نهايت پختگي يك مرد زماني است كه در پيري، به جديتي برسد كه در كودكي هنگام بازي داشته است.
نيچه
نهايت پختگي يك مرد زماني است كه در پيري، به جديتي برسد كه در كودكي هنگام بازي داشته است.
نيچه
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۰۶/۱۳۸۷ ۰۲:۰۲:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: گفته هاي بزرگان 0 نظرات
چند روز پيش پستچي زنگ خونه را زد و گفت يك بسته داريد. من هم كه معمولا هيچ بستهاي برام نمياد همونطوري كه داشتم مجله ميخوندم رفتم دم در. پستچي اسم من را گفت و گفت كه يك بسته دارم. راستش هيجان زده شدم.فهميدم كه اولين جيره كتاب برام اومده. دوست داشتم زود ببينم كه چي توشه. اومدم بالا و بازش كردم. بله! اولين جيره كتاب با يك كاغذ توش بود. خيلي حس جالبي بود.
جيره كتاب خودش را اينطوري معرفي ميكنه:
“در يك ماه چند بار فرصت ميكنيد كه به كتابفروشي برويد؟ در يكسال چطور؟ چند بار به كتابفروشي ميرويد و چقدر كتاب ميخريد؟
واقعيت اين است كه ما ايرانيها خيلي به كتابفروشي نميرويم. بنابراين كتاب چنداني هم نميخريم. به همين خاطر هم معروف شده كه ميگويند "جماعت كتابخواني نيستيم!" و با كتاب ميانهاي نداريم. اما آيا واقعا اينطور است؟
تجربه شخصي من در بسياري موارد حاكي از اين بوده كه "جماعت كتابنخوان" اگر كتاب در دسترسشان قرار بگيرد، كتاب باب طبعشان و كتابي كه با علائق و سليقهشان همخواني داشته باشد، اتفاقا خيلي هم كتاب ميخوانند و بسيار هم از اين تجربه لذت ميبرند.
مشكل فقط اينجاست كه اين جماعت اغلب به كتابفروشي سر نميزنند، پس كتاب نميخرند، پس كتابي در دسترسشان قرار نميگيرد و ... پس كتاب نميخوانند. "جيره كتاب" سعي دارد تا اين حلقه بسته را بشكند.
"جيره كتاب" چيست؟
اگر شما هم از آن دسته افرادي هستيد كه سال تا سال فرصت نميكنيد سري به يك كتابفروشي بزنيد يا اصلا با "كتابفروشي رفتن" مشكل داريد و در آن محيط احساس راحتي نميكنيد، شايد "جيره كتاب" بتواند مشكلتان را حل كند.
عضويت در "جيره كتاب" مثل آبونه شدن يك مجله است. شما با پرداخت حق عضويت اين طرح به صورت ماهيانه يك كتاب از طريق پست دريافت خواهيد كرد و به اين ترتيب امكان مييابيد تا "لذت خواندن" را تجربه كنيد.
جيره هر ماه چگونه انتخاب ميشود؟
جيره كتاب هر ماه براساس موضوعات مورد علاقه و سليقه شما برايتان انتخاب و ارسال ميشود و شما تا قبل از آنكه پستچي جيرهتان را تحويل دهد از محتواي آن اطلاعي نخواهيد داشت. براي همين است كه ما بايد تا حد امكان از ذائقه مطالعه شما اطلاعات در اختيار داشته باشيم. بخشي از فرم عضويت با اين هدف طراحي شده تا شما بتوانيد با تكميل آن بخشي از اطلاعات مورد نياز براي انتخاب جيره ماهانهتان را به ما اعلام كنيد.
با دريافت جيره هر ماه نيز يك فرم نظرسنجي برايتان پست ميشود كه شما پس از خواندن كتاب دريافتي ميتوانيد نظر خودتان را درباره آن (و انتخابي كه در آن ماه برايتان صورت گرفته) در فرم درج و فرم را براي ما ارسال كنيد. "جيره كتاب" اميدوار است با دريافت و پردازش اين نظرات خيلي زود سليقه شما را شناخته و هر ماه كتاب مناسبتري برايتان ارسال نمايد.
