وقتي دوستات دورت ميزنن، وقتي آدم حسابت نميكنن، وقتي بازيت نميدن، وقتي مشكل پيدا ميكنن يادت ميافتن، وقتي حال ندارن حتي حالت را بپرسن، وقتي جو زده ميشن تو را يادشون ميره،وقتي … وقتي…. وقتي… اون موقع فقط بهشون لبخند يزن و همونطوري كه دو تا دستت تو جيبت بود قدمزنان از كنارشون رد شو. نه ناراحت شو و نه چيز ديگهاي. اميد داشته باش كه شايد روزي بفهمن چي كار كردن باهات. همين
درسواره زندگي - 5
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۱۰/۱۳۸۸ ۱۰:۴۴:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: درسواره زندگي 1 نظرات
چگونه با مادرت آشنا شدم؟
در اين آشفته بازار تلويزيون كه حقيقتا برنامههاي افتضاحي براي عيد درست كرده و چيزي به اسم نبوغ و يا در پايينترين سطحش كه اگر بهش سرگرمي صرف بگيم، چيزي پيدا نميشه و پرفروشترين فيلم تاريخ سينماي ما اخراجيهاي 2ي كاملا هجو هستش، ديدن فيلمها و سريالهاي خارجي نه تنها سرگرم كننده و مفرح هستن بلكه كاملا آموزنده عمل ميكنند. سريالهاي كه تو هر ژانري كه دوست داشته باشيد براي شما وجود دارند و نهايت دقت، سليقه و كيفيت را به همراه دارند. سريالهايي مثل Lost، prison break, 24, alias, heroes و… سريالهاي ديگه كه احتمالا خيلي از ما اونها را ديده باشيم و يا حداقل راجع به اونها خونده و شنيده باشيم.
يكي از سريالهايي كه دارم ميببنم و همين چند دقيقه پيش فصل اول اون تموم شد، سريال چگونه با مادرت آشنا شدم هستش. سريالي كمديكه درباره نحوه آشنا شدن پسري به اسم تد با همسرش هست كه از زبان راوي و در سال 2030 در حال تعريف كردن ميگذره. داستان 2 پس و 2 دختر كه بعدا به 5 نفر با اومدن دختري ديگه در جريان هست. سريالي با الهام از سريال friends كه در عين آموزنده بودن، به راحتي با شخصيتهاي كمدي اون ارتباط برقرار ميكنيد و كمكم عاشقوشون ميشيد. براي تد(نفر اصلي) در مورد دوست دخترهاش نظر ميديد و با هاش عاشق ميشيد. در مورد تئريهاي بارني هميشه كت و شلوار به تن نظر ميديد و دوستش داريد. مارشال و ليلي را به عنوان نامزدهايي كه ميخوان در آينده ازدواج كنن اما هنوز احساس مجرد بودن و شيطون بودن دارن را ميپذيريد و رابين به راحتي جذبتون ميكنه.
اگر دوست داريد هم بخنديد، هم بدونيد چطوري با دختري كه دوست دارين ارتباط برقرار كنين، اين سريال را بيبنين. اين سريال محصول شبكه CBS هستش و هر قسمت اون فقط 22 دقيقه است! 4 فصل ازش پخش شده و نمره 8/8 را از سايت imdb گرفته. پس نگران وقتتون نباشيد اصلا.
Jason Segel as Marshall Eriksen
Cobie Smulders as Robin Scherbatsky
Neil Patrick Harris as Barney Stinson
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۰۹/۱۳۸۸ ۰۷:۲۲:۰۰ ب.ظ.
درسواره زندگي - 4
در زندگي خيلي نجابت به خرج نده. چون ممكنه 2 تا اتفاق بيافته. اوليش اينه كه ممكنه حسرت اون اتفاقي كه قرار بوده بيافته و تو به خاطر نجابتت نذاشتي بيافته هميشه ته دلت بمونه. دوميش هم اينه كه فكر كنن احمق يا ابلهي.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۰۴/۱۳۸۸ ۱۱:۴۸:۰۰ ق.ظ.
