كاتد اكسيد كبالت ليتيم و  الكتروليتي از نمك ليتيم در حلال‌هاي آلي هستند. زماني كه باطري در حال شارژ شدن مي‌باشد، الكترون‌ها به كاتد پمپ مي‌شوند. اين كار باعث مي‌شود كه يونهاي ليتيوم حركت كرده و به سمت آند بروند. وقتي كه باطري مورد استفاده قرار مي‌گيرد، مسيري كه بيان شد به صورت بر عكس عمل كرده و يونها از آند خارج شده و به سمت كاتد مي‌روند.
دستگاهي كه ساخته شده و توسعه پيدا كرده است به دستگاه nanoletter معروف شده است. اين دستگاه از تركيبات سلولز كه در ساخت كاغذ بكار مي رود ساخته شده است، اگرچه اين سلولزها از نوع قديمي‌شان نيستند مانند نسل قبلي خود از درختان يا الياف بدست نمي‌آيند بلكه براي تهيه آنها از جلبك‌ها استفاده مي‌شود.
محققان براي ساخت اين باطري تصميم گرفتند از نوع خاصي از پليمر به نام polyprolle كه آغشته به سلولزهاي جلبكي است و باعث توليد بسيار مطلوب برق مي شود و براي ساخت آند و كاتد از مواد اوليه خود استفاده كردند. براي الكتروليت اين باطري‌ها آن ها از كاغذ صافي مخصوصي كه در آب شور قرار گرفته بود استفاده كردند.
در حال حاضر محققان به دنبال اقتصادي كردن طرح خود هستند. به هر حال باطري‌هايي كه به اين شيوه از جلبك ها تهيه مي‌شوند نمي‌توانند جايگزين باطري هاي ليتيومي شوند، چون كارايي آنها در حدود يك سوم باطري هاي ليتيومي است و شايد براي استفاده‌ خاص مورد استفاده قرار گيرند.
يكي از اين كاربردها شايد ساخت دستگاه كوچك راديويي به همراه چنين باطري‌هايي در چمدان‌ها و يا كيف هاي دستي باشد كه در صورت مفقود شدنشان بتوانند با ارسال امواج راديويي صاحبانشان را از محل خود مطلع كنند. يك احتمال ديگر تعبيه نمايش گرهايي بر روي بسته هاي غذايي باشد.
علاوه بر اين، پژوهشگران ديگري موفق به ساخت باطري‌هايي با استفاده از ترانزيستور شدند. تمام اين موارد دسترسي به زندگي بدون كاغذ و مبتني بر وسايل الكترونيكي جديد را سرعت بخشيده و نقطه عطف ديگري در سبك زندگي الكترونيكي نسل بشر به شمار مي رود.

 

لينك مقاله در سايت ICTpress

نيايشي از دكتر علي شريعتي

 

 

خدایا:

کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟

مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟

من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی ، در این تنها کشور شیعه جهان ، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما‌ «فاطمه» را آنچنان که سلیمان کتانی - طبیب مسیحی - شناسانده است، و «علی» را آنچنان که دکتر جورج جرداق - طبیب مسیحی - توصیف میکند و «اهل بیت» را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و «ابوذر غفاری» را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی «قرآن» را آنچنان که بلاشر - کشیش رسمی کلیسا - ترجمه نموده است و «پیغمبر» را آنچنان که ردنسن - محقق یهودی - میبیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان رسمی ولایت و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی!! توفیق یابند.

خدایا این مردم شیعه اند ، شیعه علی ، تنها پیروان اهل بیت ، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمت های خاندان علی را یافته اند؟؟

و دکتر بنت الشاطی ، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی ، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت ، که میگفت:(من در این خانه زندگی میکنم )، سنی است؟

و بلاشر که روحانی رسمی مسیحیت بود و چهل سال در تحقیق و ترجمه قرآن رنج برد و بر روی آیات کور شد کافر است؟

و ماسینیون که دریایی از دانش بود و ۲۷ سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و هرگاه از فاطمه ، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن میگفت ، سراپا مشتعل میشد کافر است؟

خدایا:

به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟

 

آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناخت مسمی ها ؟؟

«دکتر علی شریعتی»

(نیایش )

مورچه هاي ديجيتال در برابر كرم ها

طبيعت همواره الهام بخش بشر در زمينه هاي مختلف بوده و اين بار اين موضوع در زمينه امنيت كامپيوترها رخ داده است. امنيتي كه توسط كرمهاي كامپيوتري مورد تهديد قرار گرفته است و قرار است توسط مورچه هاي ديجيتال تامين گردد.
كرمهاي كامپيوتري اين قابليت را دارند كه از طريق شبكه هاي كامپيوتري و يا دستگاه هاي قابل حمل به سرعت تكثير شده و دردسرهاي بزرگي براي امنيت كامپيوترها بوجود بياورند. اما پژوهشگران قصد دارند با به ثمر رساندن طرح جديدي در زمينه امنيت كامپيوترها فصل جديدي در رفع اين معضل رقم بزنند.
محققان امنيتي كشف كرده اند كه مي توانند از روشهاي دفاعي مورچه ها براي تامين امنيت در كامپيوترها استفاده كنند. ارين فالپ، استاد دانشگاه Wake Forest و پروفسور علوم كامپيوتر ، در اين زمينه مي گويد: "ما مي دانيم در طبيعت مورچه ها روشهاي بسيار موفقيت‌آميزي در زمينه مقابله با تهديدات دارند. آنها مي توانند در مقابل تهديد به سرعت از خود دفاع كرده و پس از رفع آن مجددا رفتارهاي عادي خود را بروز دهند. ما تلاش مي كنيم تا از اين وضعيت الهام گرفته و ساختاري براي امنيت كامپيوترها بسازيم."
دانشگاه Wake Forest موفق به ساخت مورچه هاي ديجيتالي‌ در اين راستا شده است. اين مورچه ها در واقع برنامه هايي هستند كه از كامپيوتري به كامپيوتر ديگر از طريق شبكه دنبال تهديدات مي گردند و به محض اينكه يكي از اين برنامه ها تهديدي را كشف كند، بقيه برنامه ها را از آن مطلع كرده و همگي در آن محل جمع مي شوند. اين كار از طريق روش ازدحام هوشند صورت مي‌گيرد. اين موضوع اجازه مي دهد تا به سرعت فايلهاي خطرناكي كه از طريق مشاهده فعاليت مورچه ها شناسايي شده است قرنطينه شوند. اين تحقيق همچنين مي تواند فصل جديدي در زمينه نسل بعدي برنامه هاي ضد ويروس باز كند. به طور معمول برنامه هاي ضد ويروس حجم زيادي دارند و از منابع بسيار زيادي استفاده مي كنند. هرچند برنامه هاي كوچكي مانند برنامه جديد رايگان ضد ‌ويروس مايكروسافت بوجود آمده است اما موضوع منابع مصرفي هنوز مورد توجه است.
رويكرد محققان دانشگاه Wake Forest در اين زمينه به اين صورت است كه به جاي داشتن يك برنامه امنيتي يا ضد ويروس در حال اجرا بر روي كامپيوتر يا در شبكه، تعداد 3000 از انواع مورچه هاي ديجيتال كه هر يك قادر به تشخيص خرابي يا تهديد خاصي است داشته باشيم. اين مورچه ها بعد از بازديد از هر محلي، به همان شكلي كه مورچه ها در دنياي واقعي از خود اثري به جا مي گذارند، آن محل را نشانه گذاري مي كنند. نشانه هاي قويتر يا ويژه بيانگر وجود تهديد در آن محل بوده و باعث جمع شدن مورچه ها در يك محل براي مقابله با تهديد مي‌گردد.
براي جلوگيري از پخش شدن اتفاقي،‌ مورچه ها به نگهبان احتياج دارند. اين نگهبان يا برنامه مديريتي سودمند در كامپيوتر اجرا شده و وظيفه نگهداري از مورچه ها را به عهده مي گيرد. از طرفي اين برنامه مديريتي به مديران اجازه مي دهد تا مراقبت، سطح‌بندي ويژه مورچه ها،‌ نگهداري، تعمير و پشتيباني از توابع مربوط به عملكرد مورچه ها را به سهولت انجام دهند.
محققان مي گويند : نتيجه اين تحقيق مي تواند دستاورد بزرگي براي شركتهاي بزرگ، دولتها و دانشگاه ها داشته باشد. بايد منتظر بود و ديد آيا اين مورچه هاي كوچك مي توانند در آينده نه چندان دور وظيفه سنگين تامين امنيت كامپيوترها را به خوبي انجام دهند؟

چشمهاي بايونيك، جايگزين هايي براي لنزها

تصور كنيد که با شخصي در خيايان مواجه می‌شوید که در نظر اول چهره آشنايی دارد اما او را به هیچ عنوان به خاطر نمي‌آوريد.
در همين لحظه در چشم شما و در كنار چهره آن فرد، نام و اطلاعاتي از فرد پديدار شده که لحظه اي را در جنگ تصور كنيد چشمهاي شما در اطلاع رساني مختصاتي به شما كمك كنند و شما را از گرفتاري بزرگي نجات بخشند. اينها بخشي از يك فيلم تخيلي يا بازي كامپيوتري نيست. بلكه طرحي تحقيقاتي است كه در زمينه چشمهاي بايونيك و در دانشگاه واشنگتن در حال بررسي است.
از اواخر قرن 19 افرادي كه بينايي چشمانشان دچار اشكال مي شد، امكان استفاده از لنزهاي طبي جهت رفع اين مشكل را پيدا كردند. در آن روزها اين لنزها از شيشه ساخته مي شد و فقط قادر به اصلاح برخي اشكالات ساده بينايي بود. در حال حاضر اين لنزها از پلاستيك ساخته شده و مشكلات پيچيده بينايي مانند آستيگماتيسم يا افرادي كه نياز به عينكهاي دو كانوني دارند را بر طرف مي‌كند. اما همچنان هدف اصلي استفاده از اين لنزها، با وجود تمام تغييرات و پيچيدگي هايي كه پيدا كرده اند باقي مانده است؛ بهبود بينايي افراد.
اما اين روزها محققان در دانشگاه واشنگتن واقع در سياتل در حال كار بر روي لنزهاي پلاستيكي هستند كه مدارات الكترونيكي، LEDهايي براي نمايش، ترانزيستورهايي براي محاسبه، راديويي براي ارتباطات بيسيم و حتي آنتي براي جمع آوري نيرو از منابع راديويي مانند تلفن‌هاي همراه بخش هاي مختلف تشكيل دهنده آنرا شامل مي شود.
اما ساخت لنزهاي هوشمند كاري دشوار است. مدارات الكترونيكي معمولا در دمايي ساخته مي شوند كه امكان ذوب پلاستيك را دارا هستند و معمولا از موادي ساخته مي شوند كه قرارگرفتن آن در كنار پلاستيك هاي ويژه ساخت لنز، كار دشواري است. محققاني كه روي اين پروژه فعاليت مي كنند موفق شده‌اند تا چاه‌هاي بسيار كوچكي با عمق 10 ميكرون كه توسط شبكه‌اي از سيمهاي كوچك فلزي به هم متصل شده اند،‌بسازند.
هر بخش كوچكي از لنز داراي شكل خاصي است كه دقيقا مطابق با نقطه اي از چشم كه قرار است روي آن قرار بگيرد و همچنين حاوي مقدار كمي آلياژ با نقطه ذوب پايين مي باشد. علاوه بر اين، چاه‌هايي كه قرار است LED ها در آن قرار بگيرد بايد با ميكرولنزهايي پر شود تا  تمركز نوري كه از LEDها ساطع خواهد شد را به شيوه‌اي تنظيم كند تا چشم با آن مشكلي نداشته باشد و با آن كنار بيايد. ساير مولفه‌ها بايد به صورت جداگانه ساخته شده و معلق در مايع آزاد باشند. اين محلول معلق باعث مي شود كه سطح لنز شسته شده و به اجزاء معلق اجازه مي دهد كه در مكاني كه بايد، ‌مستقر شوند. يعد از اين كار، آلياژ به آرامي ذوب شده و امكان اتصال اجزاء را به شبكه سيمهاي موجود فراهم مي كند. محققان بر اين نكته تاكيد دارند كه نياز گرمايي اين لنزها به گرما براي ذوب آلياژ مشكلي براي چشم بوجود نمي آورد. نمونه تست شده روي خرگوش اين موضوع را ثابت كرده كه مشكلي براي چشمهاي اين حيوان بوجود نيامده است.
تاكنون نمونه ساخته شده از اين لنز مراحل ابتدايي خود را سپري كرده است، اما با اين حال محققان در حال كار بر روي لنزهايي هستند كه آرايه‌اي از LEDها به اندازه 8x8 را آماده كنند. آنها همچنين به طراحي وسايلي كوچك براي توليد تصوير و شيوه نمايش آنها در كريستال مايع مشغولند. شايد تا زماني كه اين لنزهاي هوشمند براي انسان ها قابل استفاده باشد مدت زمان زيادي باقي نمانده باشد.

