به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

 

اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

 

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.

 

پابلو نرودا، ترجمه احمد شاملو

این سو و آن سو

این سو غم و آن سو شادی

این سو اخم و آن سو لبخند

این سو تنهایی و آن سو عشق 2 نفر.

اینسو من و آنسو او

برای دوستم، عسل

2006_02_12[1]

این چند روز آینده باز هم باید با یکی از دوستانم خداحافظی کنم. اون میره و من همچنان اینجا هستم. دوست خوبم، عسل به همراه همسر گرامیش از پیش ما میرن اونطرف کره زمین که زندگی جدیدی رو شروع کنن. از پیش ما دور میشن و ما براشون دلتنگ میشیم. از پیش ما میرن و ما حتی تصور اینکه تو یه شهر هستیم و از یه هوا تنفس می کنیم رو نخواهیم داشت. دوباره باید به مدد دنیای مجازی با هم در ارتباط باشیم. مجازی بگیم و بخندیم و حتی گریه کنیم.

همه اینها یه طرف، اما از طرف خودم قول میدم که هیچوقت فراموششون نکنم. هرچند خیلی نمی‏تونستیم ببینیمشون، اما همیشه این امید وجود داشت که تو این شهر قراری، برنامه‏ای چیزی پیش بیاد و ببینیمشون. دوست خوبم، سفر خوبی داشته باشید و زندگی موفقی را آنسوی کره زمین شروع کنید.

 

این جمعه می روند، اما شاید یک جمعه بیایند. شاید …

 

پی نوشت:

یه موقعی می خواستم خداحافظی کنم. خداحافظیم تلخ بود. اونروز بهم این موسیقی هدیه داده شد. گفته شد هر وقت این آهنگ شنیده میشه، از من هم یادی میشه. منم این موسیقی رو به عسل تقدیم می‏کنم. هم خود موسیقی و چند تا اجرای مختلفش…

 

Noel Harrison - The Windmills Of Your MindDOWNLOAD

Dusty Springfield - The Windmills Of Your Mind – DOWNLOAD

Fausto Papetti - Romantic Saxofon The Windmills Of Your Mind - DOWNLOAD

Petula Clark - The Windmills of Your Mind - DOWNLOAD

جهان سوم 2

جهان سوم جاییه که هرچه بی سوادتر باشی، مقام و پستت بالاتره، هرچی باسوادتر، بیشتر بهت فشار میاد و له میشی. جاییه که مدیریت راحت ترین کار و مسئولیت پذیر بودن، بی اهمیت ترین کار حساب میشه. هر چی مدیرتر، بی سوادتر و هرچه مسئولیت پذیرتر، بیشتر زیر فشار.

جهان سوم 1

جهان سوم جاییه که سر یه 25 تومن اضافه یا کم بودن کرایه چنان دعوایی بین راننده و یه مسافر میشه که اگر تو کلاهت رو برنداری و از اتوبوس فرار نکنی ممکنه چند صد برابر اون برات هزینه برداره.

سینمای امروز ما

سینمای امروز ما جاییِ که از هزار دستان ها  و دلشدگان ها به هوش سیاه ها و فاصله ها رسیدیم. جاییِ که از اکبر عبدی دلشدگان به اکبر عبدی اخراجی ها رسیدیم. جاییه که از علی حاتمی ها به خیل عظیم کارگردان های گیشه ای ساز و هجو ساز امروزی رسیدیم. جاییِ که طبع تماشاچی ها از شنیدن دیالوگ های زیبا و ادبی به شنیدن جیغ و دادها و دعوا بر سر طلاق گرفتن ها رسیده. جاییه که از ساختن فیلم به مناسبت هزاره موسیقی و برای گرامیداشت اونها به ساختن فیلم های به اصطلاح خانوادگی رسیده. …

از کجا به کجا می رویم؟

زندگی





همه ترس های من

چند روز پیش با یکی از دوستام نشسته بودیم کافه و داشتیم حرف می زدیم. گفت دچار بیماری فلان شخص شده. گفتم یعنی دلت براش تنگ میشه و اینا؟ گفت نه! یعنی مثل اون همینطوری که صبح بیدار می‏شم، ته دلم میلرزه. دیدم این مرض رو منم دارم. منم از خیلی چیزها می ترسم. همه ترس های من زیاد هستن. از صبح که بیدار میشم تا موقعی که می خوابم. حتی تو خواب هم گاهی کابوس این ترس ها گریبانم رو می گیره.