محدوده كار كجاست؟
"جيره كتاب" با هدف فراهم كردن امكان مطالعه براي سرگرمي طراحي شده. براي همين هم محدوده كاري خود را ادبيات داستاني (اعم از رمان، داستان كوتاه و يا بلند) انتخاب كرده است. بسته به سليقه شما و كتابهاي موجود در بازار گاهي ممكن است به ادبيات نمايشي (فيلمنامه و نمايشنامه) هم گريزي زده شود. در موارد خاص ممكن است جيره ماهانه از ميان موضوعات ديگر نيز (باز با در نظر گرفتن مجموعه سليقه و علاقه اعلام شده از سوي شخص عضو) انتخاب شود. اما به هر حالت حيطه اصلي فعاليت "جيره كتاب" و كتابهاي ارسالي ادبيات داستاني خواهد بود. “
توصيه ميكنم شما هم مثل من عضو اين سيستم بشيد و از حس خوب گرفتن يك بسته خوب كتاب بهرهمند بشيد.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۲۳/۱۳۸۷ ۱۱:۳۱:۰۰ ق.ظ.
برچسبها: روزانه، كتاب 2 نظرات
تصنيف اي كاروان
شعر: سعدي
خواننده: شهرام ناظري
آلبوم: لوليان
اي ساربان آهسته رو كارام جانم مي رود
وان دل كه با خود داشتم با دل ستانم مي رود
من مانده ام مهجود از او بيچاره و رنجور از او
گوئي كه نيشي دور از او در استخوانم مي رود
گفتم به نيرنگ و فسون پنهان كنم راز درون
پنهان نمي ماند كه خون بر آستانم مي رود
بگذشت يار سركشم بگذاشت عيش سرخوشم
چون مجمري پر آتشم كز سرد خانم مي رود
با آنهمه بيداد او وين عهد بي بنياد او
در سينه دارم ياد او تا بر زبانم مي رود
محمل بدار اي ساربان تندي مكن با كاروان
كز عشق آن سر روان گويي روانم مي رود
باز آي و چشمم نشين اي دل ستان نازنين
كآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم ميرود
صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد كار من هم كار از آنم مي رود
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۱۰/۱۳۸۷ ۱۱:۳۵:۰۰ ق.ظ.
اُريگامي يا «هنر کاغذ و تا» يکي از کاردستيهاي محبوب ژاپني است که امروزه تو جهان طرفداراي زيادي داره. هدف اين هنر آفريدن طرحهاي جالب از کاغذ با کمک تاهاي هندسي است. معني اين واژه در زبان ژاپني «تا کردن کاغذ» است و تمام مدلهاي کاغذ و تا را در بر دارد، حتي آنهايي که ژاپني نيستند. اريگامي فقط از تعداد کمي از تاهاي گوناگون استفاده ميکند، ولي همين تاها ميتوانند به روشهاي گوناگوني ترکيب شوند تا طرحهاي متفاوتي ايجاد کنند. به طور کلي، اين طرحها با يک برگ کاغذ مربع شکل آغاز ميشه، که هر روي آن ممکن است به رنگ متفاوتي باشد و بدون بريدن کاغذ ادامه پيدا كنه.
من خودم تا حالا هيچ اريگامي درست نكردم اما گاهي كساني را مي بينم كه اريگامي درست ميكنن. خيلي بايد كار لذت بخشي باشه. به همين خاطر من هم ميخوام امتحان كنم. گشتي هم تو اينترنت زدم و چند تا سايت براي شروع كار پيدا كردم. اگر شما هم دوست داشتيد يه امتحاني بكنيد. ( + ، + ، + ، + ، + ، + ، + )
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۱۰/۱۳۸۷ ۱۱:۱۴:۰۰ ق.ظ.
يكي از آهنگهايي كه وقتي بهش گوش ميدم واقعا حس عجيبي بهم دست ميده، آهنگ زنجير عشق يا chain of love اثر Clay Walker هست. آهنگ را براتون ميذارم. متنش را هم همينطور. لطفا دانلودش كنيد و گوش بديد. حتما لذت ميبريد.