 

لينك خبر در ICTpress

اعتياد از نوع سايبر

اعتياد! كلمه اي كه بلافاصله ياد آور مواد افيوني يا شخصي كه در اثر استفاده از اين مواد در گوشه ي خيابان و و در وضعيت نابساماني به سر مي برد. اما همه چيز در اين دنيا تغيير كرده است. حتي اعتياد!
اين روزها شايد همچنان كلمه اعتياد و يا صحبت از اعتياد يادآور همان مواد مخدر خانمان سوز باشد، اما بايد اين حقيقت را بپذيريم كه عصر تكنولوژي علاوه بر مزاياي بسيار زيادي كه كه براي نسل بشر داشته است، معايب و مشكلاتي را نيز به همراه خود به بار آورده. اعتياد به اينترنت!
حدود يك دهه قبل شايد تنها كساني كه اكثريت وقت خود را به گشت و گذار در اينترنت ميگذراندند، افرادي بودند كه با كامپيوتر سر و كار داشتند و يا عضوي از صنعت تكنولوژي بودند. اما اين روزها سهولت دسترسي به اينترنت به طرق مختلف، رشد روز افزون كاربران اين پديده را در سطح جهان رقم زده است كه در ميان جمعيت استفاده كننده اين تكنولوژي، نسل نوجوان و جوان درصد بيشتري را به خود اختصاص داده است. در اين عصر لزوم يادگيري كامپيوتر و اينترنت – كه بلد نبودن آن شايد در حد بي سوادي قلمداد گردد – و كنجكاوي و پيگيري اين نسل،‌ از جمله عواملي هستند كه اين نسل را بيش از پيش به سمت استفاده از اينترنت سوق داده اند.
اين روزها همه جذب روي اول سكه اينترنت كه همان جذابيت ها و زيبايي هاي ظاهري آن و مرجع دستيابي به هرآنچه كه ميخواهند، گرديده اند. اما شايد به روي ديگر آن كه همان خطرات ناشي از استفاده بيش از حد اينترنت است چندان توجهي نشده باشد. اعتياد به اينترنت از مواردى است كه بسيارى از كاربران را اسير خود مى سازد. جذابيت هاى خاص اينترنت باعث مى شود تا افارد مجذوب آن شده و ساعت ها وقت خود را پاى كامپيوتر بگذرانند. اين مسئله حتي ممكن است باعث عدم رسيدگي شخص به فعاليتهاي اجتماعي خود نيز گردد.

در يك حالت واقعي اعتياد، شخص به طور كامل به عامل اعتيادآور وابسته شده و از نظر جسمي و روحي تحت تاثير آن قرار گرفته و تمركز لازم را براي انجام كارهاي خود و يا روند زندگي روزمره خود را از دست ميدهد. اينترنت شايد اثرات اعتياد آور جسمي كمتري نسبت به ساير مواد اعتياد آور به همراه داشته باشد، اما اثرات روحي زيادي به جا ميگذارد. مواردي مانند چك كردن پست الكترونيكي هر چند دقيقه يكبار، استفاده از برنامه هاي پيام رسان بيش از اندازه، دسترسي به اينترنت از هر مكان و توسط هر وسيله اي، استفاده از اينترنت بيش از آنچه كه لازم داريد، رجوع سريع به اينترنت براي يافتن پاسخ سوالات، استفاده از شبكه هاي اجتماعي به جاي حضور فيزيكي در برنامه هاي اجتماعي، ارتباط با دوستان و نزديكان از طريق روشهاي مختلف اينترنتي و مواردي از اين قبيل ميتواند نشانه هايي از ابتلاي شخص به اعتياد اينترنتي مي باشد. نشانه هايي كه جدي نگرفتنشان شايد اثرات جبران ناپذيري بر روابط اجتماعي فرد و حتي بر سلامتي او به جاي بگذارد.

كمك كردن به افرادي كه دچار اعتياد اينترني شده اند از روشهاي مختلفي قابل ارائه ميباشد. استفاده از مشاوران، روانپزشكان و حتي افرادي كه خود دچار اين معزل بوده اند ميتواند راهكارهايي براي فرد آسيب ديده داشته باشد. خانواده درماني يا تاهل يكي از روشهاي ديگري است كه ميتواند شخص را به ترك اعتيادش كمك كند. حتي از روشهايي مانند كتاب درماني و يا ملزم كردن شخص به فعاليتهاي اجتماعي مانند شركت در برنامه هاي خاص و يا ورزش كردن نيز مي توان به عنوان روشهاي كمك كننده ياد كرد.

به هر ترتيب با توجه به تغييرات تكنولوژي و استفاده از اينترنت و كامپيوتر به عنوان يكي از روشهاي بالقوه اعتياد آور، مراقبتها و روشهاي پيشگيرانه جهت سلامتي روحي و جسمي كاربران بيش از پيش بايد مورد توجه قرار گيرد.

هفته جهاني فضا، نگاهي از زمين به آينده

 

4 اكتبر 1957. روزي كه بشر از دستيابي خود به فضاي بيكراني كه تا قرن‌ها پيش تنها نظاره گر آن بود يه نيكي ياد ميكند. روزي كه وقتي خبر پرتاب اولين ماهواره ساخت روسيه از پايگاهي كه بعدها بايكنور ناميده شد در جهان پيچيد، حيرت و تحسين جهانيان را در پي داشت. فضايي كه تا روز قبل از آن تنها پهنه اي سياه رنگ بر سر زمينيان بود و ساكنين كره خاكي در آرزوي دستيابي به آن بودند، اكنون تسخير شده بود و عصر جديدي به نام عصر فضا را رقم ميزد.

عصري كه دوستي هاي و همكاري هاي زيادي را براي شناخت هرچه بيشتر و بهتر فضا و حتي زمين خودمان را رقم زده و باعث پيشرفتهاي شگرفي در ارتباطات، هواشناسي، شناخت منظومه شمسي و حتي فراتر از آن را برايمان رقم زده است. نمايندگان زمين از منظومه شمسي خارج شده و پيام زمينيان را براي ساكنين احتمالي ديگر كرات با خود دارند، ماهواره هاي بسياري در گرد زمين در حال چرخيدن هستند و چشمهاي هميشه بيدارشان از بالاي زمين مراقب اين كره خاكي هستند. اما همه اينها شايد هنوز گامهاي كوچك و كوتاهي در راستاي شناخت و دستيابي بهتر و بيشتر از فضاي پهناور باشد. چيزي كه شايد هر سال در هفته نجوم در جهان به آن پرداخته شود.

در همين راستا و به منظور گراميداشت و اهميت روز افزون فضا و فناوري‌هاي مربوط به آن، مجمع عمومي سازمان در دسامبر 1990 با تصويب قطعنامه اي روزهاي 4 تا 10 اكتبر – 13 تا 19 مهرماه – را هفته جهاني فضا نامگذاري كرده است. اولين دليل اين نامگذاري، تاريخ 4 اكتبر 1957 است كه اولين ماهواره ساخت دست بشر به فضا پرتاب شد و دومين دليل آن 10 اكتبر 1967 كه مصادف است با تصويب قوانين مربوط به فعاليت كشورها در حوزه كشف و بهره‌برداري صلح‌آميز از فضاي ماوراي جو از جمله ماه و ساير اجرام آسماني.

هفته جهاني فضا فرصتي براي آشنايي هرچه بيشتر مردم، كودكان و علاقه مندان به فضا مي‌باشد كه معمولا با آموزش‌هايي براي كودكان و ساير علاقه مندان اين حوزه صورت مي گيرد. همچنين فرصتي است كه دولتها دستاوردهاي خود را در اين حوزه به اطلاع عموم برسانند.

اهداف سازمان ملل از انتخاب هفته جهاني فضا عبارت است از :

· آموزش مردم نقاط مختلف جهان راجع به فوايد حاصل از فضا

· رونق استفاده از فضا براي توسعه اقتصادي پايدار

· جلب حمايت‌هاي عمومي از برنامه‌هاي فضايي

· تشويق كودكان به فراگيري و توجه به آينده

· ترويج راه‌اندازي نهادهاي مرتبط با فضا در نقاط مختلف دنيا

· جلب همكاري‌هاي بين‌المللي براي آموزش و امداد فضايي

هر ساله برنامه هاي مختلفي در كشورهاي جهان و توسط نهادهاي مربوط به اين حوزه اعلام و برگزار ميشود. هفته جهانی فضای امسال با شعار "فضا برای آموزش" در تاریخ جهانی آن یعنی 12 تا 18 مهرماه در کشور برگزار می گردد. سازمان فضایی ایران با همکاری تعدادی از سازمانها و نهادهای ذیربط، ویژه برنامه‌های مختلفي را تدارك دیده‌اند كه عمدتا برنامه ها شامل سخنراني، سمينارهاي تخصصي، برگزاري نمايشگاه در مدارس و پخش فيلم سينمايي از تلوزيون مي‌باشد.

تجربه كوتاه چندساله هفته جهاني فضا نشان داده است، برگزاري سالانه مراسم اين هفته در سطح ملي و بين‌المللي، در ارتقاء سطح فرهنگ و بهبود شرايط زندگي مردم با استفاده از علوم و فناوري فضايي مؤثر بوده است.

 

برنامه زمانبندي هفته جهاني فضا در ايران

درسواره مرگ

این پست استثنائا به مرگ اختصاص داره:


  1. ميخوند: ماکه رفتيم همه يار شدند -ما که خفتيم همه بيدار شدند
  2. وقتی اقوام نزدیک مرگ را باور ندارن، از اقوام دور نمیشه انتظاری داشت. اونها حتی ممکنه مجلس عزا را با مجلس بزمُ شادي اشتباه بگيرن.
  3. چه خوبه که مرده ها زنده نميشن. وگرنه از این که ميديدن مردم از اونها قديس هايي تو روزهاي آخر زندگيشون يا حتی تو طول زندگيشون ساختن حتما از تعجب سکته ناقص ميزدن و فلج ميشدن.
  4. یقينا دير يا زود خوراک کرمهاي خاکي خواهيم شد. حالا شايد يه روزي همه خاک گل کوزه گري شديم.

پي نوشت:

ميگه زندگي ايز توو شورت.... منم فکر میکنم: اين همه لباس!!! حالا چرا شورت؟! زندگي حتي تو لباس ها هم شانس نداشته

درسواره زندگي 9

1. اجتماع هر زني با غير خودش در حال حرف زدن مي باشد.
2. اجتماع هر زني حتی با خودش در حال حرف زدنه.
3. اصلا کلا اجتماعشون خطرناکه.

دانلودهای دوست داشتنی من


چند وقتی بود میخواستم چیزهایی را که میبینم اعم از آهنگ و فیلم و ... و خوشم میاد برای دانلود بذارم. حتما اینها را جاهای دیگه هم پیدا میکنید، اما به هرحال اینها چیزهایی هستند که من دوست داشتم :دی




درسواره زندگي - 8

هميشه هم نبايد به چشمها اعتماد كرد. بعضي وقتها هم بايد از چشمها ترسيد.

