Els Gladiadors del Pep

فيلمي كه به سفارش پپ گوارديولا توسط دوستش درست شده بود و 10 دقيقه قبل از بازي با منچستر براي بازيكنان نمايش داده شد

Vatanam - (اولین سرود ملی ایران( در زمان مظفرالدین شاه

وطنم
سالار عقيلي

نام جاوید وطن
صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من

شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که همآواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم

بشنو سوز سخنم
که نوا گر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان

خيلي عاليه. آدم روحش تازه ميشه خدايي

درسواره زندگي - 7

امروز يه چيزايي ديدم که به اين نتيجه رسيدم: کاش مردم به يه چيزايي تو زندگيشون فکر مي کردن. متاسفانه خيلي از مردم کلا تو زندگيشون به هيچي فکر نمي کنن. خداييش موندم

مرا کسي نساخت

مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان !

او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"!

......

بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم!

من از نورم٬  ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬  من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟

.....

الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو   نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟

.....

ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.

ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!!

خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت :      آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!

درسواره زندگي - 6

اگر يه کم نه گفتن را ياد گرفته بودم تو زندگي الان اينطوري گه گيجه نگرفته بودم

قوانين مورفي من و دانشگاه

دير ميرسم به كلاس استاد حضور غياب كرده. زود ميرسم، اصلا حضور غياب نميكنه

درس ميخونم، امتحان نميگيره. درس نمي‌خونم امتحان ميگيره

ميرم سركلاس، استاد نمياد. نميرم، كلاس تشكيل ميشه

با استاد دوست ميشم، امتحانش را آسون ميگيره، نميشم، سخت ميگيره

سمينارم را حاضر ميكنم، استاد ميگه وقت نميشه. نميكنم، ميگه بيا ارائه كن

به ترمينال ميرسم ماشين نداره، دم درش كه ميرسم، اتوبوسش راه ميافته.

واحد بر ميدارم، پر نميشه، بر نميدارم تشكيل ميشه

كتاب ميخرم، جزوه ميگه. جزوه مينويسم، كتاب ميده

….

درسواره زندگي - 5

وقتي دوستات دورت مي‌زنن، وقتي آدم حسابت نمي‌كنن، وقتي بازيت نمي‌دن، وقتي مشكل پيدا مي‌كنن يادت مي‌افتن، وقتي حال ندارن حتي حالت را بپرسن، وقتي جو زده مي‌شن تو را يادشون ميره،وقتي … وقتي…. وقتي… اون موقع فقط بهشون لبخند يزن و همونطوري كه دو تا دستت تو جيبت بود قدم‌زنان از كنارشون رد شو. نه ناراحت شو و نه چيز ديگه‌اي. اميد داشته باش كه شايد روزي بفهمن چي كار كردن باهات. همين

چگونه با مادرت آشنا شدم؟

در اين آشفته بازار تلويزيون كه حقيقتا برنامه‌هاي افتضاحي براي عيد درست كرده و چيزي به اسم نبوغ و يا در پايين‌ترين سطحش كه اگر بهش سرگرمي صرف بگيم، چيزي پيدا نميشه و پرفروش‌ترين فيلم تاريخ سينماي ما اخراجي‌هاي 2ي كاملا هجو هستش، ديدن فيلم‌ها و سريال‌هاي خارجي نه تنها سرگرم كننده و مفرح هستن بلكه كاملا  آموزنده عمل مي‌كنند. سريال‌هاي كه تو هر ژانري كه دوست داشته باشيد براي شما وجود دارند و نهايت دقت، سليقه و كيفيت را به همراه دارند. سريال‌هايي مثل Lost، prison break, 24, alias, heroes  و… سريالهاي ديگه كه احتمالا خيلي از ما اونها را ديده باشيم و يا حداقل راجع به اونها خونده و شنيده باشيم.

 

يكي از سريال‌هايي كه دارم ميببنم و همين چند دقيقه پيش فصل اول اون تموم شد، سريال چگونه با مادرت آشنا شدم هستش. سريالي كمديكه درباره نحوه آشنا شدن پسري به اسم تد با همسرش هست كه از زبان راوي و در سال 2030 در حال تعريف كردن ميگذره. داستان 2 پس و 2 دختر كه بعدا به 5 نفر با اومدن دختري ديگه در جريان هست. سريالي با الهام از سريال friends كه در عين آموزنده بودن، به راحتي با شخصيتهاي كمدي اون ارتباط برقرار مي‌كنيد و كم‌كم عاشقوشون ميشيد. براي تد(نفر اصلي) در مورد دوست دخترهاش نظر ميديد و با هاش عاشق ميشيد. در مورد تئري‌هاي  بارني هميشه كت و شلوار به تن نظر ميديد و دوستش داريد. مارشال و ليلي را به عنوان نامزدهايي كه مي‌خوان در آينده ازدواج كنن اما هنوز احساس مجرد بودن و شيطون بودن دارن را مي‌پذيريد و رابين به راحتي جذبتون مي‌كنه.