ترس از آینده، از رابطه، از زندگی، از مرگ اطرافیانم، از وابستگی به آدم ها، از زنده بودن خودم، از بالا رفتن سن، از ازدواج، از …. همه ترس‏های من زیادن. ترس من، از همه این هاست.

حسرت

...که گرفتی مرا در بَرِ خویش...

ژانر 2

اونهایی که دیدگاه یا طرز فکر خودشون رو به همه آدم ها تعمیم میدن.

مثال: 100 فیلم/کتاب/موسیقی که قبل از مرگ باید دید/خوند/گوش کرد.

ژانر 1

اونایی که برای رسیدن به یه خواسته ای، بر خلاف همون خواسته عمل می کنن

نمک رو زخم

اگر قلب ادم رو تیغ می‌زنید، مرام نمی‌خواد، ادم باشید نمک رو زخمش نپاشید.

خداحافظ دهه سوم، سلام دهه چهارم

تنها چند روز به پایان دهه سوم زندگیم و آغاز دهه چهارم اون مونده. دهه سومی که روبه پایان اون هستم پر بود از خاطرات خوب و بدی که چند روزی هست که دارم مرورشون می‏کنم.

تو همون سال‏های اول که دانشجو بودم و کار می‏کردم. چه روزها و شب‏های سخت اما شیرینی داشتم. چه بی‏پولی‏های طولانی و اذیت کننده‏ای رو می‏گذروندم گاهی اوقات. درسم تموم شد و کار پیدا کردم جای دیگه‏ای. سخت کار می‏کردم و تلاش می‏کردم. برنامه‏ای که تا 25 سالگی برای خودم نوشته بود با اندکی تاخیر(حدود1 سال و نیم) انجام شد. دانشگاه قبول شدم دوباره و ….

همه اینها، چه خوب و چه بد، چه تلخ و چه شیرین گذشت. مهمترین دهه زندگی همیشه برای من دهه سوم بود. همیشه اینطوری فکر می‏کردم که: “تا 30 سالگی باید بدویی و کار کنی تا به یه وضعیت پایدار برسی که بعدا بتونی ازش بهره ببری” اما الان خیلی هم وضعیتم پایدار نیست. خیلی‏ها از من کوچکتر هستند و موفقترند. از طرفی خیلی‏ها هم بزرگترند و ناموفق.

اصلا من نمی‏دونم چی هستم؟ موفق یا ناموفق؟ از خودم راضیم یا ناراضی؟ چه می‏خواستم و چه شد؟ اصلا چیزی می‏خواست؟ یا هرچه پیش آید خوش آید گذران عمر کرده‏ام؟ اصلا چقدر امید هست به آینده؟ چقدر از آینده و نتیجه تلاش من دست خودم و بر مبنای شایستگی من هست؟ وقتی به سئوالات بالا نگاه می‏کنم تحت فشار زیادی از جواب‏ها و خیلی سئوالات دیگه قرار می‏گیرم. سئوالات بی‏جواب و یا با جواب‏های ترسناک.

عوض شدن دهگان سنم حس عجیبی داره ایجاد می‏کنه. “3” عددی که فقط 1 واحد از 2 بیشتره اما واسه من معنای بیشتری داره. معنایی به اندازه سال‏ها دوری و فاصله از خیلی چیزها….

نوشته من ادامه داشت اما لزومی نداشت. سی سالگی هم مانند سال‏های دیگر چون چشم بر هم بگذارم تمام می‏شود و آب از آب تکان نمی‏خورد. باور کنید. خودم هم باور کنم؟

جیمز کمرون

" برای خودت مرزی قائل نشو. بقیه آدم‏ها این کار را برای تو انجام می‏دهند. خودت این کار را نکن، به خودت نگو که موفق نمی‏شوی و ریسک کن. در ناسا جمله‏ای وجود دارد که آن را دوست دارند: "شکست بین گزینه ها نیست." اما من می گویم شکست بین گزینه‏ها است، اما ترس، نه!"


جیمز کمرون

به بهانه سالگرد شهادت دکتر علی شریعتی

پوران شريعت رضوي (همسر دكتر):
علي تعريف ميكرد: روزي يكي از سربازهايي كه نگهبان سلول من بود، سوال كرد كه تو را براي چي گرفتند؟ اسلحه داشتي؟ جواب دادم، بله. پرسيد چند تا داشتي؟ جواب دادم، دو سه تا. گفت: ماركش چه بود، جواب دادم: خودكار.