کتابهای تن تن


يه سري از کتابهاي تن تن و ميلو را به صورت پي دي اف برادرم داد بهم. من هم اونها را میذارم براي اونهايي که دوست دارن


http://rapidshare.com/files/279854821/Tintin_In_Tibet.pdf

http://rapidshare.com/files/279859550/Tintin_and_the_Shooting_Star.pdf

http://rapidshare.com/files/279856959/Tintin_and_the_Calculus_Affair.pdf

http://rapidshare.com/files/279853050/Tintin_-_Land_of_Black_Gold.pdf

http://rapidshare.com/files/280525381/Tintin-The_Crab_With_The_Golden_Claws.pdf

http://rapidshare.com/files/280521875/Tintin-The_Broken_Ear.pdf

http://rapidshare.com/files/280518527/Tintin-Red_Sea_Sharks.pdf

http://rapidshare.com/files/280515414/Tintin-Prisoners_of_the_Sun.pdf

http://rapidshare.com/files/280511349/Tintin-Land_of_Black_Gold.pdf

http://rapidshare.com/files/280507248/Tintin-King_Ottokar_s_Sceptre.pdf

http://rapidshare.com/files/280504069/Tintin-Cigars_of_the_Pharaoh.pdf

http://rapidshare.com/files/279851084/The_Tale_of_Peter_Rabbit.pdf

http://rapidshare.com/files/279850566/TanTan_Ruye_Mah_Ghadam_Gozashtim.pdf

http://rapidshare.com/files/279844287/TanTan_Dar_Taleye_Sheytan.pdf

http://rapidshare.com/files/279842672/TanTan_Dar_Sigarhaye_Feron.pdf

http://rapidshare.com/files/280500719/TanTan_Dar_Setareye_Asraramiz.pdf

http://rapidshare.com/files/280490756/TanTan_Dar_Sarzamine_Talaye_Siyah.pdf

http://rapidshare.com/files/280487005/TanTan_Dar_Sarzamine_Peykargaran.pdf

http://rapidshare.com/files/280483553/TanTan_Dar_Nilufare_Abi.pdf

http://rapidshare.com/files/280480153/TanTan_Dar_Mabade_Khorshid.pdf

http://rapidshare.com/files/280474385/TanTan_Dar_Kongo.pdf

http://rapidshare.com/files/280470922/TanTan_Dar_Kharchange_Banje_Talayi.pdf

http://rapidshare.com/files/280467437/TanTan_Dar_Josteju_Dar_Ghare_Hayula.pdf

http://rapidshare.com/files/280463252/TanTan_Dar_Honare_Alefba.pdf

http://rapidshare.com/files/280453671/TanTan_Dar_Haft_Guye_Bolurin.pdf

http://rapidshare.com/files/280429849/TanTan_Dar_Hadaf_Koreye_Mah.pdf

http://rapidshare.com/files/280420610/TanTan_Dar_Gushe_Shekaste_Shode.pdf

http://rapidshare.com/files/280417095/TanTan_Dar_Gushe_Shekaste.pdf

http://rapidshare.com/files/280413642/TanTan_Dar_Gashto_Gozar_Dar_Mah.pdf

http://rapidshare.com/files/280410105/TanTan_Dar_Ganjhaye_Rakam.pdf

http://rapidshare.com/files/280539106/TanTan_Dar_Farar_Az_Shoravi.pdf

http://rapidshare.com/files/280537213/TanTan_Dar_Anbare_Zoghale_Sang.pdf

http://rapidshare.com/files/280535372/TanTan_Dar_America.pdf



داستان كوتاه مرگ

براي بهناز


اي تو چشمت رنگ دنياي خيال / رنگين سبزينْ باغ و درياي زلال
من سراسر پرسشم ،آيا؟ چرا؟ / يك نگاهت پاسخ كوهي سوال
نوا


ما سرگردانيم. سرگردان، چون دختركي به سوي مرگ روانه شده و او را از وجود خويش جدا مي‌سازيم. به سوي مرگ مي‌رود و ياد او پسرك را رها نمي‌کند. پسرك اكنون کالبد سرگرداني است در بدنه زمان كه دنيا را گورستاني يافته و در عوض دخترك خود را به خاك سپرده. خاك ميكند در گورستاني مرمرين كه خالي از مهر و صفا و آرامش است.

ما، تمام وجودمان را استحاله‌اي در بر مي گيرد و من پر از لذت مدفون شدن مي‌گردم. در آن گورستان مسکوت، كه فوج فوج بدنهاي زنده در دنياي ديگري به ما پوزخند ميزدند، زندگي جرياني زيبا داشت. درختان با ساز باد مي رقصيدند و نسيم پر از هرمي بر لابه‌لاي گيسوان پريشان من بازي مي‌کرد. گويا من مرده بودم و ديگران بر روي قبر خويشتنم نشسته بودند.

چشم به راه! منتظر؛ با خود انديشيدم تو که مرده‌اي پس چرا هنوز به انتظارت نشسته ام؟ فرشته‌ام دستي بر روي موهايم کشيد و گفت: چرا که تو مرده‌اي. به کالبدم نگاهي فکندم. موريانه‌ها غذايي خوب بدست آورده بودند. دلم براي آن لاشخور گرسنه سوخت. کاش کالبد بيهوده ام را به او مي دادم تا که اينچنين غمزده نباشد. قطره اي اشک از گونه ام غلتيد و به زمين افتاد. دسته‌اي کلاغ بالاي سرم پرواز را آغاز کردند و قارقار کنان از خبري مي‌گفتند. خبري که نمي‌دانم چه بود. هر چه بود دلم را آشوبه‌اي فراگرفت. التهاب عظيمي به جانم افتاده بود. سرم را به سمت آسمان بالا بردم. تيکه ابري بي‌رمق آنجا خسبيده بود. بادي وزيد و من و ابر را با خود برد. با خود برد به خاطرات گذشته در آن زمان که هنوز تو بودي و چه پر شور. تمام آن سالها را دوره کردم. تمام آن لبخندها و گريه‌ها، گلايه‌ها و شكواييه‌ها، نازها و نيازها، خواستن‌ها و نخواستن‌ها، گريه‌ها و فغان‌ها،و ... و باز به روي قبر خود بازگشتم.

شب شده بود. دو ستاره درخشيدند و ماه خنده اي کرد و چهره ي خندانت را نقش خود کرد. نفسم با آهي همراه شد. آه با دردي،‌درد با سوزي،‌ سوز با گدازي، گداز با آتشي، ‌آتشي بر قلبي،‌قلبي در سينه‌اي،‌سينه‌اي در قفسي. آسمان جرقه اي زد. چشمانم را بستم. در گوشم زمزمه‌اي آمد: او ديگر نيست،‌او ديگر نيست...

صداي ملعون مرگ خاك‌آلود كفن‌پوش بود كه مي‌آمد. او را برده بود يا مرا؟ ما مرده بوديم يا او تولدي ديگر بافته بود؟ هر آنچه بود غم و خاك و درد و خون بود. به سوي مرگ رفت، بي‌آنكه صداي فرشته مرگ را توان پاسخ‌گفتنش باشد...

ماييم و نواي بي‌نوايي! حال كه رفته‌اي خوش باش. نگرانمان نباش كه حال همه ما خوب است،خوب! اما تو باور نكن. ميدانم باور نمي‌كني. دختركي كه مارا در كوير انسانيتمان به تنهايي خود گرفتار كردي، از اين خاك رفته‌اي و ما را با باورهاي خسته كننده‌مان تنها گذاشتي... سفر خوش دوست نازنينمان كه رفتي و ما مانديم. شايد هم ما رفتيم و تو ماندي...

خدايا! خداوندا! تنها تو توان بازگرداندن مرا داري. تو مي تواني زخم هاي شبانه ام را مرحمي باشي و روح خسته ام را شاد كني.! خدايا رحمي كن بر ما

Els Gladiadors del Pep

فيلمي كه به سفارش پپ گوارديولا توسط دوستش درست شده بود و 10 دقيقه قبل از بازي با منچستر براي بازيكنان نمايش داده شد

Vatanam - (اولین سرود ملی ایران( در زمان مظفرالدین شاه

وطنم
سالار عقيلي

نام جاوید وطن
صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من

شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که همآواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم

بشنو سوز سخنم
که نوا گر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان

خيلي عاليه. آدم روحش تازه ميشه خدايي

درسواره زندگي - 7

امروز يه چيزايي ديدم که به اين نتيجه رسيدم: کاش مردم به يه چيزايي تو زندگيشون فکر مي کردن. متاسفانه خيلي از مردم کلا تو زندگيشون به هيچي فکر نمي کنن. خداييش موندم

مرا کسي نساخت

مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان !

او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"!

......

بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم!

من از نورم٬  ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬  من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟

.....

الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو   نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟

.....

ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.

ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!!

خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت :      آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!

درسواره زندگي - 6

اگر يه کم نه گفتن را ياد گرفته بودم تو زندگي الان اينطوري گه گيجه نگرفته بودم

قوانين مورفي من و دانشگاه

دير ميرسم به كلاس استاد حضور غياب كرده. زود ميرسم، اصلا حضور غياب نميكنه

درس ميخونم، امتحان نميگيره. درس نمي‌خونم امتحان ميگيره

ميرم سركلاس، استاد نمياد. نميرم، كلاس تشكيل ميشه

با استاد دوست ميشم، امتحانش را آسون ميگيره، نميشم، سخت ميگيره

سمينارم را حاضر ميكنم، استاد ميگه وقت نميشه. نميكنم، ميگه بيا ارائه كن

به ترمينال ميرسم ماشين نداره، دم درش كه ميرسم، اتوبوسش راه ميافته.

واحد بر ميدارم، پر نميشه، بر نميدارم تشكيل ميشه

كتاب ميخرم، جزوه ميگه. جزوه مينويسم، كتاب ميده

….

درسواره زندگي - 5

وقتي دوستات دورت مي‌زنن، وقتي آدم حسابت نمي‌كنن، وقتي بازيت نمي‌دن، وقتي مشكل پيدا مي‌كنن يادت مي‌افتن، وقتي حال ندارن حتي حالت را بپرسن، وقتي جو زده مي‌شن تو را يادشون ميره،وقتي … وقتي…. وقتي… اون موقع فقط بهشون لبخند يزن و همونطوري كه دو تا دستت تو جيبت بود قدم‌زنان از كنارشون رد شو. نه ناراحت شو و نه چيز ديگه‌اي. اميد داشته باش كه شايد روزي بفهمن چي كار كردن باهات. همين

چگونه با مادرت آشنا شدم؟

در اين آشفته بازار تلويزيون كه حقيقتا برنامه‌هاي افتضاحي براي عيد درست كرده و چيزي به اسم نبوغ و يا در پايين‌ترين سطحش كه اگر بهش سرگرمي صرف بگيم، چيزي پيدا نميشه و پرفروش‌ترين فيلم تاريخ سينماي ما اخراجي‌هاي 2ي كاملا هجو هستش، ديدن فيلم‌ها و سريال‌هاي خارجي نه تنها سرگرم كننده و مفرح هستن بلكه كاملا  آموزنده عمل مي‌كنند. سريال‌هاي كه تو هر ژانري كه دوست داشته باشيد براي شما وجود دارند و نهايت دقت، سليقه و كيفيت را به همراه دارند. سريال‌هايي مثل Lost، prison break, 24, alias, heroes  و… سريالهاي ديگه كه احتمالا خيلي از ما اونها را ديده باشيم و يا حداقل راجع به اونها خونده و شنيده باشيم.