Artist: Walker Clay
Song: The Chain Of Love
Album: Live, Laugh, Love
He was driving home one evening
In his beat up Pontiac
When an old lady flagged him down
Her Mercedes had a flat
He could see that she was frightened
Standing out there in the snow
'Til he said I'm here to help you ma'am
By the way my name is Joe
She said I'm from St. Louis
And I'm only passing through
I must have seen a hundred cars go by
This is awful nice of you
When he changed the tire
And closed her trunk
And was about to drive away
She said how much do I owe you
Here's what he had to say
You don't owe me a thing, I've been there too
Someone once helped me out
Just the way I'm helping you
If you really want to pay me back
Here's what you do
Don't let the chain of love end with you
Well a few miles down the road
The lady saw a small cafe
She went in to grab a bite to eat
And then be on her way
But she couldn't help but notice
How the waitress smiled so sweet
And how she must've been eight months along
And dead on her feet
And though she didn't know her story
And she probably never will
When the waitress went to get her change
From a hundred dollar bill
The lady slipped right out the door
And on a napkin left a note
There were tears in the waitress's eyes
When she read what she wrote
You don't owe me a thing
I've been there too
Someone once helped me out
Just the way I'm helping you
If you really want to pay me back
Here's what you do
Don't let the chain of love end with you
That night when she got home from work
The waitress climbed into bed
She was thinkin' about the money
And what the lady's note had said
As her husband lay there sleeping
She whispered soft and low
Everything's gonna be alright, I love you, Joe
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۰۳/۱۳۸۷ ۱۱:۵۳:۰۰ ق.ظ.
کنارم بخواب و
به دورم بتاب و
از این لب بنوش
چو تشنه که آب وگل آتشی تو
حرارت منم من
که دیوانه ی بی قرارت منم من
خدا دوست دارد لبی که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم
بخواب آرام پیش من
لبت را بر لبم بگذار
مرا لمسم و کن و دل را
به این عاشق ترین بسپار بخواب آرام پیش من
منی که بی تو میمیرم
لبت را بر لبم بگذار
که جان تازه میگیرم
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۰۲/۱۳۸۷ ۰۸:۲۶:۰۰ ب.ظ.
علی رب النوع انواع گوناگون عظمت ها قداست ها زیبایی ها و احساس های مطلق است از آن گونه مطلقه ایی که بشر همواره دغدغه ی دیدن و پرستیدنش را داشته ، و هرگز نبوده، و معتقد شده بود که ممکن نیست در کالبد یک انسان تحقق پیدا کند ، و ناچار ، می ساخته است.
علی ، در همان حد مطلقی که پرومته در اساطیر، روح تشنه و محتاج انسان را از فداکاری اشباع می کرده ،و دموستنس از قدرت و صداقت و لطف سخن ، و هرکول از قدرت ، و نیرومندی جسم ، و خدایان دیگر از نهایت رقت و محبت و لطافت روح ، همه را در یک رب النوع جمع می کند . علی نیازهایی را که در طول تاریخ ، انسان ها را به خلق نمونه های خیالی ، و به ساختن الهه ها و رب النوع های فرضی می کشانده ، در تاریخ امروز اشباع می کند.
و از همه شگفت تر همه ی فضایل مطلقی را که ما ناچار در اسطوره ها و رب النوع های مختلف می بینیم ، چرا که تصور می کردیم، این احساس های مطلق در یک رب النوع ، حتی فرضی قابل جمع نیست فقط در یک اندام عینی جمع کرده است . ...
دکتر علی شریعتی
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۶/۳۱/۱۳۸۷ ۱۱:۵۰:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: دكتر شريعتي، روزانه 0 نظرات
فصل چهارم از كتاب 4 قدرت بزرگ را آماده كردم. اميدوارم دوستاني كه گوش كردند از داستان لذت برده باشند. يواش يواش داستان داره هيجانيتر ميشه. در ضمن بقيه لينكها را هم اصلاح كردم.
مشخصات كتاب
حجم: 0.11 مگابايت
فصل اول
حجم: 3.47 مگابايت
فصل دوم
حجم: 2.28 مگابايت
فصل سوم
حجم: 10.17 مگابايت
فصل چهارم
حجم: 3.13 مگابايت
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۶/۳۱/۱۳۸۷ ۱۰:۱۱:۰۰ ق.ظ.
تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرنها از پس قرنها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسلها در پي نسلها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگيها، انديشهها و آرمانها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!
ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شبهاي پيوسته، آشوبي، لرزهاي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر ميشود و همه خوابها را برميآشوبد و نيمه سقفها را فرو ميريزد. انقلابي در عمق جانها و جوششي در قلب وجدانهاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار!
نشانههايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات!
همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسانها، همه اسكلت شدهاند، فرود آمدهاند.
اين شب قدر است.
شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد ميكند.
اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را!
شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!
و تاريخ همه اين ماههاي مكرر است، ماههايي همه مكرر يكديگر، سالهايي تهي و عقيم، قرنهايي كه هيچ چيز نميآفرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير ميكنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار ميگردد كه تاريخ ميسازد، كه انسان نو ميآفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن ميگيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان ميدمد، شب قدر!
شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود.
سالهايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود ميآيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟
شبي كه باران فرو ميبارد، هر قطرهاش فرشتهاي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوختهاي و جان عطشناك مزرعهاي فرو ميافتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد ميدهد.
چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطرهاي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!
هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماهها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افقهاي وجودي آدمي فرشته ميبارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيامآور خدايي برتو نازل ميشود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرودآمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!
كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است!
آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر ميبريم. سالها، سالهاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را ميشنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير ميتوان شنيد.
سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلبهاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !
م. آثار دكتر شريعتي - خودسازي انقلابي
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۶/۲۹/۱۳۸۷ ۱۱:۳۷:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: دكتر شريعتي، روزانه 1 نظرات
پینک فلوید نام یکی از مشهورترین و خلاقترین گروههای موسیقی راک بریتانیا است، که از سال ۱۹۶۵ به رهبری سید برِت، نوازنده گیتار، شروع به کار کرد و در دهه ۷۰ میلادی به اوج شهرت رسید. دیگر اعضای گروه راجر واترز (گیتار بیس)، ریک رایت (کیبورد) و نیک میسن (درام) بودند.یکی از ویژگیهای سبک پینک فلوید استفاده از صداهای الکترونیکی و جلوههای ویژه در آهنگهایشان بود، و دیگری شعرهای ساده و کودکانه اما نافذ.سید برت در سال ۱۹۶۸ به دلیل عوارض ناشی از سوءمصرف مواد مخدر توهمزا و ناتوانی در حضور مؤثر در اجراهای زنده (و حتی در استودیو) عملاً از گروه کنار گذاشتهشد و دیوید گیلمور که گیتاریست توانمندی بود جایش را گرفت. در سال ۱۹۷۳ بود که توانستند با آلبوم نیمهٔ تاریک ماه، در آمریکا خود را به فوقستارههای موسیقی تبدیل کنند. در سال ۱۹۸۶ راجر واتِرز که پس از سید برت نقش اصلی در آهنگسازی و نوشتن شعرهای پینک فلوید را بر عهده داشت به دلیل اختلاف با گروه از آنها جدا شد.
اعضا
• سید برت: آواز، گیتار آکوستیک و الکتریک (۱۹۶۵ - ۱۹۶۸)
• راجر واترز: آواز، گیتار بیس (۱۹۶۵ - ۱۹۸۵)
• ریچارد رایت: پیانو، ارگ، آواز (۱۹۶۵ - ۱۹۸۱، ۱۹۸۸ - تا کنون)
• نیک میسن: درام (۱۹۶۵ - تا کنون)
• دیوید گیلمور: آواز، گیتار لید (۱۹۶۸ - تا کنون)
• باب کلوز: گیتار لید (۱۹۶۵)
آلبوم ها
1. The Piper at the Gates of Dawn
2. A Saucer full of Secrets
3. More
4. Ummagumma
5. Atom Heart Mother
6. Meddle
7. Obscured by Clouds
8. The Dark Side of the Moon
9. Wish You Were Here
10. Animals
11. The Wall
12. The Final Cut
13. The Momentary Lapse of Reason
14. The Division Bell
يكي از آهنگهايي كه من خيلي دوست دارم آهنگ breathe هست كه براتون ميذارمش.
Pink Floyd (Dark Side of The Moon) - Breathe
download: 1.3mg
Lyrics
Breathe, breathe in the air
Don't be afraid to care
Leave but don't leave me
Look around and choose your own ground
Long you live and high you fly
And smiles you'll give and tears you'll cry
And all you touch and all you see
Is all your life will ever be
Run, rabbit run
Dig that hole, forget the sun
And when at last the work is done
Don't sit down it's time to dig another one
For long you live and high you fly
But only if you ride the tide
And balanced on the biggest wave
You race towards an early grave
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۶/۲۱/۱۳۸۷ ۰۶:۵۶:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۶/۱۷/۱۳۸۷ ۰۱:۳۶:۰۰ ب.ظ.
