دو آهنگ براي دوستان

امروز دو تا آهنگي را كه دوست دارم براتون ميذارم. سعي مي‌كنم از اين به بعد گاهي آهنگهاي قشنگي كه مي‌شنوم را براتون بذارم. باشد كه مقبول دوستان بيافت :دي

 

 

Richard Marx in wikipedia

download music

 

Chris Rea in wikipedia

Download music

غار تنهايي

ميرم تو غار تنهايي. اونجا بهتره. ديگه نه از دل سپردن خبريه، نه از مسخره شدن، نه از سركار بودن، نه از حرفاي بچه‌گانه زدن، نه از بچه فرض شدن و نه از خيلي نه‌هاي ديگه. شايد من نبايد به كسي دل ببندم. چه مي‌دونم. شايد قسمت من از زندگي تنهايي باشه و بس و اتفاقا شايد قسمت خوب زندگيم باشه. چه مي‌دونم كه قسمت من چيه. هر چي كه هست همينه. از همه اين چيزا خسته‌ام. حالم بده. زياد

Chris de Burgh, Live

امروز تو اوج هستم

امروز تو اوجش هستم. خيلي اذيتم مي‌كنه. درسام تلنبار شده رو همديگه، اما حوصلشون را ندارم. حوصله سركار رفتن ندارم. حوصله اداره رفتن ندارم. وقتي ميرم حوصله كار كردن ندارم. داره اذيتم مي‌كنه. وقتي اداره هستم حوصله ندارم برگردم خونه. ميرم دانشگاه نمي‌خوام بيام، وقتي ميام دلم نمي‌خواد برم. هرحا كه هستم نمي‌تونم يمونم. حس و حال هيجي ندارم. كاش ميشد مي‌رفتم يه كلبه‌اي جايي چيزي. جايي كه طبيعت خالص باشه و هيچ كسي نباشه. حوصله خودم را هم ندارم. چه برسه به يه آدم ديگه.

 

انگار ديوارها به هم نزديك شدن، سقف اومده پايين. احساس خفگي مي‌كنم. دلم دريا مي‌خواد. يه درياي آروم. يه ساحل خلوت و بدون هيچ مزاحمي. يه جايي وسط جنگل كه يه درياچه كوچيك وسطش باشه و بشه آروم توش قايق سواري كرد يا كنارش شكار رفت و يا ماهي”يري كرد.

 

هه! زهي خيال باطل. فعلا كه نه پولي در بساط هست، نه مرخصي. تازه نزديكي امتحان‌ها ها داره به بديه ماجرا اضافه مي‌كنه و با اين حالي كه من دارم خدا به خير كنه. امروز تو اوجش هستم. اوج بي‌حوصلگي و افسردگي و تنبلي

taken

اين چند روزه دو سه تا فيلم ديدم. فيلماي خوبي بودن. يكيشون فيلم taken بود. يه فيلم اكشن و تعقيب گريزي…

 

برايان جاسوس سابق CIA که از همسرش جدا شده، به همراه دوستانش به عنوان محافظ شخصي کار مي کند. تا اينکه کيم دختر 17 ساله او که نزد مادرش زندگي مي کند از او اجازه ميگيره تا به همراه دوستش آماندا سفري به پاريس داشته باشه. برايان که از خطرات سفر دختران جوان و تنها آگاهه، ابتدا مخالفت مي کنه. اما بعد با شرط تماس مرتب و هر روزه تلفني مي پذيره. کيم و آماندا به محض ورود به پاريس در فرودگاه با پسر جواني آشنا ميشند. اين پسر بعد از ياد گرفتن آدرس محل اقامت آنها، گروهي از تبهکاران را به سراغ آنها مي فرستد. اين واقعه مصادف مي شود با تماس تلفني برايان از آمريکا با کيم و در نتيجه از ربوده شدن دخترش توسط قاچاق چيان انسان آگاه مي شود. برايان با کمک دوستانش مي فهمد که ربايندگان گروهي آلبانيايي خطرناک هستند و مهلت کمي براي نجات دخترش باقي مونده. از اين رو بلافاصله به پاريس ميره و شروع به تحقيقات مي کند. براي اين کار به سراغ ژان کلود يکي از همکاران سابقش در وزارت اطلاعات و امنيت فرانسه ميرخ. اما خيلي زود مي فهمد که ژان کلود از حاميان باندهاي قاچاق انسان است. برايان با استفاده از مهارت هاي شغل پيشين خود موفق به يافتن رد دخترش ميشه و … ديگه تا آخرش نميشه گفت كه :دي

 

فيلم پس از خواندن بسوزان هم الان جلومه. اگر حسش باشه مي‌بينمش

گرما در سرما

گاهي ديدن يه دوست خيلي خيلي خيل قديمي(واقعا همين مقدار قديمي) خيلي خوب و دلگرم كننده است. اونقدر خوش شانس بودم و هستم كه بتونم يكي از دوستام را يك بار ديگه ببينم. اونقدر حضورش گرم و دوست‌داشتني بود كه سرما و برف وحشتناكي كه مي‌باريد تاثيري نداشت و ما خيلي آروم از ونك تا فاطمي قدم‌زنان اومديم.گرماي كنار يه دوست قديمي بودن خيلي بييشتر از سرماي برف زيبايي بود كه داشت مي‌باريد.  خدايا شكرت كه نصيب من از دوستي، كميتي كم اما كيفيتي زياد بوده. ممنونم خدايا.