 

يكي از سريال‌هايي كه دارم ميببنم و همين چند دقيقه پيش فصل اول اون تموم شد، سريال چگونه با مادرت آشنا شدم هستش. سريالي كمديكه درباره نحوه آشنا شدن پسري به اسم تد با همسرش هست كه از زبان راوي و در سال 2030 در حال تعريف كردن ميگذره. داستان 2 پس و 2 دختر كه بعدا به 5 نفر با اومدن دختري ديگه در جريان هست. سريالي با الهام از سريال friends كه در عين آموزنده بودن، به راحتي با شخصيتهاي كمدي اون ارتباط برقرار مي‌كنيد و كم‌كم عاشقوشون ميشيد. براي تد(نفر اصلي) در مورد دوست دخترهاش نظر ميديد و با هاش عاشق ميشيد. در مورد تئري‌هاي  بارني هميشه كت و شلوار به تن نظر ميديد و دوستش داريد. مارشال و ليلي را به عنوان نامزدهايي كه مي‌خوان در آينده ازدواج كنن اما هنوز احساس مجرد بودن و شيطون بودن دارن را مي‌پذيريد و رابين به راحتي جذبتون مي‌كنه.

 

اگر دوست داريد هم بخنديد، هم بدونيد چطوري با دختري كه دوست دارين ارتباط برقرار كنين، اين سريال را بيبنين. اين سريال محصول شبكه CBS هستش و هر قسمت اون فقط 22 دقيقه است! 4 فصل ازش پخش شده و نمره 8/8 را از سايت imdb گرفته.  پس نگران وقتتون نباشيد اصلا.

 

 

Josh Radnor as Ted Mosby

Jason Segel as Marshall Eriksen

Cobie Smulders as Robin Scherbatsky

Neil Patrick Harris as Barney Stinson

Alyson Hannigan as Lily Aldrin

Bob Saget (uncredited) as Future Ted Mosby

درسواره زندگي - 4

در زندگي خيلي نجابت به خرج نده. چون ممكنه 2 تا اتفاق بيافته. اوليش اينه كه ممكنه حسرت اون اتفاقي كه قرار بوده بيافته و تو به خاطر نجابتت نذاشتي بيافته هميشه ته دلت بمونه. دوميش هم اينه كه فكر كنن احمق يا ابلهي.

درسواره زندگي - 3

دندونی که درد ميکنه آدم نبايد به خدا شکايت کنه. بايد خودش عمل کنه و اون را بکشه بندازه دور.

درسواره زندگي - 2

قرار نيست آدم هرچيزي را چند بار تجربه كنه. بعضي اتفاقات فقط و فقط براي يك بار اتفاق مي‌افته. اگر قرار باشه كه آدم بعد از گند زدن به اون تجربه بگه خوب من كه تجربه اين موضوع را نداشتم كه فايده نداره! اين جمله فقط دل خوش كردن و الكي اميد دادنه.

درسواره زندگي - 1

جلوي انسانهاي گرگ صفت اگر گوسفند‌مابانه رفتار كني، لاجرم بايد دريده بشي. راه ديگه‌اي وجود نداره. اگر دريده نشي قانون حيات به هم مي‌خوره. يا دريده شو، يا ياد بگير به امكانات گوسفنديت چي اضافه كني كه زنده بموني. مرگ و پيروزيت دست پاچه‌ةاي گوسفنديته.

دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن

ميگه: آلبوم جديد خواجه اميري را گوش كردي؟

ميگم: نه!

ميگه:چراااااا؟ خيلي محشره.

ميگم: دارم همش محسن نامجو گوش ميدم. همه آهنگاش دستم رسيده. دارم گوش ميدم و حال مي‌كنم.

ميگه: تو عقبي همش! به روز باش.

به شوخي ميگم: فاز ميده عقب بودن!

ميگه: هميشه دير ميرسي

چيزي نميگم و پيش خودم فكر ميكنم: دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدنِ. منم به خيلي چيزا رسيدم كه تو نرسيدي! بايد بگم كه توعقبي؟ تازه عقب و جديد بودن را كي تعريف كرده اصلا! …

يهو buzz مي‌زنه و افكارم به هم ميريزه…

از هيچ نوشتن

 

اول: اونقدر مطلب تو ذهنت هست كه نمي‌دوني به كدومشون فكر كني و به كدومشون برسي. يه سريشون كه مربوط به خودت هستن و ميشه باهاشون يه حورايي كنار اومد. يه سريشون هم مال دوشتان و خانواده و… هستند كه از يد قدرت آدم خارج و نميشه كاري كرد. گرچه واسه هيچ كدون از چيزايي كه تو ذهنت هست و ذهنت را درگير كرده نميشه كاري كرد، كه اگر مي‌شد قبلا و في‌الفور يه فكري براشون كرده بودي كه از شرشون راحت شده بودي. اما خوب همينه. هميشه يكي را كه حل مي‌كني يكي يا شايدم چند تا از اين فكراي مزخرف ميريزه تو اون كله آدم كه اينقدر رفتن و اومدن كه كله آدم را به يه چيز پوك تبديل كردن.

 

دوم: آهنگي را كه تو كافه يكي از بچه‌ها داده بود را دارم گوش ميدم (دانلود كنيد) هم قسمت اولش كه يه گيتار ملايم هستش را دوست دارم هم قسمتي كه مرد يا خواننده از ته دل فرياد ميزنه. فرياد كه نه، زجه ميزنه. خوبه دوست دارمش. اميد دستت درد نكنه.

 

File Name : 05 - Eterno En Mi.mp3
File Size : 6.71 MB
Artist : Uaral
Album : Laments

دانلود

 

سوم: نميدونم تا كي ميخواد اين جريان فرار من كه روزهاي پنجشنبه اتفاق ميافته ادامه داره. خدا كنه ماجرا به خوبي و خوشي زوردت تموم بشه و شرشون كنده بشه.

 

چهارم: كوله باري از فيلم و كار و مجله و هر چيز ديگه اي كه فكر كنيد رو ميزم جمع شده. كامپيوتر و لپ‌تاپم هم كه قديمي شدن حسابي، رسما ميرن رو اعصابم از بس كندن. بايد يه فكري بكنم براشون كه اونم با اين اوضاع خراب مالي نميشه. چه ميدونم والله

خانه تکانی

اين چند وقته يه چیزايي از مثلا بعضي دوستانم شنيدم و ديدم که خيلی خوب و عادلانه و منطقي نبوده. خيلي از شنیدن و ديدن اونها احساس خوبی بهم دست نداده. به قول يکي از دوستام که ميگه من درست دوستانم را انتخاب نميکنم، من واقعا بعضي مواقع درست دوست انتخاب نميکنم. امروز يه خونه تکونی حسابی بکنم. خسته شدم از بس که بهم توهین شده و سوءاستفاده شده.

پس چي شد؟

من يك پرسپوليسي هستم. بله!‌من از دوران كودكي كه يادم مياد تيم پرسپوليس را دوست داشتم. ديروز از ديدن اينكه تيمي كه دوست دارم برنده از زمين بيرون بياد نمي‌تونست به يه تيم ته جدولي گل بزنه خيلي ناراحت و عصباني بودم. منم مثل بقيه پرسپوليسي‌ها دوست داشتم تيمم ببره. بقيه پرسپوليسي‌ها؟ …

 

ديروز از دقيقه 60 به بعد بازي  اتفاقات و حرفهايي ديده و شنيده مي‌شد كه واقعا اگر كسي طرفدار واقعي تيمي(هرتيمي) باشه  از انجام اون كارها و حرفها خجالت ميكشه؟ آيا واقعا مشكل پرسپوليس پيروانيه؟ چي ميشه كه كاري ميكنيم دل يه مربي جوون را ميشكنيم و به همه چيزش توهين ميكنيم؟ ( + + ) مگر همين تماشاچي‌ها يا به قول معروف طرفدارها نبودن كه مي‌گفتن پيرواني بياد؟ مگر همينها نبودن كه مي‌گفتن قطبي  بره مشكلات حل ميشه؟ پس چي شد؟ مگر همين ما مردم نبوديم كه با به به و چه چه استقبال كرديم  و گفتيم  بهش افشين امپراطور؟ اينا همون آدمها هستن پس ما چي كار داريم مي‌كنيم؟ چي شد كه يه دفعه يه مدير غير ورزشي مثل كاشاني اومد و يه پرسپوليس درب و داغون را احيا كرد.؟ پس چي شد؟  چي ميشه كه يه آدمي كه اصلا معلوم نبود كجاي اين دنياي فوتبالي(حداقل ورزشي) بوده يهو و يه شبه مياد ميشه مدير عامل پرسپوليس؟ چي ميشه كه تا يه كسي يه انتقادي از اونها ميكنه  سرش را با شمشير تنبيهي ميبرن؟  مگر به كريمي نمي‌گفتيم جادوگر؟ پس چي شده كه حالا باهاش اينظوري برخورد مي‌كنيم؟ ( + ) اين شايد نمونه كوچيكي باشه از اون چيزهايي كه در جلوي پرده يه جو اتفاق ميافته و پشت پرده يه جور ديگه.

 

من(ما) پرسپوليس را دوست داريم. اما نه اين پرسپوليسي كه درست كرديد. پرسپوليس را امسال پاشونديد! دستتون درد نكنه.

سقوط

“ يك طرف زيبايي است و، طرف ديگر، درهم شكستگان و پايمال شدگان. هر قدر اين كار دشوار باشد من مي‌خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم.”

 

آلبر كامو

آتشي در خرمن‌زار

بدون شرح! بخشي از نوشته‌اي در مهر سال پيش. براي درج در آرشيو تاريخ:

 

شايد تو ذهنم ميخواستم چيز بهتري بنويسم. شايد يه داستان پسرك و دخترك ديگه. پسركي كه دخترك و دوست داره. شايد اينجوري شروع ميشد: "يكي بود، يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. يه پسركي بود و يه دختركي. پسركي قصه ما عاشق دخترك بود و ....." نه! اين غلطه. قصه ما اينجوري نيست. شايد قصه ما اينجوري شروع بشه:

 

" يه سري هستن، يه سري نيستن. خدا بوده و هست و خواهد بود. خيلي هاي ديگه هم هستن. خيلي هاي ديگه هم نيستن. پسركي هست و دختركي. چند سري پسرك و دخترك ديگه هم هستند و چند سري ديگه هم نيستن. دخترك قصه ما مو سياه، ابرو كمون، چشم قهوه اي، با گونه هاي قشنگ، لبهاي گرم و لطيف و پوستي نازك تر از برگ گل. همه اينها تركيبي است فوق العاده و دلنواز. دخترك وقتي ميخنده انگار دنيا ميخنده و وقتي ناراحته انگار دنيا غمگينه. وقتي بهت نگاه ميكنه و موهاي كج شده‌اش را روي صورتش ميريزه انگار داري به موج دريايي در شب نگاه ميكني كه فانوسي زيبا از پشت تلاطم دريا، راه را به پسركي كه در اين تلاطم دريا غرق شده نشون ميده. عكسي كه جلوي روي پسركه همچين صحنه اي را تداعي ميكنه. پسرك هر وقت گذشته اش را مرور ميكنه، ميرسه به اولين روزي كه دخترك را ديد. دختركي از دور، پسركي بيخبر از همه جا. از روبروي هم .... ميان، رد ميشن. شايد براي دخترك همه چيز يه راهرو بود و چند رهگذر. اما برق نگاه دخترك، جرقه‌اي بود در خرمن گندم‌زار دل پسرك... ساعت زود بود و نگاه كم. ساعت زودتر شد و عمق نگاه پسرك عميق تر.

مدتها از اون موقع ميگذره. اتفاقهاي زيادي بين پسرک ودخترک قصه ما افتاده. اتفاقهاي خوب، بد، غم انگيز، شادي بخش. ديروز کسي از پسرک درباره احساس پسرک راجع به دخترک پرسيد. سوالي که پسرک را بيشتر به فکر فرو برد و فراموش کرد که پاسخش را بدهد. پسرک به درون خودش رفت. سفري به اعماق تصاوير ذهنش. سفري کوتاه نبود. شايد در چند دقيقه تمام آنچه در گذشته اش رخ داده بود را از ذهن گذراند. از نگاه اول يکسال ميگذشت. راهرو، رهگذر، نگاه...