برچسبها: درسواره زندگي 0 نظرات
درسواره زندگي - 3
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۰۲/۱۳۸۸ ۰۵:۲۰:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: درسواره زندگي 0 نظرات
درسواره زندگي - 2
قرار نيست آدم هرچيزي را چند بار تجربه كنه. بعضي اتفاقات فقط و فقط براي يك بار اتفاق ميافته. اگر قرار باشه كه آدم بعد از گند زدن به اون تجربه بگه خوب من كه تجربه اين موضوع را نداشتم كه فايده نداره! اين جمله فقط دل خوش كردن و الكي اميد دادنه.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۰۱/۱۳۸۸ ۱۱:۰۷:۰۰ ق.ظ.
برچسبها: درسواره زندگي 0 نظرات
درسواره زندگي - 1
جلوي انسانهاي گرگ صفت اگر گوسفندمابانه رفتار كني، لاجرم بايد دريده بشي. راه ديگهاي وجود نداره. اگر دريده نشي قانون حيات به هم ميخوره. يا دريده شو، يا ياد بگير به امكانات گوسفنديت چي اضافه كني كه زنده بموني. مرگ و پيروزيت دست پاچهةاي گوسفنديته.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۲/۳۰/۱۳۸۷ ۰۹:۴۹:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: درسواره زندگي 0 نظرات
دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن
ميگه: آلبوم جديد خواجه اميري را گوش كردي؟
ميگم: نه!
ميگه:چراااااا؟ خيلي محشره.
ميگم: دارم همش محسن نامجو گوش ميدم. همه آهنگاش دستم رسيده. دارم گوش ميدم و حال ميكنم.
ميگه: تو عقبي همش! به روز باش.
به شوخي ميگم: فاز ميده عقب بودن!
ميگه: هميشه دير ميرسي
چيزي نميگم و پيش خودم فكر ميكنم: دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدنِ. منم به خيلي چيزا رسيدم كه تو نرسيدي! بايد بگم كه توعقبي؟ تازه عقب و جديد بودن را كي تعريف كرده اصلا! …
يهو buzz ميزنه و افكارم به هم ميريزه…
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۲/۲۶/۱۳۸۷ ۰۸:۵۹:۰۰ ب.ظ.
از هيچ نوشتن
اول: اونقدر مطلب تو ذهنت هست كه نميدوني به كدومشون فكر كني و به كدومشون برسي. يه سريشون كه مربوط به خودت هستن و ميشه باهاشون يه حورايي كنار اومد. يه سريشون هم مال دوشتان و خانواده و… هستند كه از يد قدرت آدم خارج و نميشه كاري كرد. گرچه واسه هيچ كدون از چيزايي كه تو ذهنت هست و ذهنت را درگير كرده نميشه كاري كرد، كه اگر ميشد قبلا و فيالفور يه فكري براشون كرده بودي كه از شرشون راحت شده بودي. اما خوب همينه. هميشه يكي را كه حل ميكني يكي يا شايدم چند تا از اين فكراي مزخرف ميريزه تو اون كله آدم كه اينقدر رفتن و اومدن كه كله آدم را به يه چيز پوك تبديل كردن.
دوم: آهنگي را كه تو كافه يكي از بچهها داده بود را دارم گوش ميدم (دانلود كنيد) هم قسمت اولش كه يه گيتار ملايم هستش را دوست دارم هم قسمتي كه مرد يا خواننده از ته دل فرياد ميزنه. فرياد كه نه، زجه ميزنه. خوبه دوست دارمش. اميد دستت درد نكنه.
File Name : 05 - Eterno En Mi.mp3
File Size : 6.71 MB
Artist : Uaral
Album : Laments
سوم: نميدونم تا كي ميخواد اين جريان فرار من كه روزهاي پنجشنبه اتفاق ميافته ادامه داره. خدا كنه ماجرا به خوبي و خوشي زوردت تموم بشه و شرشون كنده بشه.