يه المپيك ديگه شروع شده و طبق معمول نتايج ضعيف ما هم همينطور. اصلا نميخوام راجع به نتايج ورزشكارامون بنويسم، كه خوب صد البته مشخصه و ديگه چيزي گفتن نميخواد. يه ورزشهايي مثل بسكتبال و قايقراني و تيراندازي كه خوب زحمتشون را كشيدند. به خصوص بسكتبال كه هرچند باختن، اما خوب بازي ميكنند و نوع بازيشون آدم را ناراحت نميكنه و سرافكنده نميشيم. چي ميگن اسمش را اين مديراي عزيزمون! ميگن. آهان! سرافرازانه باختيم!!! و داريم تجربه كسب ميكنيم. انصافا دست بسكتباليستهامون، تيراندازامون و اونايي كه واقع براي اولين بار رفتن درد نكنه. اما….
اما بقيه چي؟ بقيه اونهايي كه ماههاست تو انواع و اقسام اردوهاي داخل و خارج كشور شركت كردند چي؟ ديگه همه قبول دارن كه كشتي مال ماست و بقيه توش از ما عقبن هستند (البته اين هم از خود بزرگ بزرگ بيني ماست نه چيز ديگه…) ديگه چي؟ واقعا چي ميشه كه كشتيگير ما كه به قول خودمون نابغه كشتي فرنگي حساب ميشه مياد و با دو تا برد معمولي و دو تا باخت حذف ميشه؟ چي ميشه كه كشتيگير ايتاليايي كه سال پيش تو مسابقات جهاني 44 جهان شده مياد و امسال تو المپيك كه از جهاني هم مهمتره اول ميشه؟؟؟!!! اتفاقيه؟ اتفاقيه كه مايكل فلپس، شناگر اعجوبه آمريكايي مياد و تا الان تو 7 فينالي كه اين دوره شركت كرده 7 تا طلا ميگيره؟ اتفاقيه كه مدالهاي طلاي فلپس به تنهايي از كل مدالهايي كه ما تو دورههايي كه در المپيك شركت كرديم بيشتره؟ اتفاقيه كه توگو، اتيوپي، ويتنام و كشورهاي ديگهاي كه به قول مديران ورزشيمون، از ما خيلي عقبترن(البته اين عقب و جلو بايد يكي بياد بگه كه چي هست. شايد ما توهم جلو بودن داريم!) مدال ميگيرن اما كاروان ورزشي ما حتي يك مدال برنز هم نمياره.
البته باز هم ميدونيم كه چه اتفاقي خواهد افتاد. باز كشتي چند تا مدال ميگيره( البته احتمالا) اونهايي كه باختند شرايط آب و هوا و دريا و زمين و داوري و مصدوميت و تغذيه و چه و چه را ميكشن وسط و به هزار و يك چيز ديگه چنگ ميزنن تا توجيه كنند باختهاشون را. هرچند كه مربيان كشتي فرنگي گفتند كه در هيچ برنامه تلويزيوني شركت نخواهند كرد و توضيحي براي باختها نميدند! جالبه نه؟! اون يكي مفسر! ميگه دليل بخت سوريان اينه كهن رضازاده شركت نكرده!!!!!! و تمام فشار گرفتن مدال افتده رو دوش حكيد سوريان و اون نتونسته اين فشار را تحمل كنه. به اين ميگن دليل محكم و قاطع براي باخت(شايدم عذر بدتر از گناه)
دلايل شكست تيم جودو هم جالبه! نداشتن اردوهاي خارجي و برگزاري مسابقات و اضافه وزن! الان وقت گفتن اين دلايله؟ قبل المپيك چي كار ميكردن؟ اصلا ما چرا هميشه مشكل اضافه وزن داريم تو ورزشهايي مثل كشتي و جودو و….؟ پهلوانان! قهرمان ما نميتونند جلوي خوردنشون را قبل از مسابقات بگيرن؟ واقعا مديران و مربيان ما نميتونند برنامه غذايي ويژهاي براي براي ورزشكاراشون تنظيم كنند؟ اكر نميتونند پس چرا ميرن؟ چرا هزينه ميكنند؟ واقعا اين دلايل قبال قبوله؟
ديروز مرتضي سپهوند بوكسورمون كه بازي را برده تو جواب سئوال خبرنگار تلويزيون كه ازش ميپرسه چقدر راجع به حريف اطلاعات داشتي ميگه: “ من اون را ميشناختم، اما اون منو بهتر ميشناخت”. جالبه! ما تو يه همچين مسابقاتي بدون اطلاعاتياز حريفامون ميريم وسط. خوب معلومه چي ميشه ديگه! صد البته اتفاقي نميافته. باز ميايم ميگيم براي آمادگي المپيك 2012 رفتيم و انشالله اونجا تو فلان رشته و فلان رشته مدال مياريم. و برنامهريزي ميكنيم و از اين چيزا.