اما براي پسرک تصاوير ذهنش به روشني همان نور فانوس دريايي بود که در شب ديده ميشود. صاف، روشن و درخشنده. هيچ چيز تيره و تار نبود. صحنه هاي يکسال گذشته تماما از جلوي چشمانش گذر کردند. هر چه بيشتر مي انديشيد بيشتر لذت ميبرد. چشمانش را که گشود، از سفر بازگشت. پرسشگر منتظر پاسخ بود، اما پسرک پاسخي نداشت. درواقع پاسخي براي او نداشت. پاسخش را با لبخندي داد و آن را در دلش زمزمه کرد. پسرک شکي نداشت. دخترک در دل پسرک بود. قويتر از قبل. محکمتر از قبل و عاشقانه تر از قبل. ..."

دو آهنگ براي دوستان

امروز دو تا آهنگي را كه دوست دارم براتون ميذارم. سعي مي‌كنم از اين به بعد گاهي آهنگهاي قشنگي كه مي‌شنوم را براتون بذارم. باشد كه مقبول دوستان بيافت :دي

 

 

Richard Marx in wikipedia

download music

 

Chris Rea in wikipedia

Download music

غار تنهايي

ميرم تو غار تنهايي. اونجا بهتره. ديگه نه از دل سپردن خبريه، نه از مسخره شدن، نه از سركار بودن، نه از حرفاي بچه‌گانه زدن، نه از بچه فرض شدن و نه از خيلي نه‌هاي ديگه. شايد من نبايد به كسي دل ببندم. چه مي‌دونم. شايد قسمت من از زندگي تنهايي باشه و بس و اتفاقا شايد قسمت خوب زندگيم باشه. چه مي‌دونم كه قسمت من چيه. هر چي كه هست همينه. از همه اين چيزا خسته‌ام. حالم بده. زياد

Chris de Burgh, Live

امروز تو اوج هستم

امروز تو اوجش هستم. خيلي اذيتم مي‌كنه. درسام تلنبار شده رو همديگه، اما حوصلشون را ندارم. حوصله سركار رفتن ندارم. حوصله اداره رفتن ندارم. وقتي ميرم حوصله كار كردن ندارم. داره اذيتم مي‌كنه. وقتي اداره هستم حوصله ندارم برگردم خونه. ميرم دانشگاه نمي‌خوام بيام، وقتي ميام دلم نمي‌خواد برم. هرحا كه هستم نمي‌تونم يمونم. حس و حال هيجي ندارم. كاش ميشد مي‌رفتم يه كلبه‌اي جايي چيزي. جايي كه طبيعت خالص باشه و هيچ كسي نباشه. حوصله خودم را هم ندارم. چه برسه به يه آدم ديگه.

 

انگار ديوارها به هم نزديك شدن، سقف اومده پايين. احساس خفگي مي‌كنم. دلم دريا مي‌خواد. يه درياي آروم. يه ساحل خلوت و بدون هيچ مزاحمي. يه جايي وسط جنگل كه يه درياچه كوچيك وسطش باشه و بشه آروم توش قايق سواري كرد يا كنارش شكار رفت و يا ماهي”يري كرد.

 

هه! زهي خيال باطل. فعلا كه نه پولي در بساط هست، نه مرخصي. تازه نزديكي امتحان‌ها ها داره به بديه ماجرا اضافه مي‌كنه و با اين حالي كه من دارم خدا به خير كنه. امروز تو اوجش هستم. اوج بي‌حوصلگي و افسردگي و تنبلي

taken

اين چند روزه دو سه تا فيلم ديدم. فيلماي خوبي بودن. يكيشون فيلم taken بود. يه فيلم اكشن و تعقيب گريزي…

 

برايان جاسوس سابق CIA که از همسرش جدا شده، به همراه دوستانش به عنوان محافظ شخصي کار مي کند. تا اينکه کيم دختر 17 ساله او که نزد مادرش زندگي مي کند از او اجازه ميگيره تا به همراه دوستش آماندا سفري به پاريس داشته باشه. برايان که از خطرات سفر دختران جوان و تنها آگاهه، ابتدا مخالفت مي کنه. اما بعد با شرط تماس مرتب و هر روزه تلفني مي پذيره. کيم و آماندا به محض ورود به پاريس در فرودگاه با پسر جواني آشنا ميشند. اين پسر بعد از ياد گرفتن آدرس محل اقامت آنها، گروهي از تبهکاران را به سراغ آنها مي فرستد. اين واقعه مصادف مي شود با تماس تلفني برايان از آمريکا با کيم و در نتيجه از ربوده شدن دخترش توسط قاچاق چيان انسان آگاه مي شود. برايان با کمک دوستانش مي فهمد که ربايندگان گروهي آلبانيايي خطرناک هستند و مهلت کمي براي نجات دخترش باقي مونده. از اين رو بلافاصله به پاريس ميره و شروع به تحقيقات مي کند. براي اين کار به سراغ ژان کلود يکي از همکاران سابقش در وزارت اطلاعات و امنيت فرانسه ميرخ. اما خيلي زود مي فهمد که ژان کلود از حاميان باندهاي قاچاق انسان است. برايان با استفاده از مهارت هاي شغل پيشين خود موفق به يافتن رد دخترش ميشه و … ديگه تا آخرش نميشه گفت كه :دي

 

فيلم پس از خواندن بسوزان هم الان جلومه. اگر حسش باشه مي‌بينمش

گرما در سرما

گاهي ديدن يه دوست خيلي خيلي خيل قديمي(واقعا همين مقدار قديمي) خيلي خوب و دلگرم كننده است. اونقدر خوش شانس بودم و هستم كه بتونم يكي از دوستام را يك بار ديگه ببينم. اونقدر حضورش گرم و دوست‌داشتني بود كه سرما و برف وحشتناكي كه مي‌باريد تاثيري نداشت و ما خيلي آروم از ونك تا فاطمي قدم‌زنان اومديم.گرماي كنار يه دوست قديمي بودن خيلي بييشتر از سرماي برف زيبايي بود كه داشت مي‌باريد.  خدايا شكرت كه نصيب من از دوستي، كميتي كم اما كيفيتي زياد بوده. ممنونم خدايا.

درويش

 

 

نگاه من پر ز تشــــویش

صدای من سرد و چرکین

کوچ لحظه هام چه سنگین

پر انتظار و غمـــــــــگین

گم کرده ای دارم اینـــــــجا

ندانم اما اوکیست .... آن چیست

چه حاجـــت مرا امــــــــید

مو سپید است و دندان ریخت

چو درویش از جنــس خاکم

چو عاشـــق به تو محــــتاجم

چو درویش عابـــــد و پاکم

چو عاشـق در تــــــک و تابم

هر ســـــحرهراس من بود

وحشت از ... تکرار دیـــروز

آه   ای    نور آور  روز

سایه بسیار ... نورم نیــــست

هر سفر هر کوچ من بود

بی هدف ...  مقــصد نیـــــست

آه ای ســــتاره ساز شـب

ماندن اینــــجا کارم نیــــست

چو درویش از جنس خاکم

چو عاشـــــق به تو محـــتاجم

چو درویش عابد و پاکـــــم

چو عاشــق در تک و تابـــــم

 

منبع: سايت گروه خاك موزيك

يك روز خوب، دو دوست خوب

دوستاي زيادي ندارم اما هميشه از هم صحبتي با بعضي از آدمها يا دوستام لذت مي‌برم. مثل امروز. امروز تقريبا بعد از 1 سال دو تا از دوستام را ديدم. متاسفانه چون تو دو تا شهر مختلف هستيم نميشه تند تند همديگر را ببينيم. دوستايي كه هميشه دوست داشتم ببينمشون و از حرف زدن‌هاشون لذت مي‌برم. تو حرف زدن‌هاشون انرژي زيادي هست. من خودم آدم پر حرفيم، اما وقتي اين دوستام را مي‌بينم كمتر حرف مي‌زنم تا اونها بيشتر حرف بزنن. دوست دارمشون. كاش مي‌شد باز اين هفته مي‌ديدمشون :(

آخرين آهنگ – اثري از كارو

خيلي وقته ننوشتم. مهم زمانش نيست. مهم اينه كه نبايد الكي نوشت. شايد هم خيلي‌ها با اين عقيده موافق نباشن. اما وقتي كسي وقت ميذاره و اينجا مياد نبايد با نوشته‌اي مسخره و بيهوده وقتش تلف بشه. الانم براي اونهايي كه دوست دارن از خوندن متني زيبا لذت ببرن و بعد از خوندنش احساس كنند سبك شدند، يا موقع خوندن متني به چشماشون اجازه بدن كه اگر لازمه اشك در حدقه باقي مونده را رها كنند يه داستان از كارو، يكي از نويسنده‌هاي خيلي محبوبم براتون مي‌نويسم.اگر خوب بخونيد مطمئنا لذت مي‌بريد. داستان اينطوريه:

 

 

آخرين آهنگ - اثري از كارو
(برگرفته از كتاب شكست سكوت)

باور كنيد كه آنشب، شب وحشتناكي بود! وحشتناك چرا شب وحشت بود! وحشت از تنهايي فرياد شكني كه هيچ دلش نمي خواست مرا تنها بگذارد! وحشت از جيغ و داد بادهاي سرگردان كه در و ديوار كلبه محقرم را ديوانه وار بگريه انداخته بودند...

اصلا من آنشب از همه چيز مي ترسيدم: حق داشتم! براي اينكه آنشب همه و هرآنچه در اطراف من بود، از ديوار ترك خورده اي كه داشت بر سرم خراب مي شد، تا گل سرخ پژمرده اي كه گلدان سرشكسته ام، تابوت طراوت از ياد رفته ی او بود، برهمه چيز سايه سنگيني از وحشت يك فاجعه پيش بيني نشده موج مي زد.

قلبم داشت در چهارچوب سينه ام منفجر مي شد... ضربان قلبم آنقدر شديد بود كه ساعت رنگ پريده ام را از نفس مي انداخت. نمي دانستم چه كار كنم؟ بلند شدم، به هر فلاكتي بود خودم را به پنجره رساندم... پنجره بيچاره احساس مي كردم كه مي خواهد از لابلاي ديوار فرار كند! محكم چسبيدمش كه اگر رفت مرا هم ببرد. ولي نرفت! نظري به آسمان افكندم... خاك بر سر آسمان! دلش صدبار بدتر از دل طپش رميده سينه دريده ي دردآفريده ی من، گرفته تر بود. ستاره ها همه مرده بودند.... فكر كردم پهنه آسمان چقدر به زندگي من شبيه است! چه ستاره ها كه در پهنه زندگي من در گمنامي يك سرنوشت گمنام مردند... و چه آرزوهاي لطيف تر از لطافت ماه كه در پژمردگي جواني جوان مرده ام، ناكام و تيره فرجام پژمرده اند... دلم مي خواست مي توانستم خودم را كمي بيشتر تا صبح با اينگونه خيالات مشغول ميكردم، ولي مگر مي شد؟ آن وحشت مبهم استخوانهايم را آب مي كرد... ناگهان فكر خوبي به نظرم رسيد: تصميم گرفتم براي نخستين بار همسايه ام را بخوانم تا در تحمل اين تنهايي طاقت فرسا مرا ياري كند.

گفتم همسايه من... شما كه نمي دانيد همسايه من كه بود... پس گوش كنيد.  بگذاريد اول به طور مختصر شما را با او آشنا كنم... همسايه من بيوه زن زيبايي بود كه بيست وچهار پاييز بيشتر نديده بود. اينكه نمي گويم بيست وچهار بهار براي اينست كه در طبيعت انسانهاي گرسنه بيشتر از دو فصل وجود ندارد: پاييز و زمستان! در سرتاسر زندگي محنت زده شان اين پاييز لخت و دوره گرد است كه صورت زندگي بخت برگشته شان را نوازش مي دهد و زمستان هنگامي فرا مي رسد كه قلب انسان گرسنه در سينه سرمازده فقر مثل مرغ سر بريده جان مي كند.