درويش

 

 

نگاه من پر ز تشــــویش

صدای من سرد و چرکین

کوچ لحظه هام چه سنگین

پر انتظار و غمـــــــــگین

گم کرده ای دارم اینـــــــجا

ندانم اما اوکیست .... آن چیست

چه حاجـــت مرا امــــــــید

مو سپید است و دندان ریخت

چو درویش از جنــس خاکم

چو عاشـــق به تو محــــتاجم

چو درویش عابـــــد و پاکم

چو عاشـق در تــــــک و تابم

هر ســـــحرهراس من بود

وحشت از ... تکرار دیـــروز

آه   ای    نور آور  روز

سایه بسیار ... نورم نیــــست

هر سفر هر کوچ من بود

بی هدف ...  مقــصد نیـــــست

آه ای ســــتاره ساز شـب

ماندن اینــــجا کارم نیــــست

چو درویش از جنس خاکم

چو عاشـــــق به تو محـــتاجم

چو درویش عابد و پاکـــــم

چو عاشــق در تک و تابـــــم

 

منبع: سايت گروه خاك موزيك

يك روز خوب، دو دوست خوب

دوستاي زيادي ندارم اما هميشه از هم صحبتي با بعضي از آدمها يا دوستام لذت مي‌برم. مثل امروز. امروز تقريبا بعد از 1 سال دو تا از دوستام را ديدم. متاسفانه چون تو دو تا شهر مختلف هستيم نميشه تند تند همديگر را ببينيم. دوستايي كه هميشه دوست داشتم ببينمشون و از حرف زدن‌هاشون لذت مي‌برم. تو حرف زدن‌هاشون انرژي زيادي هست. من خودم آدم پر حرفيم، اما وقتي اين دوستام را مي‌بينم كمتر حرف مي‌زنم تا اونها بيشتر حرف بزنن. دوست دارمشون. كاش مي‌شد باز اين هفته مي‌ديدمشون :(

آخرين آهنگ – اثري از كارو

خيلي وقته ننوشتم. مهم زمانش نيست. مهم اينه كه نبايد الكي نوشت. شايد هم خيلي‌ها با اين عقيده موافق نباشن. اما وقتي كسي وقت ميذاره و اينجا مياد نبايد با نوشته‌اي مسخره و بيهوده وقتش تلف بشه. الانم براي اونهايي كه دوست دارن از خوندن متني زيبا لذت ببرن و بعد از خوندنش احساس كنند سبك شدند، يا موقع خوندن متني به چشماشون اجازه بدن كه اگر لازمه اشك در حدقه باقي مونده را رها كنند يه داستان از كارو، يكي از نويسنده‌هاي خيلي محبوبم براتون مي‌نويسم.اگر خوب بخونيد مطمئنا لذت مي‌بريد. داستان اينطوريه:

 

 

آخرين آهنگ - اثري از كارو
(برگرفته از كتاب شكست سكوت)

باور كنيد كه آنشب، شب وحشتناكي بود! وحشتناك چرا شب وحشت بود! وحشت از تنهايي فرياد شكني كه هيچ دلش نمي خواست مرا تنها بگذارد! وحشت از جيغ و داد بادهاي سرگردان كه در و ديوار كلبه محقرم را ديوانه وار بگريه انداخته بودند...

اصلا من آنشب از همه چيز مي ترسيدم: حق داشتم! براي اينكه آنشب همه و هرآنچه در اطراف من بود، از ديوار ترك خورده اي كه داشت بر سرم خراب مي شد، تا گل سرخ پژمرده اي كه گلدان سرشكسته ام، تابوت طراوت از ياد رفته ی او بود، برهمه چيز سايه سنگيني از وحشت يك فاجعه پيش بيني نشده موج مي زد.

قلبم داشت در چهارچوب سينه ام منفجر مي شد... ضربان قلبم آنقدر شديد بود كه ساعت رنگ پريده ام را از نفس مي انداخت. نمي دانستم چه كار كنم؟ بلند شدم، به هر فلاكتي بود خودم را به پنجره رساندم... پنجره بيچاره احساس مي كردم كه مي خواهد از لابلاي ديوار فرار كند! محكم چسبيدمش كه اگر رفت مرا هم ببرد. ولي نرفت! نظري به آسمان افكندم... خاك بر سر آسمان! دلش صدبار بدتر از دل طپش رميده سينه دريده ي دردآفريده ی من، گرفته تر بود. ستاره ها همه مرده بودند.... فكر كردم پهنه آسمان چقدر به زندگي من شبيه است! چه ستاره ها كه در پهنه زندگي من در گمنامي يك سرنوشت گمنام مردند... و چه آرزوهاي لطيف تر از لطافت ماه كه در پژمردگي جواني جوان مرده ام، ناكام و تيره فرجام پژمرده اند... دلم مي خواست مي توانستم خودم را كمي بيشتر تا صبح با اينگونه خيالات مشغول ميكردم، ولي مگر مي شد؟ آن وحشت مبهم استخوانهايم را آب مي كرد... ناگهان فكر خوبي به نظرم رسيد: تصميم گرفتم براي نخستين بار همسايه ام را بخوانم تا در تحمل اين تنهايي طاقت فرسا مرا ياري كند.

گفتم همسايه من... شما كه نمي دانيد همسايه من كه بود... پس گوش كنيد.  بگذاريد اول به طور مختصر شما را با او آشنا كنم... همسايه من بيوه زن زيبايي بود كه بيست وچهار پاييز بيشتر نديده بود. اينكه نمي گويم بيست وچهار بهار براي اينست كه در طبيعت انسانهاي گرسنه بيشتر از دو فصل وجود ندارد: پاييز و زمستان! در سرتاسر زندگي محنت زده شان اين پاييز لخت و دوره گرد است كه صورت زندگي بخت برگشته شان را نوازش مي دهد و زمستان هنگامي فرا مي رسد كه قلب انسان گرسنه در سينه سرمازده فقر مثل مرغ سر بريده جان مي كند.

باري... اين بيوه زن بدبخت بر عكس بخت زشتي كه داشت، آنقدر زيبا بود كه من از ترجمان زيباييش عاجزم. نگاهش مظهر يك حسرت بي تمنا بود، لبانش ترجمان سكوت ناكامي يك عشق، موهايش پريشاني يك مشت فرياد پريشان كه شيون سكوت در بدرشان كرده بود!