چيز ديگهاي كه مطرحه نگاه ما به قهرمانانمون هست! ما خيلي زود با يك قهرماني اونها را تا اوج افتخار بالا ميبريم و از اونها اسطوره و پهلوان و از اين جور چيزا ميسازيم. زود يه خيابون يا يه جايي را به نامشون ميكنيم و همه عالم و آدم را بهشون بدهكار ميكنيم. اون قهرمان هم با يك يا دو قهرماني زود جو زده ميشه و به قول معروف اشباع. همين باعث ميشه ديگه تلاش نكنه و به قول مديران و مربيان اضافه وزن (از نرز من، هم اضافه وزن روحي و هم اضافه وزن جسمي داريم) پيدا كنه و …. بقيه ماجرا هم معلومه.
فكر كنم بهتره بشينيم به موفقيت بقيه كشورها نگاه كنيم و از ديدم مسابقات اونها لذت ببريم.
پي نوشت:
احسان حدادي! قهرمان جهان! كسي كه بار يك طلاي ديگه را به دوش ميكشيد! هم از دور مسابقات حذف شد!
بخشي از دلايل:
كاروان ورزشي ايران تنها يك ماساژور دارد
تنها پرتابگر وزنه ايران از دور رقابت ها كنار رفت. نيك فر: سرگردان بودم؛روزم نبود
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۲۶/۱۳۸۷ ۱۰:۵۲:۰۰ ق.ظ.
برچسبها: روزانه، ورزش 0 نظرات
غم انگيزترين تابستان
اينجاست!
درنگاه من.
در حرفهاي ناگفته،
در حرفهای تلنبار شده،
در همهمه سنگين روز،
در میان کریه ترین خنده های مصنوعی،
در امتداد سخت ترين قدم ها
و در خرد شدن غرور برگي زير پا
در سرخي رخسار و ابهام نقش بسته در چشمانم
حسرت!
گرمترین فصل زندگیم
سکوت و تنهایی رقم زد
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۰۶/۱۳۸۷ ۰۸:۵۰:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: خودنوشت، شعر 1 نظرات
بخش سوم از کتاب 4 قدرت بزرگ را هم آماده کردم. البته مي بخشيد خيلي سر حال نبودم و نميدونم چرا حجمش اينقدر زياد شد. به بزرگي خودتون ببخشيد. اميدوارم گوش کنيد و لذت ببريد
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۰۵/۱۳۸۷ ۰۲:۱۹:۰۰ ب.ظ.
چشمهايم را گشودم. سردم است. خداي من چه اتفاقي افتاده! چرا من اين چنين تکه تکه ام؟ تکه هاي وجودم پراکنده اند. مي گردم و در ميان تکه هاي ديگر پيدايشان مي کنم. تلاش مي کنم هر تکه را در کنار تکه هاي ديگر بگذارم. نه! نه!!!! اين من نبودم! من اين چنين نبودم! خدايا من چه بودم! خدايا من چگونه بودم! يادم نمي آيد! يادم نمي آيد! اين تکه هاي من است؟ پس چرا در کنار هم مرا تشکيل نمي دهند؟ نه! نه! من اين چنين نبودم! خدايا! يادم نمي آيد! شايد بايد بي دريغ باشم. همچون خورشيد….اين تکه ام کجاست؟ رايگان ببخشم همچون خورشيد… اين تکه ام کجاست؟ رايگان ببخشم سايه هام را به زمين… اين تکه ام کو؟ و بي توقع باشم. نيست؟ به خدا اين من نبودم؟ من اين نبودم! من اين نبودم!!!!