 

اگر دوست داريد هم بخنديد، هم بدونيد چطوري با دختري كه دوست دارين ارتباط برقرار كنين، اين سريال را بيبنين. اين سريال محصول شبكه CBS هستش و هر قسمت اون فقط 22 دقيقه است! 4 فصل ازش پخش شده و نمره 8/8 را از سايت imdb گرفته.  پس نگران وقتتون نباشيد اصلا.

 

 

Josh Radnor as Ted Mosby

Jason Segel as Marshall Eriksen

Cobie Smulders as Robin Scherbatsky

Neil Patrick Harris as Barney Stinson

Alyson Hannigan as Lily Aldrin

Bob Saget (uncredited) as Future Ted Mosby

درسواره زندگي - 4

در زندگي خيلي نجابت به خرج نده. چون ممكنه 2 تا اتفاق بيافته. اوليش اينه كه ممكنه حسرت اون اتفاقي كه قرار بوده بيافته و تو به خاطر نجابتت نذاشتي بيافته هميشه ته دلت بمونه. دوميش هم اينه كه فكر كنن احمق يا ابلهي.

درسواره زندگي - 3

دندونی که درد ميکنه آدم نبايد به خدا شکايت کنه. بايد خودش عمل کنه و اون را بکشه بندازه دور.

درسواره زندگي - 2

قرار نيست آدم هرچيزي را چند بار تجربه كنه. بعضي اتفاقات فقط و فقط براي يك بار اتفاق مي‌افته. اگر قرار باشه كه آدم بعد از گند زدن به اون تجربه بگه خوب من كه تجربه اين موضوع را نداشتم كه فايده نداره! اين جمله فقط دل خوش كردن و الكي اميد دادنه.

درسواره زندگي - 1

جلوي انسانهاي گرگ صفت اگر گوسفند‌مابانه رفتار كني، لاجرم بايد دريده بشي. راه ديگه‌اي وجود نداره. اگر دريده نشي قانون حيات به هم مي‌خوره. يا دريده شو، يا ياد بگير به امكانات گوسفنديت چي اضافه كني كه زنده بموني. مرگ و پيروزيت دست پاچه‌ةاي گوسفنديته.

دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن

ميگه: آلبوم جديد خواجه اميري را گوش كردي؟

ميگم: نه!

ميگه:چراااااا؟ خيلي محشره.

ميگم: دارم همش محسن نامجو گوش ميدم. همه آهنگاش دستم رسيده. دارم گوش ميدم و حال مي‌كنم.

ميگه: تو عقبي همش! به روز باش.

به شوخي ميگم: فاز ميده عقب بودن!

ميگه: هميشه دير ميرسي

چيزي نميگم و پيش خودم فكر ميكنم: دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدنِ. منم به خيلي چيزا رسيدم كه تو نرسيدي! بايد بگم كه توعقبي؟ تازه عقب و جديد بودن را كي تعريف كرده اصلا! …

يهو buzz مي‌زنه و افكارم به هم ميريزه…

از هيچ نوشتن

 

اول: اونقدر مطلب تو ذهنت هست كه نمي‌دوني به كدومشون فكر كني و به كدومشون برسي. يه سريشون كه مربوط به خودت هستن و ميشه باهاشون يه حورايي كنار اومد. يه سريشون هم مال دوشتان و خانواده و… هستند كه از يد قدرت آدم خارج و نميشه كاري كرد. گرچه واسه هيچ كدون از چيزايي كه تو ذهنت هست و ذهنت را درگير كرده نميشه كاري كرد، كه اگر مي‌شد قبلا و في‌الفور يه فكري براشون كرده بودي كه از شرشون راحت شده بودي. اما خوب همينه. هميشه يكي را كه حل مي‌كني يكي يا شايدم چند تا از اين فكراي مزخرف ميريزه تو اون كله آدم كه اينقدر رفتن و اومدن كه كله آدم را به يه چيز پوك تبديل كردن.