خودش يكبار به من گفت كه نامش لائورا است. لائورا ظاهرا هيچ كس جز دختر سه ساله اش را كه پاكنويس تمام عيار مادرش بود نداشت!... در عرض يك سالي كه با او همسايه بودم هيچ كس حتي يك بار سراغ او را نگرفت، خودش هم جز براي خريد از سر كوچه پا از منزل بيرون نمي گذاشت!

در تمام مدت يك سال تنها يك بار با من حرف زد و آن روزي بود كه دخترش از پله ها افتاد و پاي چپش شكست... تنها آن روز بود كه از من خواست تا به سراغ طبيب بروم... رفتم با چه اشتياقي، چه شوري...خدا مي داند! براي اينكه ميدانستم لااقل با اين وسيله مي توانم براي نخستين بار داخل زندگي او شوم... وشدم. همان روز وقتي طبيب كار خود را انجام داد و رفت، سر صحبت را با او باز كردم... ولي در مقابل هر صد كلمه اي كه حرف مي زدم تنها يك كلام پاسخ مي شنيدم: «نه»...«شايد»...«خدا مي داند»...همين!

ولي خوب من از همين كلمات ناقص و نارسا خيلي از چيزها را مي توانستم بفهمم. وانگهي اتاق او...از سرگذشت دردناك دو انسان تيره بخت داستانها داشت... سرگذشتي آميخته با عشق، عشقي آميخته از چوبه دار ناكامي!

در يك طرف اتاق تختخواب رنگ و رو رفته فرسوده اي بود كه قشر ضخيمي از گرد، رختخواب درهم ريخته آن را مي پوشاند. معلوم بود كه از مدتها پيش كسي در اين بستر آشفته نخفته بود...و آن قشر گرد از چند قطره عرق سردي كه انسان محتضري به عنوان آخرين قطرات يك مشت اشك راه گم كرده تحويل داده بود، حكايت مي كرد. بالاي آن تختخواب در واقع تنها زينت اتاق يك تابلوي گرد گرفته نقاشي بود. تابلو گاريچي پيري را نشان مي داد كه چرخ گاري اش به گل فرور فته بود و گاريچي بدبخت دستي به ريش سپيد گذاشته، به صورت اسب نحيف خود نگاه مي كرد، مثل اينكه از اسب خواهش مي كرد كه :« به هر وسيله اي هست چرخ گاري را از گل بيرون بكش...بچه ام گرسنه است.»

مدتها به اين تابلو نگاه كردم. دلم مي خواست مي دانستم كار كيست؟ با چشمان اشك آلود پرسيدم: خانم اين تابلو... نگذاشت حرفم تمام شود، بلند شد، آهسته بيرون رفت و من از پشت در صداي او را شنيدم كه زارزار گريه مي كرد. وجود من در آن لحظات يكپارچه تاثر بود. دلم داشت كباب مي شد. بلند شدم، پيشاني بچه اي را كه داشت بي سروصدا مي ناليد بوسيدم و بدون آنكه خداحافظي كنم به اتاق خود رفتم. فراموش نكنم كه علاوه برآنچه درباره اتاق او گفتم، پيانوي كهنه اي هم در پرت ترين گوشه اتاق ديدم كه دو شمع يكي نيم سوخته و ديگري تمام سوخته در دو طرف آن از دندانه هاي سپيد پيانو پاسداري مي كردند. اين دو شمع.... كه مي داند؟؟؟ شايد مظهر دو قلب آتش گرفته بود. دو قلبي كه يكي شان پاك خاكستر شده و رفته بود و ديگري داشت خاكستر مي شد.

بيش از آنچه در بالا گفتم من ديگر هيچ چيز درباره لائورا نمي دانستم. اصولا شايد اگر موضوع پيانو نواختن او نبود هيچ وقت يادم نمي آمد كه موجود زنده اي در همسايگي من وجود دارد... لائورا هر شب بدون استثنا درست راس ساعت 12 با پيانوي خود آهنگ غم انگيز تريستس شوپن را مي نواخت. هر شب، هر نيمه شب، در سكوت مطلق، تريستس شوپن! اين آهنگ براي من صورت لالائي پيدا كرده بود... من هرشب تا نيمه شب مي نشستم و تا ناله پيانو تمام نمي شد چشمان من به خواب نمي رفت...

باري برگرديم برويم سراغ آن شب. همان شبي كه گويي همه امواج جان گرفته بودند تا شاعري را كه نمي خواست گمنام بميرد با خود به گور ببرند! گفتم آن شب از فرط تنهايي... تنهايي نه ...از فرط وحشت تنهايي تصميم گرفتم كه لائورا را بخواهم.

تصميم خوبي بود ولي مگر مي توانستم انجامش دهم؟ هرچه به گلوي خود فشار مي دادم مگر صدايم بيرون مي آمد؟! ولي يكبار اتفاقي رخ داد كه در انجام تصميم براي من كمك بزرگي شد. همانطور كه به اتاق لائورا نگاه مي كردم يكباره نظرم به كوچه افتاد. اين بار ديگر رعب و وحشت تا اعماق همه سلول هاي ناراحتم رخنه كرد

نميدانيد... ديدم سايه موجودي افتان و خيزان در كوچه سرگردان است. مثل اينكه سراغ خانه اي رامي گيرد... به هر دري كه مي رسيد با مشقت كمرشكني بلند مي شد، نگاهي به سر و روي در مي كرد، بعد نا اميد و حسرت زده به زمين مي افتاد. دلم داشت از جا كنده مي شد! اين بار ديگر سكوت براي من جنايت بود...يكباره تمام قواي پراكنده ام را متمركز كردم و با صدايي كه سكوت شب را به لرزه مي انداخت فرياد كردم: لائورا...لائورا