باري... اين بيوه زن بدبخت بر عكس بخت زشتي كه داشت، آنقدر زيبا بود كه من از ترجمان زيباييش عاجزم. نگاهش مظهر يك حسرت بي تمنا بود، لبانش ترجمان سكوت ناكامي يك عشق، موهايش پريشاني يك مشت فرياد پريشان كه شيون سكوت در بدرشان كرده بود!

خودش يكبار به من گفت كه نامش لائورا است. لائورا ظاهرا هيچ كس جز دختر سه ساله اش را كه پاكنويس تمام عيار مادرش بود نداشت!... در عرض يك سالي كه با او همسايه بودم هيچ كس حتي يك بار سراغ او را نگرفت، خودش هم جز براي خريد از سر كوچه پا از منزل بيرون نمي گذاشت!

در تمام مدت يك سال تنها يك بار با من حرف زد و آن روزي بود كه دخترش از پله ها افتاد و پاي چپش شكست... تنها آن روز بود كه از من خواست تا به سراغ طبيب بروم... رفتم با چه اشتياقي، چه شوري...خدا مي داند! براي اينكه ميدانستم لااقل با اين وسيله مي توانم براي نخستين بار داخل زندگي او شوم... وشدم. همان روز وقتي طبيب كار خود را انجام داد و رفت، سر صحبت را با او باز كردم... ولي در مقابل هر صد كلمه اي كه حرف مي زدم تنها يك كلام پاسخ مي شنيدم: «نه»...«شايد»...«خدا مي داند»...همين!

ولي خوب من از همين كلمات ناقص و نارسا خيلي از چيزها را مي توانستم بفهمم. وانگهي اتاق او...از سرگذشت دردناك دو انسان تيره بخت داستانها داشت... سرگذشتي آميخته با عشق، عشقي آميخته از چوبه دار ناكامي!

در يك طرف اتاق تختخواب رنگ و رو رفته فرسوده اي بود كه قشر ضخيمي از گرد، رختخواب درهم ريخته آن را مي پوشاند. معلوم بود كه از مدتها پيش كسي در اين بستر آشفته نخفته بود...و آن قشر گرد از چند قطره عرق سردي كه انسان محتضري به عنوان آخرين قطرات يك مشت اشك راه گم كرده تحويل داده بود، حكايت مي كرد. بالاي آن تختخواب در واقع تنها زينت اتاق يك تابلوي گرد گرفته نقاشي بود. تابلو گاريچي پيري را نشان مي داد كه چرخ گاري اش به گل فرور فته بود و گاريچي بدبخت دستي به ريش سپيد گذاشته، به صورت اسب نحيف خود نگاه مي كرد، مثل اينكه از اسب خواهش مي كرد كه :« به هر وسيله اي هست چرخ گاري را از گل بيرون بكش...بچه ام گرسنه است.»

مدتها به اين تابلو نگاه كردم. دلم مي خواست مي دانستم كار كيست؟ با چشمان اشك آلود پرسيدم: خانم اين تابلو... نگذاشت حرفم تمام شود، بلند شد، آهسته بيرون رفت و من از پشت در صداي او را شنيدم كه زارزار گريه مي كرد. وجود من در آن لحظات يكپارچه تاثر بود. دلم داشت كباب مي شد. بلند شدم، پيشاني بچه اي را كه داشت بي سروصدا مي ناليد بوسيدم و بدون آنكه خداحافظي كنم به اتاق خود رفتم. فراموش نكنم كه علاوه برآنچه درباره اتاق او گفتم، پيانوي كهنه اي هم در پرت ترين گوشه اتاق ديدم كه دو شمع يكي نيم سوخته و ديگري تمام سوخته در دو طرف آن از دندانه هاي سپيد پيانو پاسداري مي كردند. اين دو شمع.... كه مي داند؟؟؟ شايد مظهر دو قلب آتش گرفته بود. دو قلبي كه يكي شان پاك خاكستر شده و رفته بود و ديگري داشت خاكستر مي شد.

بيش از آنچه در بالا گفتم من ديگر هيچ چيز درباره لائورا نمي دانستم. اصولا شايد اگر موضوع پيانو نواختن او نبود هيچ وقت يادم نمي آمد كه موجود زنده اي در همسايگي من وجود دارد... لائورا هر شب بدون استثنا درست راس ساعت 12 با پيانوي خود آهنگ غم انگيز تريستس شوپن را مي نواخت. هر شب، هر نيمه شب، در سكوت مطلق، تريستس شوپن! اين آهنگ براي من صورت لالائي پيدا كرده بود... من هرشب تا نيمه شب مي نشستم و تا ناله پيانو تمام نمي شد چشمان من به خواب نمي رفت...

باري برگرديم برويم سراغ آن شب. همان شبي كه گويي همه امواج جان گرفته بودند تا شاعري را كه نمي خواست گمنام بميرد با خود به گور ببرند! گفتم آن شب از فرط تنهايي... تنهايي نه ...از فرط وحشت تنهايي تصميم گرفتم كه لائورا را بخواهم.

تصميم خوبي بود ولي مگر مي توانستم انجامش دهم؟ هرچه به گلوي خود فشار مي دادم مگر صدايم بيرون مي آمد؟! ولي يكبار اتفاقي رخ داد كه در انجام تصميم براي من كمك بزرگي شد. همانطور كه به اتاق لائورا نگاه مي كردم يكباره نظرم به كوچه افتاد. اين بار ديگر رعب و وحشت تا اعماق همه سلول هاي ناراحتم رخنه كرد

نميدانيد... ديدم سايه موجودي افتان و خيزان در كوچه سرگردان است. مثل اينكه سراغ خانه اي رامي گيرد... به هر دري كه مي رسيد با مشقت كمرشكني بلند مي شد، نگاهي به سر و روي در مي كرد، بعد نا اميد و حسرت زده به زمين مي افتاد. دلم داشت از جا كنده مي شد! اين بار ديگر سكوت براي من جنايت بود...يكباره تمام قواي پراكنده ام را متمركز كردم و با صدايي كه سكوت شب را به لرزه مي انداخت فرياد كردم: لائورا...لائورا

اي خاك بر سر من! كاش فرياد در گلويم ناله مي شد و ناله به سينه ام برمي گشت و همانجا مي مرد! تعجب نكنيد اگر اين حرف را مي زنم. چون فرياد من به جاي آنكه زن همسايه را به كمك من آورد، سايه سرگردان را ديوانه كرد! سايه وقتي صداي مرا شنيد، جان گرفت، بلند شد و يكسره به طرف خانه اي دويد كه آنشب قبرستان وجود مادر مرده من بود! احساس كردم كه دارم همان طور ساده مي ميرم. زانوهايم سست شد. سايه داشت در را با شدت هرچه تمام ترمي كوبيد... بيش از اين تحمل جايز نبود. من احساس كردم كه واقعا مرگ از سر من دست بردار نيست. فكر كردم خوب لااقل بگذار ببينم كيست؟ شايد خود مرگ است، خانه مرا گم كرده! بروم او را راهنمايي كنم. هم او را راحت كنم و هم خودم را! چراغ را به دست گرفتم، چه عمل احمقانه اي! براي انيكه هنوز پا به دهليز نگذاشته، باد چراغم را خاموش كرد! ساعت رنگ و رو رفته ديوار اتاق من كه تنها يادگار پدر از دست رفته ام بود، يازده و نيم را اعلام كرد. من چون با همه جاي خانه آشنا بودم همانطور در تاريكي رفتم كه در را باز كنم. در اين هنگام لائورا پنجره را باز كرده بود و نگران به اتاق من نگاه مي كرد.

شما را به خاطر هركه دوستش داريد، به خاطر هركه دوستتان دارد از من مخواهيد كه هرآنچه در منزلمان ديدم به طور مفصل شرح دهم. براي اينكه باور كنيد دلم به حال خودم مي سوزد. براي اينكه من سراينده دردهاي ملتي هستم كه پريدگي رنگ صورتشان را يا تازيانه ستم سرخ مي كند يا سيلي پنجه فقر، يا سرخي تب سل...

به طور خلاصه مي گويم كه وقتي در را باز كردم در گير و دار وحشيگري باد، جوان ژوليده، گل آلوده غرق در خوني را ديدم كه آخرين نفسهاي يك زندگي بي نفس را با تك سرفه هاي خون آلود به اين محيط نكبت بار پس مي داد. با دو دست لرزان او را از زمين بلند كردم و آهسته آهسته به سوي اتاقم روان شدم... با كمك پاي راستم رختخواب خودم را در قلب تاريكي پيدا كردم و جوان مسلول را با احتياط روي آن خواباندم. يك لحظه بعد چراغ روشن بود. وقتي چراغ را روشن كردم و نگاهم به سر و صورت مهمانم افتاد، براي نخستين بار ظلمت را ستايش كردم...اي كاش چراغ نداشتم! نمي ديدم...يك مشت استخوان پوك درهم برهم، چند لكه خون سياه، پيراهني صدپاره و آن وقت...گل...تا نوك پا...

درنگ جايز نبود... با سطل آب آوردم، سر و صورتش را، دستهايش را، پاهايش را با آب شستم. آهسته چشمانش باز شد و آهسته خنديد. بعد يكباره خنده در گوشه لبانش يخ بست. تكاني به خود داد و نگاهي به سر و پاي من افكند. آمد كه چيزي بپرسد... سرفه شروع شد و همراه سرفه...خون.

نمي دانستم چه كار كنم. باز لكه هاي خون را پاك كردم. آهسته دستم را بر پيشاني اش گذاشتم. مي خواستم كلمه اي اميدبخش به زبان بياورم اما نمي توانستم. زبانم بند آمده بود، لال شده بودم. نفس عميقي كشيد، باز آهسته خنديد و گفت: شما.... سراپا گوش بودم، دلم مي خواست حرف بزند ولي ديگر نتوانست. ضعفي شديد وجودش را احاطه كرده بود. اين بار آهسته سر از روي متكا برداشت...نشست... با اشاره آب خواست. دادم و با چه لذتي سركشيد... بعد شروع كرد به حرف زدن...

من نقاش بودم، نقاش مرده هاي متحركي كه زندگي را مسخره مي كنند و زندگان نفس مرده اي كه بر مرگ غالب اند. من در تابلوهاي خودم درد بي پايان ملتم را نشان مي دادم و در خم و پيچ رنگها دروازه هاي سعادت گمگشته را بر روي آنها كه كلمه اي سعادت، افسانه اي بيش برايشان نيست مي گشادم!

من نقاش بودم ولي چه كار كنم كه به خاطر انسانيتي كه داشتم در عنفوان جواني به چنگ مرگ موسوم به زندگاني افتادم. پدر من كارگر راه آهن بود. يك روز خبر مرگش را براي من و مادرم آوردند. پدرم در زير چرخهاي ترن له شده بود، من آنوقت هجده ساله بودم. مادرم در اثر شنيدن اين خبر ودر نتيجه استيصال يك سال پس از مرگ پدرم ديوانه شد! درست به خاطر دارم وقتي براي نخستين بار براي ديدن مادرم به دارالمجانين رفتم وقتي مرا ديد اصلا نشناخت و از من يك مشت كبريت خواست...داد و از رئيس دارلمجانين پرسيدم كه موضوع چيست؟ او گفت: ديوانه عجيبي است! از همه كس اين خواهش را مي كند. چوب كبريت را مي گيرد و در يك گوشه اتاق با گريه و خنده آميخته به هم با آنها خط آهن درست مي كند؟!