چهارم: كوله باري از فيلم و كار و مجله و هر چيز ديگه اي كه فكر كنيد رو ميزم جمع شده. كامپيوتر و لپتاپم هم كه قديمي شدن حسابي، رسما ميرن رو اعصابم از بس كندن. بايد يه فكري بكنم براشون كه اونم با اين اوضاع خراب مالي نميشه. چه ميدونم والله
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۲/۲۲/۱۳۸۷ ۰۹:۰۲:۰۰ ب.ظ.
خانه تکانی
اين چند وقته يه چیزايي از مثلا بعضي دوستانم شنيدم و ديدم که خيلی خوب و عادلانه و منطقي نبوده. خيلي از شنیدن و ديدن اونها احساس خوبی بهم دست نداده. به قول يکي از دوستام که ميگه من درست دوستانم را انتخاب نميکنم، من واقعا بعضي مواقع درست دوست انتخاب نميکنم. امروز يه خونه تکونی حسابی بکنم. خسته شدم از بس که بهم توهین شده و سوءاستفاده شده.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۲/۰۸/۱۳۸۷ ۱۲:۴۶:۰۰ ب.ظ.
پس چي شد؟
من يك پرسپوليسي هستم. بله!من از دوران كودكي كه يادم مياد تيم پرسپوليس را دوست داشتم. ديروز از ديدن اينكه تيمي كه دوست دارم برنده از زمين بيرون بياد نميتونست به يه تيم ته جدولي گل بزنه خيلي ناراحت و عصباني بودم. منم مثل بقيه پرسپوليسيها دوست داشتم تيمم ببره. بقيه پرسپوليسيها؟ …
ديروز از دقيقه 60 به بعد بازي اتفاقات و حرفهايي ديده و شنيده ميشد كه واقعا اگر كسي طرفدار واقعي تيمي(هرتيمي) باشه از انجام اون كارها و حرفها خجالت ميكشه؟ آيا واقعا مشكل پرسپوليس پيروانيه؟ چي ميشه كه كاري ميكنيم دل يه مربي جوون را ميشكنيم و به همه چيزش توهين ميكنيم؟ ( + + ) مگر همين تماشاچيها يا به قول معروف طرفدارها نبودن كه ميگفتن پيرواني بياد؟ مگر همينها نبودن كه ميگفتن قطبي بره مشكلات حل ميشه؟ پس چي شد؟ مگر همين ما مردم نبوديم كه با به به و چه چه استقبال كرديم و گفتيم بهش افشين امپراطور؟ اينا همون آدمها هستن پس ما چي كار داريم ميكنيم؟ چي شد كه يه دفعه يه مدير غير ورزشي مثل كاشاني اومد و يه پرسپوليس درب و داغون را احيا كرد.؟ پس چي شد؟ چي ميشه كه يه آدمي كه اصلا معلوم نبود كجاي اين دنياي فوتبالي(حداقل ورزشي) بوده يهو و يه شبه مياد ميشه مدير عامل پرسپوليس؟ چي ميشه كه تا يه كسي يه انتقادي از اونها ميكنه سرش را با شمشير تنبيهي ميبرن؟ مگر به كريمي نميگفتيم جادوگر؟ پس چي شده كه حالا باهاش اينظوري برخورد ميكنيم؟ ( + ) اين شايد نمونه كوچيكي باشه از اون چيزهايي كه در جلوي پرده يه جو اتفاق ميافته و پشت پرده يه جور ديگه.
من(ما) پرسپوليس را دوست داريم. اما نه اين پرسپوليسي كه درست كرديد. پرسپوليس را امسال پاشونديد! دستتون درد نكنه.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۱/۱۳/۱۳۸۷ ۰۹:۵۷:۰۰ ق.ظ.
سقوط
“ يك طرف زيبايي است و، طرف ديگر، درهم شكستگان و پايمال شدگان. هر قدر اين كار دشوار باشد من ميخواهم به هر دو طرف وفادار بمانم.”