اي خاك بر سر من! كاش فرياد در گلويم ناله مي شد و ناله به سينه ام برمي گشت و همانجا مي مرد! تعجب نكنيد اگر اين حرف را مي زنم. چون فرياد من به جاي آنكه زن همسايه را به كمك من آورد، سايه سرگردان را ديوانه كرد! سايه وقتي صداي مرا شنيد، جان گرفت، بلند شد و يكسره به طرف خانه اي دويد كه آنشب قبرستان وجود مادر مرده من بود! احساس كردم كه دارم همان طور ساده مي ميرم. زانوهايم سست شد. سايه داشت در را با شدت هرچه تمام ترمي كوبيد... بيش از اين تحمل جايز نبود. من احساس كردم كه واقعا مرگ از سر من دست بردار نيست. فكر كردم خوب لااقل بگذار ببينم كيست؟ شايد خود مرگ است، خانه مرا گم كرده! بروم او را راهنمايي كنم. هم او را راحت كنم و هم خودم را! چراغ را به دست گرفتم، چه عمل احمقانه اي! براي انيكه هنوز پا به دهليز نگذاشته، باد چراغم را خاموش كرد! ساعت رنگ و رو رفته ديوار اتاق من كه تنها يادگار پدر از دست رفته ام بود، يازده و نيم را اعلام كرد. من چون با همه جاي خانه آشنا بودم همانطور در تاريكي رفتم كه در را باز كنم. در اين هنگام لائورا پنجره را باز كرده بود و نگران به اتاق من نگاه مي كرد.

شما را به خاطر هركه دوستش داريد، به خاطر هركه دوستتان دارد از من مخواهيد كه هرآنچه در منزلمان ديدم به طور مفصل شرح دهم. براي اينكه باور كنيد دلم به حال خودم مي سوزد. براي اينكه من سراينده دردهاي ملتي هستم كه پريدگي رنگ صورتشان را يا تازيانه ستم سرخ مي كند يا سيلي پنجه فقر، يا سرخي تب سل...

به طور خلاصه مي گويم كه وقتي در را باز كردم در گير و دار وحشيگري باد، جوان ژوليده، گل آلوده غرق در خوني را ديدم كه آخرين نفسهاي يك زندگي بي نفس را با تك سرفه هاي خون آلود به اين محيط نكبت بار پس مي داد. با دو دست لرزان او را از زمين بلند كردم و آهسته آهسته به سوي اتاقم روان شدم... با كمك پاي راستم رختخواب خودم را در قلب تاريكي پيدا كردم و جوان مسلول را با احتياط روي آن خواباندم. يك لحظه بعد چراغ روشن بود. وقتي چراغ را روشن كردم و نگاهم به سر و صورت مهمانم افتاد، براي نخستين بار ظلمت را ستايش كردم...اي كاش چراغ نداشتم! نمي ديدم...يك مشت استخوان پوك درهم برهم، چند لكه خون سياه، پيراهني صدپاره و آن وقت...گل...تا نوك پا...

درنگ جايز نبود... با سطل آب آوردم، سر و صورتش را، دستهايش را، پاهايش را با آب شستم. آهسته چشمانش باز شد و آهسته خنديد. بعد يكباره خنده در گوشه لبانش يخ بست. تكاني به خود داد و نگاهي به سر و پاي من افكند. آمد كه چيزي بپرسد... سرفه شروع شد و همراه سرفه...خون.

نمي دانستم چه كار كنم. باز لكه هاي خون را پاك كردم. آهسته دستم را بر پيشاني اش گذاشتم. مي خواستم كلمه اي اميدبخش به زبان بياورم اما نمي توانستم. زبانم بند آمده بود، لال شده بودم. نفس عميقي كشيد، باز آهسته خنديد و گفت: شما.... سراپا گوش بودم، دلم مي خواست حرف بزند ولي ديگر نتوانست. ضعفي شديد وجودش را احاطه كرده بود. اين بار آهسته سر از روي متكا برداشت...نشست... با اشاره آب خواست. دادم و با چه لذتي سركشيد... بعد شروع كرد به حرف زدن...

من نقاش بودم، نقاش مرده هاي متحركي كه زندگي را مسخره مي كنند و زندگان نفس مرده اي كه بر مرگ غالب اند. من در تابلوهاي خودم درد بي پايان ملتم را نشان مي دادم و در خم و پيچ رنگها دروازه هاي سعادت گمگشته را بر روي آنها كه كلمه اي سعادت، افسانه اي بيش برايشان نيست مي گشادم!

من نقاش بودم ولي چه كار كنم كه به خاطر انسانيتي كه داشتم در عنفوان جواني به چنگ مرگ موسوم به زندگاني افتادم. پدر من كارگر راه آهن بود. يك روز خبر مرگش را براي من و مادرم آوردند. پدرم در زير چرخهاي ترن له شده بود، من آنوقت هجده ساله بودم. مادرم در اثر شنيدن اين خبر ودر نتيجه استيصال يك سال پس از مرگ پدرم ديوانه شد! درست به خاطر دارم وقتي براي نخستين بار براي ديدن مادرم به دارالمجانين رفتم وقتي مرا ديد اصلا نشناخت و از من يك مشت كبريت خواست...داد و از رئيس دارلمجانين پرسيدم كه موضوع چيست؟ او گفت: ديوانه عجيبي است! از همه كس اين خواهش را مي كند. چوب كبريت را مي گيرد و در يك گوشه اتاق با گريه و خنده آميخته به هم با آنها خط آهن درست مي كند؟!

در اينجا شدت گريه به مهمان مسلول من اجازه نداد كه سخنانش را ادامه دهد..مدتها اشك ريخت و سرفه كرد. به ساعت نگاه كردم. ده دقيقه بيشتر به نيمه شب نمانده بود

سرفه ها كه دست كشيدند باز ادامه داد: پس از ديوانه شدن مادرم و پس از ديدار او بود كه احساس كردم مي خواهم به هر وسيله اي كه هست فرياد بكشم. من نقاش بودم و نقاش به دنيا آمده بودم. رفتم سراغ قلم و رنگ. يك سال گذشت...يعني چهار سال پيش بود كه اتفاقا دختري مسيحي را در كارگاه يكي از دوستان نقاشم ديدم. هر دو بدون اينكه بدانيم چرا در يك لحظه دل به هم سپرديم . براي يكديگر به جاي يكديگر مرديم! اسم آن دختر «لائورا» بود.