پي نوشت:
سال 1359 تو ماه مرداد، درست روزي که تقويم عدد 5 را براش نشون مي داد به دنيا اومدم. درست روزي مثل امروز. فقط امروز خوشحال نيستم. خيلی وقته که خوشحال نيستم. خوشحال نيستم و تنها…
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۰۴/۱۳۸۷ ۰۶:۲۷:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: خودنوشت، روزانه 1 نظرات
اي ساربان، اي کاروان
ليلاي من کجا مي بري
با بردن ليلاي من
جان و دل مرا مي بري
اي ساربان کجا مي روي
ليلاي من چرا مي بري
در بستنِ پيمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا اين جهان، بر پا بود
اين عشق ما بماند بجا
اي ساربان کجا مي روي
ليلاي من چرا مي بري
تمامي دينم، به دنياي فاني
شراره عشقي، که شد زندگاني
به ياد ياري، خوشا قطره اشکي
به سوز عشقي، خوشا زندگاني
هميشه خدايا، محبت دلها
به دلها بماند، بسان دل ما
که ليلي و مجنون فسانه شود
حکايت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشقم گريزاني
غمم را ز چشمم نمي خواني
ازاين غم چو حالم نمي داني
پس از تو نمونم براي خدا
تو مرگ دلم را ببين و برو
چو طوفان سختي ز شاخه غم
گل هستي ام را بچين و برو
که هستم من آن تک درختي
که در پاي طوفان نشسته
همه شاخه هاي وجودش
زخشم طبيعت شکسته
اي ساربان، اي کاروان
ليلاي من کجا مي بري
با بردن ليلاي من
جان و دل مرا مي بري
اي ساربان کجا مي روي
ليلاي من چرا مي بري
خواننده: محسن نامجو
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۰۲/۱۳۸۷ ۰۳:۱۶:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: شعر، محسن نامجو، موزيك 2 نظرات
نيمه شب آواره و بي حس و حال
در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كرديم در خيال
دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يک دو سالي مي گذشت
مدتي از عمر رفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را
خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
هم چو رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تكرار، او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او
هم نشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي
اين چنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر
واي از آن عمري كه با او شد بسر
مست او بودم ز دنيا بي خبر
دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش:در عشق پا بر جاست دل
گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورقبان شوي درياست دل
بي تو شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده
در پي عشق تو سرگردان شده
گفت:در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غمهاي من
با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش:عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوي رخت افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده
عالم از زيبائيت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره ي آفاق بود
در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود
در غمش مجنون و عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست
اين خبر ناگاه پُشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار ديگر عهد بست
با كه گويم او كه هم خون من است
خصم جان و تشنه ي خون من است
بخت بدبين وصل او قسمت نشد
اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ي او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را
سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر
بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر
ديشب از كف رفت فردا را نگر
آخر اين يك بار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود
ماهي بيچاره اما مُرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر كس است
باش با او... ياد تو ما را بس است
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۴/۳۱/۱۳۸۷ ۰۷:۳۷:۰۰ ب.ظ.

ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۴/۲۸/۱۳۸۷ ۰۴:۲۷:۰۰ ب.ظ.
زندگي یعنی اميدوار بودن محبوب من!
زندگي
مشغله اي جدي است
درست مثل دوست داشتن تو...
ناظم حکمت
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۴/۲۴/۱۳۸۷ ۱۱:۳۵:۰۰ ق.ظ.
بخش دوم کتاب 4 قدرت بزرگ اثر آگاتاکرِيستي را آماده کردم. این دفعه فکر میکنم کيفيتش بهتر شده باشه و همینطور حجمش کمتر. اميدوارم دوست داشته باشيد.
لينک دانلود بخش دوم – مردي از آسايشگاه رواني ( حجم 2.28 mb)
ادامه دارد…
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۴/۲۳/۱۳۸۷ ۰۹:۵۴:۰۰ ب.ظ.
Design: Free Css Templates | Blogger: Blog and Web | Persian: Mojtaba Sotoudeh