آلبر كامو
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۱/۰۷/۱۳۸۷ ۱۲:۳۲:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: گفته هاي بزرگان 0 نظرات
آتشي در خرمنزار
بدون شرح! بخشي از نوشتهاي در مهر سال پيش. براي درج در آرشيو تاريخ:
شايد تو ذهنم ميخواستم چيز بهتري بنويسم. شايد يه داستان پسرك و دخترك ديگه. پسركي كه دخترك و دوست داره. شايد اينجوري شروع ميشد: "يكي بود، يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. يه پسركي بود و يه دختركي. پسركي قصه ما عاشق دخترك بود و ....." نه! اين غلطه. قصه ما اينجوري نيست. شايد قصه ما اينجوري شروع بشه:
" يه سري هستن، يه سري نيستن. خدا بوده و هست و خواهد بود. خيلي هاي ديگه هم هستن. خيلي هاي ديگه هم نيستن. پسركي هست و دختركي. چند سري پسرك و دخترك ديگه هم هستند و چند سري ديگه هم نيستن. دخترك قصه ما مو سياه، ابرو كمون، چشم قهوه اي، با گونه هاي قشنگ، لبهاي گرم و لطيف و پوستي نازك تر از برگ گل. همه اينها تركيبي است فوق العاده و دلنواز. دخترك وقتي ميخنده انگار دنيا ميخنده و وقتي ناراحته انگار دنيا غمگينه. وقتي بهت نگاه ميكنه و موهاي كج شدهاش را روي صورتش ميريزه انگار داري به موج دريايي در شب نگاه ميكني كه فانوسي زيبا از پشت تلاطم دريا، راه را به پسركي كه در اين تلاطم دريا غرق شده نشون ميده. عكسي كه جلوي روي پسركه همچين صحنه اي را تداعي ميكنه. پسرك هر وقت گذشته اش را مرور ميكنه، ميرسه به اولين روزي كه دخترك را ديد. دختركي از دور، پسركي بيخبر از همه جا. از روبروي هم .... ميان، رد ميشن. شايد براي دخترك همه چيز يه راهرو بود و چند رهگذر. اما برق نگاه دخترك، جرقهاي بود در خرمن گندمزار دل پسرك... ساعت زود بود و نگاه كم. ساعت زودتر شد و عمق نگاه پسرك عميق تر.
مدتها از اون موقع ميگذره. اتفاقهاي زيادي بين پسرک ودخترک قصه ما افتاده. اتفاقهاي خوب، بد، غم انگيز، شادي بخش. ديروز کسي از پسرک درباره احساس پسرک راجع به دخترک پرسيد. سوالي که پسرک را بيشتر به فکر فرو برد و فراموش کرد که پاسخش را بدهد. پسرک به درون خودش رفت. سفري به اعماق تصاوير ذهنش. سفري کوتاه نبود. شايد در چند دقيقه تمام آنچه در گذشته اش رخ داده بود را از ذهن گذراند. از نگاه اول يکسال ميگذشت. راهرو، رهگذر، نگاه...
اما براي پسرک تصاوير ذهنش به روشني همان نور فانوس دريايي بود که در شب ديده ميشود. صاف، روشن و درخشنده. هيچ چيز تيره و تار نبود. صحنه هاي يکسال گذشته تماما از جلوي چشمانش گذر کردند. هر چه بيشتر مي انديشيد بيشتر لذت ميبرد. چشمانش را که گشود، از سفر بازگشت. پرسشگر منتظر پاسخ بود، اما پسرک پاسخي نداشت. درواقع پاسخي براي او نداشت. پاسخش را با لبخندي داد و آن را در دلش زمزمه کرد. پسرک شکي نداشت. دخترک در دل پسرک بود. قويتر از قبل. محکمتر از قبل و عاشقانه تر از قبل. ..."
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۰/۱۲/۱۳۸۷ ۱۰:۳۶:۰۰ ب.ظ.