لائورا!...

وقتي اين كلمه را شنيدم بي اختيار از آنجايي كه نشسته بودم پريدم دو سه بار بيرون رفتم و آمدم. به ساعت نگاه كردم. نزديك نيمه شب بود. فكر كردم چند دقيقه بعد فرياد شوپن از لابلاي دندانه هاي سپيد پيانو بلند مي‌شود و آن وقت تكليف من با اين انسان نا كام چيست؟

اعصاب خود را كنترل كردم، رفتم كنارش نشستم و گفتم: معذرت مي خواهم من شاعر هستم و گاهي اوقات تأثرات مرا ديوانه مي كند.

ادامه داد: عشق من و لائورا از همان كارگاه شروع شد و در همان كارگاه پايان يافت. اينكه مي گويم پايان يافت مقصودم اين است كه با هم ازدواج كرديم. ازدواج ما سرو صداي عجيبي در محافل مسيحي و مسلمان به راه انداخت... من داشتم ديوانه مي شدم! چه طور مي توانستم به اين انسانهاي از خود راضي بفهمانم كه احساس و فهم متقابل بالاتر از اين حرفهاست. من او همديگر را مي فهميديم. شش ماه به اين وصف گذشت و علي رغم همه تهمت ها من و لائورا در كنار هم، به خاطر هم زندگي مي كرديم و او تا آنجا كه نفس داشت در پرورش استعداد من مي كوشيد. چون من به شوپن علاقه داشتم هرشب نيمه هاي شب به خاطر من تريستس شوپن را مي نواخت.

همه شب، نيمه شب، تريستس شوپن! اي داد بيداد! ...غيرممكن است! مي خواستم فرياد بكشم كه خاموش! ديگر چيزي مگو، تعريف مكن، ديوانه شدم، ولي احتياج به گفتن من نداشت! سرفه ها به داد من رسيدند، اين بار سرفه ها شديدتر و خونين تر از دفعات گذشته بود، دلم مي خواست علي رغم ميل انساني من! ...او قبل از نيمه شب مي مرد!

تنها، به خاطر اينكه تريستس شوپن را نشوند...! ولي يك باره قلبم پارچه پارچه فرو ريخت! ساعت ديواري فريادش بلند شد كه:  نيمي از شب گذشت! مهمان من سرفه مي كرد، كه ناگهان پيانو ناله كرد! ... شوپن، شوپن... نه... لائورا شكوه ي ديرينه اش را سر داد. شكننده بود! مرگ بود! جنون بود! سرسام بود و بدبختي ! شما نمي دانيد، شما چه نمي دانيد چه مي گويم؟ چه مي خواهم بگويم؟ مهمان من، نقاش بخت برگشته، يكدفعه لال شد! سرفه ها به زوزه تبديل شدند... بلند شد. همان مهمان من كه از جا نمي توانست تكان بخورد، يكدفعه از جا پريد، رفت به طرف پنجره اطاق لائورا. نقاش لحظه اي سراپا گوش دم پنجره ايستاد. سراپاي پيكر نحيفش در آن لحظه سئوال بود... برگشت نگاهي به صورت رنگ پريده من افكند. يكدفعه قهقهه اي ديوانه كننده سر داد، فرياد كشيد: «شما هم مي شونيد؟ اين آهنگ را مي گويم؟ شما نمي شنويد؟‌» يكدفعه خنده اش قطع شد و سيل سرشگ ديدگانش را با هرچه تمناي مبهم در حسرت بيكرانش بود، غرق آب كرد! من احساس كردم قبل از اينكه شاهد پايان ماجرا باشم، جانم دارد به لبم مي رسد. لائورا خونسرد و بي خبر از همه جا و همه چيز آهنگ را ادامه مي داد. ناگهان نقاش با صدايي كه من تصور نمي كردم از پيكري چنان درهم و شكسته بيرون آمدنش ممكن باشد، فرياد كرد: لائورا...آخ لائوراي من، مزن، ناله مكن، ديوانه شدم، مردم، مردم لائورا... نفسش بند آمد، سرفه ها شروع شدند، چند تك سرفه خون آلود، پيچ و تابي محتضرانه، آن وقت...سكوت

آهنگ پيانو قطع شد. همه جا سكوت، همه جا ساكت... تنها بادهاي سرگردان بودند كه فريادشان به شيون تبديل شده بود! شيون مرگ، مرگ يك انسان...انسان نقاش

نقاش بخت برگشته آخرين لحظات زندگي را در آغوش لرزان من طي كرد، نه حرف مي زد، نه سرفه مي كرد. همه تك سرفه ها ، تك نفس شده بودند... تك تك نفس مي كشيد... تقلا مي كرد. بلند شدم سرش را كه روي زانوانم بود، آهسته زمين گذاشتم، كمي آب به صورتش زدم... زنده شد، نفس عميقي كشيد و گفت: من رفتم اگر او را ديديد... دستش را به خاطر من بفشاريد... به او بگوييد كه من با همان آهنگي كه نخستين بار پس از پايان آن ترا بوسيدم... حالا... حالا... ديگر هيچ ... نه هيچ به او نگوييد كه من كجا و چگونه مردم. اصلا نگوييد كه مردم. دلم هيچ نمي خواهد دلش را، دل شكسته اش را بار ديگر بشكنم. اگر پرسيد چه بر سر من آمد، بگوييد... داشت حرف مي زد كه يكدفعه در اتاق باز شد! خاك بر سر من چه مي ديدم! خودش بود، بيجامه اي وصله كرده برتن، موههاي آشفته، سر و صورت رنگ آلود، ساكت، خيلي ساكت. همه اش تو فكر اين بودم كه حالا چه خواهد شد؟ از هرگونه پيش بيني عاجز بودم...اصلا دلم نمي خواست پيش بيني كرده باشم

لائورا همان طور ساكت دم در ايستاده بود، تا اينكه نقاش چشمش به او افتاد، سرش را آهسته بلند كرد، نتوانست نگه دارد... سرش با ضربت به زمين خورد، دوباره تلاش كرد، نشد. شروع كرد به خزيدن... لائورا همان طور مثل مجسمه ايستاده بود. نقاش بدبخت خزيده به طرف او مي رفت... آنقدر رفت تا به زير پايش افتاد... ديگر هيچ... همانجا افتاد... مرد.