در اينجا شدت گريه به مهمان مسلول من اجازه نداد كه سخنانش را ادامه دهد..مدتها اشك ريخت و سرفه كرد. به ساعت نگاه كردم. ده دقيقه بيشتر به نيمه شب نمانده بود

سرفه ها كه دست كشيدند باز ادامه داد: پس از ديوانه شدن مادرم و پس از ديدار او بود كه احساس كردم مي خواهم به هر وسيله اي كه هست فرياد بكشم. من نقاش بودم و نقاش به دنيا آمده بودم. رفتم سراغ قلم و رنگ. يك سال گذشت...يعني چهار سال پيش بود كه اتفاقا دختري مسيحي را در كارگاه يكي از دوستان نقاشم ديدم. هر دو بدون اينكه بدانيم چرا در يك لحظه دل به هم سپرديم . براي يكديگر به جاي يكديگر مرديم! اسم آن دختر «لائورا» بود.

لائورا!...

وقتي اين كلمه را شنيدم بي اختيار از آنجايي كه نشسته بودم پريدم دو سه بار بيرون رفتم و آمدم. به ساعت نگاه كردم. نزديك نيمه شب بود. فكر كردم چند دقيقه بعد فرياد شوپن از لابلاي دندانه هاي سپيد پيانو بلند مي‌شود و آن وقت تكليف من با اين انسان نا كام چيست؟

اعصاب خود را كنترل كردم، رفتم كنارش نشستم و گفتم: معذرت مي خواهم من شاعر هستم و گاهي اوقات تأثرات مرا ديوانه مي كند.

ادامه داد: عشق من و لائورا از همان كارگاه شروع شد و در همان كارگاه پايان يافت. اينكه مي گويم پايان يافت مقصودم اين است كه با هم ازدواج كرديم. ازدواج ما سرو صداي عجيبي در محافل مسيحي و مسلمان به راه انداخت... من داشتم ديوانه مي شدم! چه طور مي توانستم به اين انسانهاي از خود راضي بفهمانم كه احساس و فهم متقابل بالاتر از اين حرفهاست. من او همديگر را مي فهميديم. شش ماه به اين وصف گذشت و علي رغم همه تهمت ها من و لائورا در كنار هم، به خاطر هم زندگي مي كرديم و او تا آنجا كه نفس داشت در پرورش استعداد من مي كوشيد. چون من به شوپن علاقه داشتم هرشب نيمه هاي شب به خاطر من تريستس شوپن را مي نواخت.

همه شب، نيمه شب، تريستس شوپن! اي داد بيداد! ...غيرممكن است! مي خواستم فرياد بكشم كه خاموش! ديگر چيزي مگو، تعريف مكن، ديوانه شدم، ولي احتياج به گفتن من نداشت! سرفه ها به داد من رسيدند، اين بار سرفه ها شديدتر و خونين تر از دفعات گذشته بود، دلم مي خواست علي رغم ميل انساني من! ...او قبل از نيمه شب مي مرد!

تنها، به خاطر اينكه تريستس شوپن را نشوند...! ولي يك باره قلبم پارچه پارچه فرو ريخت! ساعت ديواري فريادش بلند شد كه:  نيمي از شب گذشت! مهمان من سرفه مي كرد، كه ناگهان پيانو ناله كرد! ... شوپن، شوپن... نه... لائورا شكوه ي ديرينه اش را سر داد. شكننده بود! مرگ بود! جنون بود! سرسام بود و بدبختي ! شما نمي دانيد، شما چه نمي دانيد چه مي گويم؟ چه مي خواهم بگويم؟ مهمان من، نقاش بخت برگشته، يكدفعه لال شد! سرفه ها به زوزه تبديل شدند... بلند شد. همان مهمان من كه از جا نمي توانست تكان بخورد، يكدفعه از جا پريد، رفت به طرف پنجره اطاق لائورا. نقاش لحظه اي سراپا گوش دم پنجره ايستاد. سراپاي پيكر نحيفش در آن لحظه سئوال بود... برگشت نگاهي به صورت رنگ پريده من افكند. يكدفعه قهقهه اي ديوانه كننده سر داد، فرياد كشيد: «شما هم مي شونيد؟ اين آهنگ را مي گويم؟ شما نمي شنويد؟‌» يكدفعه خنده اش قطع شد و سيل سرشگ ديدگانش را با هرچه تمناي مبهم در حسرت بيكرانش بود، غرق آب كرد! من احساس كردم قبل از اينكه شاهد پايان ماجرا باشم، جانم دارد به لبم مي رسد. لائورا خونسرد و بي خبر از همه جا و همه چيز آهنگ را ادامه مي داد. ناگهان نقاش با صدايي كه من تصور نمي كردم از پيكري چنان درهم و شكسته بيرون آمدنش ممكن باشد، فرياد كرد: لائورا...آخ لائوراي من، مزن، ناله مكن، ديوانه شدم، مردم، مردم لائورا... نفسش بند آمد، سرفه ها شروع شدند، چند تك سرفه خون آلود، پيچ و تابي محتضرانه، آن وقت...سكوت

آهنگ پيانو قطع شد. همه جا سكوت، همه جا ساكت... تنها بادهاي سرگردان بودند كه فريادشان به شيون تبديل شده بود! شيون مرگ، مرگ يك انسان...انسان نقاش

نقاش بخت برگشته آخرين لحظات زندگي را در آغوش لرزان من طي كرد، نه حرف مي زد، نه سرفه مي كرد. همه تك سرفه ها ، تك نفس شده بودند... تك تك نفس مي كشيد... تقلا مي كرد. بلند شدم سرش را كه روي زانوانم بود، آهسته زمين گذاشتم، كمي آب به صورتش زدم... زنده شد، نفس عميقي كشيد و گفت: من رفتم اگر او را ديديد... دستش را به خاطر من بفشاريد... به او بگوييد كه من با همان آهنگي كه نخستين بار پس از پايان آن ترا بوسيدم... حالا... حالا... ديگر هيچ ... نه هيچ به او نگوييد كه من كجا و چگونه مردم. اصلا نگوييد كه مردم. دلم هيچ نمي خواهد دلش را، دل شكسته اش را بار ديگر بشكنم. اگر پرسيد چه بر سر من آمد، بگوييد... داشت حرف مي زد كه يكدفعه در اتاق باز شد! خاك بر سر من چه مي ديدم! خودش بود، بيجامه اي وصله كرده برتن، موههاي آشفته، سر و صورت رنگ آلود، ساكت، خيلي ساكت. همه اش تو فكر اين بودم كه حالا چه خواهد شد؟ از هرگونه پيش بيني عاجز بودم...اصلا دلم نمي خواست پيش بيني كرده باشم

لائورا همان طور ساكت دم در ايستاده بود، تا اينكه نقاش چشمش به او افتاد، سرش را آهسته بلند كرد، نتوانست نگه دارد... سرش با ضربت به زمين خورد، دوباره تلاش كرد، نشد. شروع كرد به خزيدن... لائورا همان طور مثل مجسمه ايستاده بود. نقاش بدبخت خزيده به طرف او مي رفت... آنقدر رفت تا به زير پايش افتاد... ديگر هيچ... همانجا افتاد... مرد.

* * * * * * *

امروز يك سال از آن شب مي گذرد. يك سال است كه دختر كوچولوي نقاش، شوهر لائورا در خانه من است. او از گذشته خودش، نه از مادرش، نه از پدرش هيچ خبري ندارد. مرا «پاپا» صدا مي كند و تنها هنگام خواب است كه دلش مادرش را مي خواهد. پس از مرگ نقاش، يادداشت كوچكي در جيب او يافت شد كه از گذشته او هيچ اطلاعي نمي داد. تنها در دو جمله ناقص خواسته بود كه او را در دامنه همان كوهي كه نخستين بار با لائوراي خودش شب را در آنجا گذرانده بود، به خاك سپارند و بر فراز مزارش فقط به خاطر ياد لائوراي خودش كه مسيحي بود، صليبي نصب كنند. من اين كار را كردم... ولي درباره لائورا چيزي از من نپرسيد.

همانقدر بدانيد كساني كه به دارالمجانين مي روند، بيش از همه دو ديوانه بدبخت موجبات تأثرشان را فراهم مي كند.

يكي پيرزني است كه مرتبا با چوب كبريت خط آهن مي سازد و ديگري زن زيباروي جواني كه عكس روي كبريتها را با زحمت مي كند و به ديوار مي زند و قوطي كبريت ها را بصورت دندانه هاي پيانو رديف مي چيند. به عكس هاي روي ديوار نگاه مي كند... و با انگشتان لرزان... روي قوطي كبريت ها پيانو مي نوازد.

پختگي مرد

نهايت پختگي يك مرد زماني است كه در پيري، به جديتي برسد كه در كودكي هنگام بازي داشته است.

 

نيچه

پستچي، يك بسته، يك كتاب

چند روز پيش پستچي زنگ خونه را زد و گفت يك بسته داريد. من هم كه معمولا هيچ بسته‌اي برام نمياد همونطوري كه داشتم مجله مي‌خوندم رفتم دم در. پستچي اسم من را گفت و گفت كه يك بسته دارم. راستش هيجان زده شدم.فهميدم كه اولين جيره كتاب برام اومده. دوست داشتم زود ببينم كه چي توشه. اومدم بالا و بازش كردم. بله! اولين جيره كتاب با يك كاغذ توش بود. خيلي حس جالبي بود.

 

جيره كتاب خودش را اينطوري معرفي مي‌كنه:

 

 

“در يك ماه چند بار فرصت مي‌كنيد كه به كتابفروشي برويد؟ در يكسال چطور؟ چند بار به كتابفروشي مي‌رويد و چقدر كتاب مي‌خريد؟

واقعيت اين است كه ما ايراني‌ها خيلي به كتابفروشي نمي‌رويم. بنابراين كتاب چنداني هم نمي‌خريم. به همين خاطر هم معروف شده كه مي‌گويند "جماعت كتابخواني نيستيم!" و با كتاب ميانه‌اي نداريم. اما آيا واقعا اينطور است؟

تجربه شخصي من در بسياري موارد حاكي از اين بوده كه "جماعت كتاب‌نخوان" اگر كتاب در دسترس‌شان قرار بگيرد، كتاب باب طبعشان و كتابي كه با علائق و سليقه‌شان همخواني داشته باشد، اتفاقا خيلي هم كتاب مي‌خوانند و بسيار هم از اين تجربه لذت مي‌برند.

مشكل فقط اينجاست كه اين جماعت اغلب به كتابفروشي سر نمي‌زنند، پس كتاب نمي‌خرند، پس كتابي در دسترس‌شان قرار نمي‌گيرد و ... پس كتاب نمي‌خوانند. "جيره كتاب" سعي دارد تا اين حلقه بسته را بشكند.

"جيره كتاب" چيست؟

اگر شما هم از آن دسته افرادي هستيد كه سال تا سال فرصت نمي‌كنيد سري به يك كتابفروشي بزنيد يا اصلا با "كتابفروشي رفتن" مشكل داريد و در آن محيط احساس راحتي نمي‌كنيد، شايد "جيره كتاب" بتواند مشكل‌تان را حل كند.
عضويت در "جيره كتاب" مثل آبونه شدن يك مجله است. شما با پرداخت حق عضويت اين طرح به صورت ماهيانه يك كتاب از طريق پست دريافت خواهيد كرد و به اين ترتيب امكان مي‌يابيد تا "لذت خواندن" را تجربه كنيد.

جيره هر ماه چگونه انتخاب مي‌شود؟

جيره كتاب هر ماه براساس موضوعات مورد علاقه و سليقه شما برايتان انتخاب و ارسال مي‌شود و شما تا قبل از آنكه پستچي جيره‌تان را تحويل دهد از محتواي آن اطلاعي نخواهيد داشت. براي همين است كه ما بايد تا حد امكان از ذائقه مطالعه شما اطلاعات در اختيار داشته باشيم. بخشي از فرم عضويت با اين هدف طراحي شده تا شما بتوانيد با تكميل آن بخشي از اطلاعات مورد نياز براي انتخاب جيره ماهانه‌تان را به ما اعلام كنيد.