دو آهنگ براي دوستان
امروز دو تا آهنگي را كه دوست دارم براتون ميذارم. سعي ميكنم از اين به بعد گاهي آهنگهاي قشنگي كه ميشنوم را براتون بذارم. باشد كه مقبول دوستان بيافت :دي
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۰/۱۱/۱۳۸۷ ۰۹:۵۳:۰۰ ق.ظ.
غار تنهايي
ميرم تو غار تنهايي. اونجا بهتره. ديگه نه از دل سپردن خبريه، نه از مسخره شدن، نه از سركار بودن، نه از حرفاي بچهگانه زدن، نه از بچه فرض شدن و نه از خيلي نههاي ديگه. شايد من نبايد به كسي دل ببندم. چه ميدونم. شايد قسمت من از زندگي تنهايي باشه و بس و اتفاقا شايد قسمت خوب زندگيم باشه. چه ميدونم كه قسمت من چيه. هر چي كه هست همينه. از همه اين چيزا خستهام. حالم بده. زياد
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۰/۰۷/۱۳۸۷ ۱۰:۰۴:۰۰ ب.ظ.
Chris de Burgh, Live
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۰/۰۱/۱۳۸۷ ۰۲:۰۴:۰۰ ب.ظ.
امروز تو اوج هستم
امروز تو اوجش هستم. خيلي اذيتم ميكنه. درسام تلنبار شده رو همديگه، اما حوصلشون را ندارم. حوصله سركار رفتن ندارم. حوصله اداره رفتن ندارم. وقتي ميرم حوصله كار كردن ندارم. داره اذيتم ميكنه. وقتي اداره هستم حوصله ندارم برگردم خونه. ميرم دانشگاه نميخوام بيام، وقتي ميام دلم نميخواد برم. هرحا كه هستم نميتونم يمونم. حس و حال هيجي ندارم. كاش ميشد ميرفتم يه كلبهاي جايي چيزي. جايي كه طبيعت خالص باشه و هيچ كسي نباشه. حوصله خودم را هم ندارم. چه برسه به يه آدم ديگه.
انگار ديوارها به هم نزديك شدن، سقف اومده پايين. احساس خفگي ميكنم. دلم دريا ميخواد. يه درياي آروم. يه ساحل خلوت و بدون هيچ مزاحمي. يه جايي وسط جنگل كه يه درياچه كوچيك وسطش باشه و بشه آروم توش قايق سواري كرد يا كنارش شكار رفت و يا ماهي”يري كرد.
هه! زهي خيال باطل. فعلا كه نه پولي در بساط هست، نه مرخصي. تازه نزديكي امتحانها ها داره به بديه ماجرا اضافه ميكنه و با اين حالي كه من دارم خدا به خير كنه. امروز تو اوجش هستم. اوج بيحوصلگي و افسردگي و تنبلي
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۹/۳۰/۱۳۸۷ ۰۹:۲۷:۰۰ ب.ظ.
taken
اين چند روزه دو سه تا فيلم ديدم. فيلماي خوبي بودن. يكيشون فيلم taken بود. يه فيلم اكشن و تعقيب گريزي…
برايان جاسوس سابق CIA که از همسرش جدا شده، به همراه دوستانش به عنوان محافظ شخصي کار مي کند. تا اينکه کيم دختر 17 ساله او که نزد مادرش زندگي مي کند از او اجازه ميگيره تا به همراه دوستش آماندا سفري به پاريس داشته باشه. برايان که از خطرات سفر دختران جوان و تنها آگاهه، ابتدا مخالفت مي کنه. اما بعد با شرط تماس مرتب و هر روزه تلفني مي پذيره. کيم و آماندا به محض ورود به پاريس در فرودگاه با پسر جواني آشنا ميشند. اين پسر بعد از ياد گرفتن آدرس محل اقامت آنها، گروهي از تبهکاران را به سراغ آنها مي فرستد. اين واقعه مصادف مي شود با تماس تلفني برايان از آمريکا با کيم و در نتيجه از ربوده شدن دخترش توسط قاچاق چيان انسان آگاه مي شود. برايان با کمک دوستانش مي فهمد که ربايندگان گروهي آلبانيايي خطرناک هستند و مهلت کمي براي نجات دخترش باقي مونده. از اين رو بلافاصله به پاريس ميره و شروع به تحقيقات مي کند. براي اين کار به سراغ ژان کلود يکي از همکاران سابقش در وزارت اطلاعات و امنيت فرانسه ميرخ. اما خيلي زود مي فهمد که ژان کلود از حاميان باندهاي قاچاق انسان است. برايان با استفاده از مهارت هاي شغل پيشين خود موفق به يافتن رد دخترش ميشه و … ديگه تا آخرش نميشه گفت كه :دي
فيلم پس از خواندن بسوزان هم الان جلومه. اگر حسش باشه ميبينمش
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۹/۳۰/۱۳۸۷ ۱۱:۱۸:۰۰ ق.ظ.