* * * * * * *

امروز يك سال از آن شب مي گذرد. يك سال است كه دختر كوچولوي نقاش، شوهر لائورا در خانه من است. او از گذشته خودش، نه از مادرش، نه از پدرش هيچ خبري ندارد. مرا «پاپا» صدا مي كند و تنها هنگام خواب است كه دلش مادرش را مي خواهد. پس از مرگ نقاش، يادداشت كوچكي در جيب او يافت شد كه از گذشته او هيچ اطلاعي نمي داد. تنها در دو جمله ناقص خواسته بود كه او را در دامنه همان كوهي كه نخستين بار با لائوراي خودش شب را در آنجا گذرانده بود، به خاك سپارند و بر فراز مزارش فقط به خاطر ياد لائوراي خودش كه مسيحي بود، صليبي نصب كنند. من اين كار را كردم... ولي درباره لائورا چيزي از من نپرسيد.

همانقدر بدانيد كساني كه به دارالمجانين مي روند، بيش از همه دو ديوانه بدبخت موجبات تأثرشان را فراهم مي كند.

يكي پيرزني است كه مرتبا با چوب كبريت خط آهن مي سازد و ديگري زن زيباروي جواني كه عكس روي كبريتها را با زحمت مي كند و به ديوار مي زند و قوطي كبريت ها را بصورت دندانه هاي پيانو رديف مي چيند. به عكس هاي روي ديوار نگاه مي كند... و با انگشتان لرزان... روي قوطي كبريت ها پيانو مي نوازد.

پختگي مرد

نهايت پختگي يك مرد زماني است كه در پيري، به جديتي برسد كه در كودكي هنگام بازي داشته است.

 

نيچه

پستچي، يك بسته، يك كتاب

چند روز پيش پستچي زنگ خونه را زد و گفت يك بسته داريد. من هم كه معمولا هيچ بسته‌اي برام نمياد همونطوري كه داشتم مجله مي‌خوندم رفتم دم در. پستچي اسم من را گفت و گفت كه يك بسته دارم. راستش هيجان زده شدم.فهميدم كه اولين جيره كتاب برام اومده. دوست داشتم زود ببينم كه چي توشه. اومدم بالا و بازش كردم. بله! اولين جيره كتاب با يك كاغذ توش بود. خيلي حس جالبي بود.

 

جيره كتاب خودش را اينطوري معرفي مي‌كنه:

 

 

“در يك ماه چند بار فرصت مي‌كنيد كه به كتابفروشي برويد؟ در يكسال چطور؟ چند بار به كتابفروشي مي‌رويد و چقدر كتاب مي‌خريد؟

واقعيت اين است كه ما ايراني‌ها خيلي به كتابفروشي نمي‌رويم. بنابراين كتاب چنداني هم نمي‌خريم. به همين خاطر هم معروف شده كه مي‌گويند "جماعت كتابخواني نيستيم!" و با كتاب ميانه‌اي نداريم. اما آيا واقعا اينطور است؟

تجربه شخصي من در بسياري موارد حاكي از اين بوده كه "جماعت كتاب‌نخوان" اگر كتاب در دسترس‌شان قرار بگيرد، كتاب باب طبعشان و كتابي كه با علائق و سليقه‌شان همخواني داشته باشد، اتفاقا خيلي هم كتاب مي‌خوانند و بسيار هم از اين تجربه لذت مي‌برند.

مشكل فقط اينجاست كه اين جماعت اغلب به كتابفروشي سر نمي‌زنند، پس كتاب نمي‌خرند، پس كتابي در دسترس‌شان قرار نمي‌گيرد و ... پس كتاب نمي‌خوانند. "جيره كتاب" سعي دارد تا اين حلقه بسته را بشكند.

"جيره كتاب" چيست؟

اگر شما هم از آن دسته افرادي هستيد كه سال تا سال فرصت نمي‌كنيد سري به يك كتابفروشي بزنيد يا اصلا با "كتابفروشي رفتن" مشكل داريد و در آن محيط احساس راحتي نمي‌كنيد، شايد "جيره كتاب" بتواند مشكل‌تان را حل كند.
عضويت در "جيره كتاب" مثل آبونه شدن يك مجله است. شما با پرداخت حق عضويت اين طرح به صورت ماهيانه يك كتاب از طريق پست دريافت خواهيد كرد و به اين ترتيب امكان مي‌يابيد تا "لذت خواندن" را تجربه كنيد.

جيره هر ماه چگونه انتخاب مي‌شود؟

جيره كتاب هر ماه براساس موضوعات مورد علاقه و سليقه شما برايتان انتخاب و ارسال مي‌شود و شما تا قبل از آنكه پستچي جيره‌تان را تحويل دهد از محتواي آن اطلاعي نخواهيد داشت. براي همين است كه ما بايد تا حد امكان از ذائقه مطالعه شما اطلاعات در اختيار داشته باشيم. بخشي از فرم عضويت با اين هدف طراحي شده تا شما بتوانيد با تكميل آن بخشي از اطلاعات مورد نياز براي انتخاب جيره ماهانه‌تان را به ما اعلام كنيد.

با دريافت جيره هر ماه نيز يك فرم نظرسنجي برايتان پست مي‌شود كه شما پس از خواندن كتاب دريافتي مي‌توانيد نظر خودتان را درباره آن (و انتخابي كه در آن ماه برايتان صورت گرفته) در فرم درج و فرم را براي ما ارسال كنيد. "جيره كتاب" اميدوار است با دريافت و پردازش اين نظرات خيلي زود سليقه شما را شناخته و هر ماه كتاب مناسب‌تري برايتان ارسال نمايد.