سالشمار زندگي
1312 تولد در مزينان سبزوار
1319 ورود به دبستان ابن يمين در مشهد
1325 ورود به دبيرستان فردوسي مشهد
1329 ورود به دانشسراي مقدماتي مشهد
1331 اشتغال در اداره فرهنگ بعنوان آموزگار-اتمام دوره دانشسرا
1332 عضويت در نهضت مقاومت ملي
1333 اخذ ديپلم كامل ادبي
1335 ورود به دانشكده ي ادبيات مشهد
1336 دستگيري به همراه 16 نفر از اعضاي نهضت مقاومت ملي
1337 فارغ التحصيلي از دانشكده ادبيات با رتبه اول-ازدواج با پوران شريعت رضوي
1338 اعزام به فرانسه با بورس دولتي
1342 اتمام تحصيلات و اخذ مدرك دكترا در رشته تاريخ
1343 بازگشت به ايران و دستگيري در مرز
1345 استادياري تاريخ در دانشگاه مشهد
1347 آغاز سخنرانيها در حسينيه ارشاد
1351 تعطيلي حسينيه ارشاد و ممنوعيت سخنراني
1352 دستگيري و گذراندن 18 ماه زندان انفرادي
1354 خانه نشيني
1356 مهاجرت به اروپا-مرگ مشكوك در انگليس-تدفين در سوريه

روزهایمان

انقدر روزهایمان به :( گذشته است که حتی :| بودن برایمان ارزویی در دور دست‌هاست.

زندگی

زندگی، مرگ تدریجی است با شکنجه.

به كجا چنين شتابان

به كجا چنين شتابان. هوووووي زمان با توام. كه چي مثل اسب نشادر خورده از عقب رَم كردي يورتمه مي ري. افسارت گير كرده به دستام. منم داري مي بري. نميخواااااام بيام...

زندگی و جاده

جاده، مثالی از زندگی. تاریکی تونلها، مثالی از تیرگی‏های زندگی. تو زندگی هم چراغی هست که تاریکی تونل‏هاش رو روشن کنه؟

دقیقا برعکس آن سال هایم

مدتی هست که احساس عجیبی دارم. احساس عجیبی از با مردم بودن، بین مردم بودن و در کنار مردم بودن. به گذشته های دور خود که نگاه می کنم، سر شار از انرژی و علاقه به در میان مردم و دقیقا مرکز توجه مردم بودن در خود احساس می کردم. احساس اعتماد به نفس عجیبی در خود حس می کردم. دقیقا چیزی برعکس احساس الان و این روزهایم.

این روزها کم حرف تر از سال های پیش، فراری نسبت به مردم، خالی بودن از احساس خوب و فرار از مسئولیت های روزمره، اجتماعی و فردی و حتی در مورد خود در من بروز کرده. زنگ تلفن و موبایل و اس ام اس سریعا تپش قلب من را تشدید کرده و استرس وارد می کند. چیزی که در گذشته نداشتم. بر عکس احساس الان و این روزهایم.

این روزها از مردم فرار می کنم. از مردم واقعی فرار می کنم. از طرفی دچار پارادوکسی شدید شده ام. چون همان انسان ها در دنیای مجازی برایم جذاب و دوست داشتنی هستند. راحت ارتباط برقرار می کنم، حرف می زنم، می خندم، گریه می کنم و در یک کلام زندگی می کنم. بر عکس این روزهایم در دنیای واقعی.

در دنیای مجازی می خندم، اما لبهایم در دنیای واقعی حرکت نمی کند.  موسیقی پخش شده از کامپیوترم آرامش بخش است، دقیقا برعکس صداهای خیابان و اطرافم. در شبکه های مجازی حرف میزنم با دوستانم اما وقتی می بینمشان حرفی برای گفتن ندارم. وقتی در جامعه مجبور می شم برای موضوعی، دفاع از حقی و … بر خورد اجتماعی داشته باشم سراسر وجودم را ترس فرا می گیرد. درست بر عکس سال های دور و دراز گذشته.

زندگی مرا می ترساند. زندگی تنهای خودم در دنیای خودم شیرین است. اما با ایجاد مسئولیت، ترس بر من غالب می شود. حس عجیب تنهایی، آن هم در بین مردم و در جامعه. شاید امروز عصر واقعا احساس کسی که از جامعه متنفر است و خودکشی می کند را درک کرده بودم. شاید به نوعی بیماری اجتماعی دچار شده ام. شاید من همان آدم گذشته نیستم. اما یک چیز را مطمئنم. آن هم درست بودن همه موارد بالاست.

احساس بدی به خودم دارم. شاید هم نداشته باشم. دقیق نمی دونم. اما مطمئنم حالم خوب نیست. دقیقا بر عکس حال سال های دورم.