گرما در سرما
گاهي ديدن يه دوست خيلي خيلي خيل قديمي(واقعا همين مقدار قديمي) خيلي خوب و دلگرم كننده است. اونقدر خوش شانس بودم و هستم كه بتونم يكي از دوستام را يك بار ديگه ببينم. اونقدر حضورش گرم و دوستداشتني بود كه سرما و برف وحشتناكي كه ميباريد تاثيري نداشت و ما خيلي آروم از ونك تا فاطمي قدمزنان اومديم.گرماي كنار يه دوست قديمي بودن خيلي بييشتر از سرماي برف زيبايي بود كه داشت ميباريد. خدايا شكرت كه نصيب من از دوستي، كميتي كم اما كيفيتي زياد بوده. ممنونم خدايا.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۹/۲۶/۱۳۸۷ ۰۹:۱۵:۰۰ ب.ظ.
درويش
نگاه من پر ز تشــــویش
صدای من سرد و چرکین
کوچ لحظه هام چه سنگین
پر انتظار و غمـــــــــگین
گم کرده ای دارم اینـــــــجا
ندانم اما اوکیست .... آن چیست
چه حاجـــت مرا امــــــــید
مو سپید است و دندان ریخت
چو درویش از جنــس خاکم
چو عاشـــق به تو محــــتاجم
چو درویش عابـــــد و پاکم
چو عاشـق در تــــــک و تابم
هر ســـــحرهراس من بود
وحشت از ... تکرار دیـــروز
آه ای نور آور روز
سایه بسیار ... نورم نیــــست
هر سفر هر کوچ من بود
بی هدف ... مقــصد نیـــــست
آه ای ســــتاره ساز شـب
ماندن اینــــجا کارم نیــــست
چو درویش از جنس خاکم
چو عاشـــــق به تو محـــتاجم
چو درویش عابد و پاکـــــم
چو عاشــق در تک و تابـــــم
منبع: سايت گروه خاك موزيك
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۹/۲۵/۱۳۸۷ ۱۱:۰۶:۰۰ ق.ظ.
يك روز خوب، دو دوست خوب
دوستاي زيادي ندارم اما هميشه از هم صحبتي با بعضي از آدمها يا دوستام لذت ميبرم. مثل امروز. امروز تقريبا بعد از 1 سال دو تا از دوستام را ديدم. متاسفانه چون تو دو تا شهر مختلف هستيم نميشه تند تند همديگر را ببينيم. دوستايي كه هميشه دوست داشتم ببينمشون و از حرف زدنهاشون لذت ميبرم. تو حرف زدنهاشون انرژي زيادي هست. من خودم آدم پر حرفيم، اما وقتي اين دوستام را ميبينم كمتر حرف ميزنم تا اونها بيشتر حرف بزنن. دوست دارمشون. كاش ميشد باز اين هفته ميديدمشون :(
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۹/۲۴/۱۳۸۷ ۰۶:۳۴:۰۰ ب.ظ.