محدوده كار كجاست؟

"جيره كتاب" با هدف فراهم كردن امكان مطالعه براي سرگرمي طراحي شده. براي همين هم محدوده كاري خود را ادبيات داستاني (اعم از رمان، داستان كوتاه و يا بلند) انتخاب كرده است. بسته به سليقه شما و كتابهاي موجود در بازار گاهي ممكن است به ادبيات نمايشي (فيلم‌نامه و نمايشنامه) هم گريزي زده شود. در موارد خاص ممكن است جيره ماهانه از ميان موضوعات ديگر نيز (باز با در نظر گرفتن مجموعه سليقه و علاقه اعلام شده از سوي شخص عضو) انتخاب شود. اما به هر حالت حيطه اصلي فعاليت "جيره كتاب" و كتابهاي ارسالي ادبيات داستاني خواهد بود. “

 

توصيه مي‌كنم شما هم مثل من عضو اين سيستم بشيد و از حس خوب گرفتن يك بسته خوب كتاب بهره‌مند بشيد.

تصنيف اي كاروان – استاد شهرام ناظري

 

تصنيف اي كاروان

شعر: سعدي

خواننده: شهرام ناظري

آلبوم: لوليان

 

اي ساربان آهسته رو كارام جانم مي رود
وان دل كه با خود داشتم با دل ستانم مي رود
من مانده ام مهجود از او بيچاره و رنجور  از او
گوئي كه نيشي دور از او در استخوانم مي رود
گفتم به نيرنگ و فسون پنهان كنم راز درون
پنهان نمي ماند كه خون بر آستانم مي رود
بگذشت يار سركشم بگذاشت عيش سرخوشم
چون مجمري پر آتشم كز سرد خانم مي رود
با آنهمه بيداد او وين عهد بي بنياد او
در سينه دارم ياد او تا بر زبانم مي رود
محمل بدار اي ساربان تندي مكن با كاروان
كز عشق آن سر روان گويي روانم مي رود
باز آي و چشمم نشين اي دل ستان نازنين
كآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم ميرود
صبر از وصال يار من برگشتن  از دلدار من
گرچه نباشد كار من هم كار از آنم مي رود
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود

هنر اريگامي

اُريگامي يا «هنر کاغذ و تا» يکي از کاردستي‌هاي محبوب ژاپني است که امروزه تو جهان طرفداراي زيادي داره. هدف اين هنر آفريدن طرح‌هاي جالب از کاغذ با کمک تاهاي هندسي است. معني  اين واژه در زبان ژاپني «تا کردن کاغذ» است و تمام مدلهاي کاغذ و تا را در بر دارد، حتي آنهايي که ژاپني نيستند. اريگامي فقط از تعداد کمي از تاهاي گوناگون استفاده مي‌کند، ولي همين تاها مي‌توانند به روش‌هاي گوناگوني ترکيب شوند تا طرحهاي متفاوتي ايجاد کنند. به طور کلي، اين طرحها با يک برگ کاغذ مربع شکل آغاز ميشه، که هر روي آن ممکن است به رنگ متفاوتي باشد و بدون بريدن کاغذ ادامه پيدا كنه.

 

من خودم تا حالا هيچ اريگامي درست نكردم اما گاهي كساني را مي بينم كه اريگامي درست مي‌كنن. خيلي بايد كار لذت بخشي باشه. به همين خاطر من هم مي‌خوام امتحان كنم. گشتي هم تو اينترنت زدم و چند تا سايت براي شروع كار پيدا كردم. اگر شما هم دوست داشتيد يه امتحاني بكنيد. ( + ، + ، + ، + ، + ، + ، + )

زنجير عشق

 

 

يكي از آهنگ‌هايي كه وقتي بهش گوش ميدم واقعا حس عجيبي بهم دست ميده، آهنگ زنجير عشق يا chain of love اثر Clay Walker هست. آهنگ را براتون ميذارم. متنش را هم همينطور. لطفا دانلودش كنيد و گوش بديد. حتما لذت مي‌بريد.

 

 

Artist: Walker Clay
Song: The Chain Of Love
Album: Live, Laugh, Love

He was driving home one evening
In his beat up Pontiac
When an old lady flagged him down
Her Mercedes had a flat
He could see that she was frightened
Standing out there in the snow
'Til he said I'm here to help you ma'am
By the way my name is Joe

 

She said I'm from St. Louis
And I'm only passing through
I must have seen a hundred cars go by
This is awful nice of you
When he changed the tire
And closed her trunk
And was about to drive away
She said how much do I owe you
Here's what he had to say

 

You don't owe me a thing, I've been there too
Someone once helped me out
Just the way I'm helping you
If you really want to pay me back
Here's what you do
Don't let the chain of love end with you

 

Well a few miles down the road
The lady saw a small cafe
She went in to grab a bite to eat
And then be on her way
But she couldn't help but notice
How the waitress smiled so sweet
And how she must've been eight months along
And dead on her feet

 

And though she didn't know her story
And she probably never will
When the waitress went to get her change
From a hundred dollar bill
The lady slipped right out the door
And on a napkin left a note
There were tears in the waitress's eyes
When she read what she wrote

 

You don't owe me a thing
I've been there too
Someone once helped me out
Just the way I'm helping you
If you really want to pay me back
Here's what you do
Don't let the chain of love end with you

 

That night when she got home from work
The waitress climbed into bed
She was thinkin' about the money
And what the lady's note had said
As her husband lay there sleeping
She whispered soft and low
Everything's gonna be alright, I love you, Joe

کنارم بخواب با صدای دکتر شاهکار بینش پژوه

کنارم بخواب و
به دورم بتاب و
از این لب بنوش
چو تشنه که آب وگل آتشی تو
حرارت منم من
که دیوانه ی بی قرارت منم من

 

خدا دوست دارد لبی که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم

 

بخواب آرام پیش من
لبت را بر لبم بگذار
مرا لمسم و کن و دل را
به این عاشق ترین بسپار بخواب آرام پیش من
منی که بی تو میمیرم
لبت را بر لبم بگذار
که جان تازه میگیرم

 

علي حقيقتي بر گونه اساتير

علی رب النوع انواع گوناگون عظمت ها قداست ها زیبایی ها و احساس های مطلق است از آن گونه مطلقه ایی که بشر همواره دغدغه ی دیدن و پرستیدنش را داشته ، و هرگز نبوده، و معتقد شده بود که ممکن نیست در کالبد یک انسان تحقق پیدا کند ، و ناچار ، می ساخته است.