با دريافت جيره هر ماه نيز يك فرم نظرسنجي برايتان پست مي‌شود كه شما پس از خواندن كتاب دريافتي مي‌توانيد نظر خودتان را درباره آن (و انتخابي كه در آن ماه برايتان صورت گرفته) در فرم درج و فرم را براي ما ارسال كنيد. "جيره كتاب" اميدوار است با دريافت و پردازش اين نظرات خيلي زود سليقه شما را شناخته و هر ماه كتاب مناسب‌تري برايتان ارسال نمايد.

محدوده كار كجاست؟

"جيره كتاب" با هدف فراهم كردن امكان مطالعه براي سرگرمي طراحي شده. براي همين هم محدوده كاري خود را ادبيات داستاني (اعم از رمان، داستان كوتاه و يا بلند) انتخاب كرده است. بسته به سليقه شما و كتابهاي موجود در بازار گاهي ممكن است به ادبيات نمايشي (فيلم‌نامه و نمايشنامه) هم گريزي زده شود. در موارد خاص ممكن است جيره ماهانه از ميان موضوعات ديگر نيز (باز با در نظر گرفتن مجموعه سليقه و علاقه اعلام شده از سوي شخص عضو) انتخاب شود. اما به هر حالت حيطه اصلي فعاليت "جيره كتاب" و كتابهاي ارسالي ادبيات داستاني خواهد بود. “

 

توصيه مي‌كنم شما هم مثل من عضو اين سيستم بشيد و از حس خوب گرفتن يك بسته خوب كتاب بهره‌مند بشيد.

تصنيف اي كاروان – استاد شهرام ناظري

 

تصنيف اي كاروان

شعر: سعدي

خواننده: شهرام ناظري

آلبوم: لوليان

 

اي ساربان آهسته رو كارام جانم مي رود
وان دل كه با خود داشتم با دل ستانم مي رود
من مانده ام مهجود از او بيچاره و رنجور  از او
گوئي كه نيشي دور از او در استخوانم مي رود
گفتم به نيرنگ و فسون پنهان كنم راز درون
پنهان نمي ماند كه خون بر آستانم مي رود
بگذشت يار سركشم بگذاشت عيش سرخوشم
چون مجمري پر آتشم كز سرد خانم مي رود
با آنهمه بيداد او وين عهد بي بنياد او
در سينه دارم ياد او تا بر زبانم مي رود
محمل بدار اي ساربان تندي مكن با كاروان
كز عشق آن سر روان گويي روانم مي رود
باز آي و چشمم نشين اي دل ستان نازنين
كآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم ميرود
صبر از وصال يار من برگشتن  از دلدار من
گرچه نباشد كار من هم كار از آنم مي رود
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود

هنر اريگامي

اُريگامي يا «هنر کاغذ و تا» يکي از کاردستي‌هاي محبوب ژاپني است که امروزه تو جهان طرفداراي زيادي داره. هدف اين هنر آفريدن طرح‌هاي جالب از کاغذ با کمک تاهاي هندسي است. معني  اين واژه در زبان ژاپني «تا کردن کاغذ» است و تمام مدلهاي کاغذ و تا را در بر دارد، حتي آنهايي که ژاپني نيستند. اريگامي فقط از تعداد کمي از تاهاي گوناگون استفاده مي‌کند، ولي همين تاها مي‌توانند به روش‌هاي گوناگوني ترکيب شوند تا طرحهاي متفاوتي ايجاد کنند. به طور کلي، اين طرحها با يک برگ کاغذ مربع شکل آغاز ميشه، که هر روي آن ممکن است به رنگ متفاوتي باشد و بدون بريدن کاغذ ادامه پيدا كنه.

 

من خودم تا حالا هيچ اريگامي درست نكردم اما گاهي كساني را مي بينم كه اريگامي درست مي‌كنن. خيلي بايد كار لذت بخشي باشه. به همين خاطر من هم مي‌خوام امتحان كنم. گشتي هم تو اينترنت زدم و چند تا سايت براي شروع كار پيدا كردم. اگر شما هم دوست داشتيد يه امتحاني بكنيد. ( + ، + ، + ، + ، + ، + ، + )

زنجير عشق

 

 

يكي از آهنگ‌هايي كه وقتي بهش گوش ميدم واقعا حس عجيبي بهم دست ميده، آهنگ زنجير عشق يا chain of love اثر Clay Walker هست. آهنگ را براتون ميذارم. متنش را هم همينطور. لطفا دانلودش كنيد و گوش بديد. حتما لذت مي‌بريد.

 

 

Artist: Walker Clay
Song: The Chain Of Love
Album: Live, Laugh, Love

He was driving home one evening
In his beat up Pontiac
When an old lady flagged him down
Her Mercedes had a flat
He could see that she was frightened
Standing out there in the snow
'Til he said I'm here to help you ma'am
By the way my name is Joe

 

She said I'm from St. Louis
And I'm only passing through
I must have seen a hundred cars go by
This is awful nice of you
When he changed the tire
And closed her trunk
And was about to drive away
She said how much do I owe you
Here's what he had to say

 

You don't owe me a thing, I've been there too
Someone once helped me out
Just the way I'm helping you
If you really want to pay me back
Here's what you do
Don't let the chain of love end with you

 

Well a few miles down the road
The lady saw a small cafe
She went in to grab a bite to eat
And then be on her way
But she couldn't help but notice
How the waitress smiled so sweet
And how she must've been eight months along
And dead on her feet

 

And though she didn't know her story
And she probably never will
When the waitress went to get her change
From a hundred dollar bill
The lady slipped right out the door
And on a napkin left a note
There were tears in the waitress's eyes
When she read what she wrote

 

You don't owe me a thing
I've been there too
Someone once helped me out
Just the way I'm helping you
If you really want to pay me back
Here's what you do
Don't let the chain of love end with you

 

That night when she got home from work
The waitress climbed into bed
She was thinkin' about the money
And what the lady's note had said
As her husband lay there sleeping
She whispered soft and low
Everything's gonna be alright, I love you, Joe

کنارم بخواب با صدای دکتر شاهکار بینش پژوه

کنارم بخواب و
به دورم بتاب و
از این لب بنوش
چو تشنه که آب وگل آتشی تو
حرارت منم من
که دیوانه ی بی قرارت منم من

 

خدا دوست دارد لبی که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم

 

بخواب آرام پیش من
لبت را بر لبم بگذار
مرا لمسم و کن و دل را
به این عاشق ترین بسپار بخواب آرام پیش من
منی که بی تو میمیرم
لبت را بر لبم بگذار
که جان تازه میگیرم

 

علي حقيقتي بر گونه اساتير

علی رب النوع انواع گوناگون عظمت ها قداست ها زیبایی ها و احساس های مطلق است از آن گونه مطلقه ایی که بشر همواره دغدغه ی دیدن و پرستیدنش را داشته ، و هرگز نبوده، و معتقد شده بود که ممکن نیست در کالبد یک انسان تحقق پیدا کند ، و ناچار ، می ساخته است.

علی ، در همان حد مطلقی که پرومته در اساطیر، روح تشنه و محتاج انسان را از فداکاری اشباع می کرده ،و دموستنس از قدرت و صداقت و لطف سخن ، و هرکول از قدرت ، و نیرومندی جسم ، و خدایان دیگر از نهایت رقت و محبت و لطافت روح ، همه را در یک رب النوع جمع می کند . علی نیازهایی را که در طول تاریخ ، انسان ها را به خلق نمونه های خیالی ، و به ساختن الهه ها و رب النوع های فرضی می کشانده ، در تاریخ امروز اشباع می کند.

و از همه شگفت تر همه ی فضایل مطلقی را که ما ناچار در اسطوره ها و رب النوع های مختلف می بینیم ، چرا که تصور می کردیم، این احساس های مطلق در یک رب النوع ، حتی فرضی قابل جمع نیست فقط در یک اندام عینی جمع کرده است . ...

 

دکتر علی شریعتی

دانلود كتاب علي حقيقتي بر گونه اساتير

فصل چهارم از كتاب 4 قدرت بزرگ

فصل چهارم از كتاب 4 قدرت بزرگ را آماده كردم. اميدوارم دوستاني كه گوش كردند از داستان لذت برده باشند. يواش يواش داستان داره هيجاني‌تر ميشه. در ضمن بقيه لينك‌ها را هم اصلاح كردم.

مشخصات كتاب

حجم: 0.11 مگابايت

فصل اول

حجم: 3.47 مگابايت

فصل دوم

حجم: 2.28 مگابايت

فصل سوم

حجم: 10.17 مگابايت

فصل چهارم

حجم: 3.13 مگابايت

شب قدر دكتر شريعتي

 

تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!

ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار!

نشانه‌هايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات!

همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.

اين شب قدر است.

شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد مي‌كند.

اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را!

شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!

و تاريخ همه اين ماه‌هاي مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد، كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!

شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود.

سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟

شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد.

چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!

هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه‌ها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!

كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است!

آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير مي‌توان شنيد.

سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !

 

م. آثار دكتر شريعتي -  خودسازي انقلابي

نفس بكش - پينك فلويد

پینک فلوید نام یکی از مشهورترین و خلاق‌ترین گروه‌های موسیقی راک بریتانیا است، که از سال ۱۹۶۵ به رهبری سید برِت، نوازنده گیتار، شروع به کار کرد و در دهه ۷۰ میلادی به اوج شهرت رسید. دیگر اعضای گروه راجر واترز (گیتار بیس)، ریک رایت (کیبورد) و نیک میسن (درام) بودند.یکی از ویژگی‌های سبک پینک فلوید استفاده از صداهای الکترونیکی و جلوه‌های ویژه در آهنگ‌هایشان بود، و دیگری شعرهای ساده و کودکانه اما نافذ.سید برت در سال ۱۹۶۸ به دلیل عوارض ناشی از سوءمصرف مواد مخدر توهم‌زا و ناتوانی در حضور مؤثر در اجراهای زنده (و حتی در استودیو) عملاً از گروه کنار گذاشته‌شد و دیوید گیلمور که گیتاریست توانمندی بود جایش را گرفت. در سال ۱۹۷۳ بود که توانستند با آلبوم نیمهٔ تاریک ماه، در آمریکا خود را به فوق‌ستاره‌های موسیقی تبدیل کنند. در سال ۱۹۸۶ راجر واتِرز که پس از سید برت نقش اصلی در آهنگسازی و نوشتن شعرهای پینک فلوید را بر عهده داشت به دلیل اختلاف با گروه از آنها جدا شد.

اعضا

سید برت: آواز، گیتار آکوستیک و الکتریک (۱۹۶۵ - ۱۹۶۸)

راجر واترز: آواز، گیتار بیس (۱۹۶۵ - ۱۹۸۵)

• ریچارد رایت: ‍پیانو، ارگ، آواز (۱۹۶۵ - ۱۹۸۱، ۱۹۸۸ - تا کنون)

• نیک میسن: درام (۱۹۶۵ - تا کنون)

دیوید گیلمور: آواز، گیتار لید (۱۹۶۸ - تا کنون)

• باب کلوز: گیتار لید (۱۹۶۵)

آلبوم ها

1. The Piper at the Gates of Dawn

2. A Saucer full of Secrets

3. More

4. Ummagumma

5. Atom Heart Mother

6. Meddle

7. Obscured by Clouds

8. The Dark Side of the Moon

9. Wish You Were Here

10. Animals

11. The Wall

12. The Final Cut

13. The Momentary Lapse of Reason

14. The Division Bell

يكي از آهنگهايي كه من خيلي دوست دارم آهنگ breathe هست كه براتون ميذارمش.

Pink Floyd (Dark Side of The Moon) - Breathe
download: 1.3mg

Lyrics

Breathe, breathe in the air
Don't be afraid to care
Leave but don't leave me
Look around and choose your own ground

Long you live and high you fly
And smiles you'll give and tears you'll cry
And all you touch and all you see
Is all your life will ever be

Run, rabbit run
Dig that hole, forget the sun
And when at last the work is done
Don't sit down it's time to dig another one

For long you live and high you fly
But only if you ride the tide
And balanced on the biggest wave
You race towards an early grave

بدون شرح