علی ، در همان حد مطلقی که پرومته در اساطیر، روح تشنه و محتاج انسان را از فداکاری اشباع می کرده ،و دموستنس از قدرت و صداقت و لطف سخن ، و هرکول از قدرت ، و نیرومندی جسم ، و خدایان دیگر از نهایت رقت و محبت و لطافت روح ، همه را در یک رب النوع جمع می کند . علی نیازهایی را که در طول تاریخ ، انسان ها را به خلق نمونه های خیالی ، و به ساختن الهه ها و رب النوع های فرضی می کشانده ، در تاریخ امروز اشباع می کند.

و از همه شگفت تر همه ی فضایل مطلقی را که ما ناچار در اسطوره ها و رب النوع های مختلف می بینیم ، چرا که تصور می کردیم، این احساس های مطلق در یک رب النوع ، حتی فرضی قابل جمع نیست فقط در یک اندام عینی جمع کرده است . ...

 

دکتر علی شریعتی

دانلود كتاب علي حقيقتي بر گونه اساتير

فصل چهارم از كتاب 4 قدرت بزرگ

فصل چهارم از كتاب 4 قدرت بزرگ را آماده كردم. اميدوارم دوستاني كه گوش كردند از داستان لذت برده باشند. يواش يواش داستان داره هيجاني‌تر ميشه. در ضمن بقيه لينك‌ها را هم اصلاح كردم.

مشخصات كتاب

حجم: 0.11 مگابايت

فصل اول

حجم: 3.47 مگابايت

فصل دوم

حجم: 2.28 مگابايت

فصل سوم

حجم: 10.17 مگابايت

فصل چهارم

حجم: 3.13 مگابايت

شب قدر دكتر شريعتي

 

تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!

ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار!

نشانه‌هايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات!

همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.

اين شب قدر است.

شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد مي‌كند.

اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را!

شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!

و تاريخ همه اين ماه‌هاي مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد، كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!

شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود.

سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟

شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد.

چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!

هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه‌ها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!

كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است!

آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير مي‌توان شنيد.

سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !

 

م. آثار دكتر شريعتي -  خودسازي انقلابي

نفس بكش - پينك فلويد

پینک فلوید نام یکی از مشهورترین و خلاق‌ترین گروه‌های موسیقی راک بریتانیا است، که از سال ۱۹۶۵ به رهبری سید برِت، نوازنده گیتار، شروع به کار کرد و در دهه ۷۰ میلادی به اوج شهرت رسید. دیگر اعضای گروه راجر واترز (گیتار بیس)، ریک رایت (کیبورد) و نیک میسن (درام) بودند.یکی از ویژگی‌های سبک پینک فلوید استفاده از صداهای الکترونیکی و جلوه‌های ویژه در آهنگ‌هایشان بود، و دیگری شعرهای ساده و کودکانه اما نافذ.سید برت در سال ۱۹۶۸ به دلیل عوارض ناشی از سوءمصرف مواد مخدر توهم‌زا و ناتوانی در حضور مؤثر در اجراهای زنده (و حتی در استودیو) عملاً از گروه کنار گذاشته‌شد و دیوید گیلمور که گیتاریست توانمندی بود جایش را گرفت. در سال ۱۹۷۳ بود که توانستند با آلبوم نیمهٔ تاریک ماه، در آمریکا خود را به فوق‌ستاره‌های موسیقی تبدیل کنند. در سال ۱۹۸۶ راجر واتِرز که پس از سید برت نقش اصلی در آهنگسازی و نوشتن شعرهای پینک فلوید را بر عهده داشت به دلیل اختلاف با گروه از آنها جدا شد.

اعضا

سید برت: آواز، گیتار آکوستیک و الکتریک (۱۹۶۵ - ۱۹۶۸)

راجر واترز: آواز، گیتار بیس (۱۹۶۵ - ۱۹۸۵)

• ریچارد رایت: ‍پیانو، ارگ، آواز (۱۹۶۵ - ۱۹۸۱، ۱۹۸۸ - تا کنون)

• نیک میسن: درام (۱۹۶۵ - تا کنون)

دیوید گیلمور: آواز، گیتار لید (۱۹۶۸ - تا کنون)

• باب کلوز: گیتار لید (۱۹۶۵)

آلبوم ها

1. The Piper at the Gates of Dawn

2. A Saucer full of Secrets

3. More

4. Ummagumma

5. Atom Heart Mother

6. Meddle

7. Obscured by Clouds

8. The Dark Side of the Moon

9. Wish You Were Here

10. Animals

11. The Wall

12. The Final Cut

13. The Momentary Lapse of Reason

14. The Division Bell

يكي از آهنگهايي كه من خيلي دوست دارم آهنگ breathe هست كه براتون ميذارمش.

Pink Floyd (Dark Side of The Moon) - Breathe
download: 1.3mg

Lyrics

Breathe, breathe in the air
Don't be afraid to care
Leave but don't leave me
Look around and choose your own ground

Long you live and high you fly
And smiles you'll give and tears you'll cry
And all you touch and all you see
Is all your life will ever be

Run, rabbit run
Dig that hole, forget the sun
And when at last the work is done
Don't sit down it's time to dig another one

For long you live and high you fly
But only if you ride the tide
And balanced on the biggest wave
You race towards an early grave

بدون شرح