 

دوم: آهنگي را كه تو كافه يكي از بچه‌ها داده بود را دارم گوش ميدم (دانلود كنيد) هم قسمت اولش كه يه گيتار ملايم هستش را دوست دارم هم قسمتي كه مرد يا خواننده از ته دل فرياد ميزنه. فرياد كه نه، زجه ميزنه. خوبه دوست دارمش. اميد دستت درد نكنه.

 

File Name : 05 - Eterno En Mi.mp3
File Size : 6.71 MB
Artist : Uaral
Album : Laments

دانلود

 

سوم: نميدونم تا كي ميخواد اين جريان فرار من كه روزهاي پنجشنبه اتفاق ميافته ادامه داره. خدا كنه ماجرا به خوبي و خوشي زوردت تموم بشه و شرشون كنده بشه.

 

چهارم: كوله باري از فيلم و كار و مجله و هر چيز ديگه اي كه فكر كنيد رو ميزم جمع شده. كامپيوتر و لپ‌تاپم هم كه قديمي شدن حسابي، رسما ميرن رو اعصابم از بس كندن. بايد يه فكري بكنم براشون كه اونم با اين اوضاع خراب مالي نميشه. چه ميدونم والله

خانه تکانی

اين چند وقته يه چیزايي از مثلا بعضي دوستانم شنيدم و ديدم که خيلی خوب و عادلانه و منطقي نبوده. خيلي از شنیدن و ديدن اونها احساس خوبی بهم دست نداده. به قول يکي از دوستام که ميگه من درست دوستانم را انتخاب نميکنم، من واقعا بعضي مواقع درست دوست انتخاب نميکنم. امروز يه خونه تکونی حسابی بکنم. خسته شدم از بس که بهم توهین شده و سوءاستفاده شده.

پس چي شد؟

من يك پرسپوليسي هستم. بله!‌من از دوران كودكي كه يادم مياد تيم پرسپوليس را دوست داشتم. ديروز از ديدن اينكه تيمي كه دوست دارم برنده از زمين بيرون بياد نمي‌تونست به يه تيم ته جدولي گل بزنه خيلي ناراحت و عصباني بودم. منم مثل بقيه پرسپوليسي‌ها دوست داشتم تيمم ببره. بقيه پرسپوليسي‌ها؟ …

 

ديروز از دقيقه 60 به بعد بازي  اتفاقات و حرفهايي ديده و شنيده مي‌شد كه واقعا اگر كسي طرفدار واقعي تيمي(هرتيمي) باشه  از انجام اون كارها و حرفها خجالت ميكشه؟ آيا واقعا مشكل پرسپوليس پيروانيه؟ چي ميشه كه كاري ميكنيم دل يه مربي جوون را ميشكنيم و به همه چيزش توهين ميكنيم؟ ( + + ) مگر همين تماشاچي‌ها يا به قول معروف طرفدارها نبودن كه مي‌گفتن پيرواني بياد؟ مگر همينها نبودن كه مي‌گفتن قطبي  بره مشكلات حل ميشه؟ پس چي شد؟ مگر همين ما مردم نبوديم كه با به به و چه چه استقبال كرديم  و گفتيم  بهش افشين امپراطور؟ اينا همون آدمها هستن پس ما چي كار داريم مي‌كنيم؟ چي شد كه يه دفعه يه مدير غير ورزشي مثل كاشاني اومد و يه پرسپوليس درب و داغون را احيا كرد.؟ پس چي شد؟  چي ميشه كه يه آدمي كه اصلا معلوم نبود كجاي اين دنياي فوتبالي(حداقل ورزشي) بوده يهو و يه شبه مياد ميشه مدير عامل پرسپوليس؟ چي ميشه كه تا يه كسي يه انتقادي از اونها ميكنه  سرش را با شمشير تنبيهي ميبرن؟  مگر به كريمي نمي‌گفتيم جادوگر؟ پس چي شده كه حالا باهاش اينظوري برخورد مي‌كنيم؟ ( + ) اين شايد نمونه كوچيكي باشه از اون چيزهايي كه در جلوي پرده يه جو اتفاق ميافته و پشت پرده يه جور ديگه.

 

من(ما) پرسپوليس را دوست داريم. اما نه اين پرسپوليسي كه درست كرديد. پرسپوليس را امسال پاشونديد! دستتون درد نكنه.

سقوط

“ يك طرف زيبايي است و، طرف ديگر، درهم شكستگان و پايمال شدگان. هر قدر اين كار دشوار باشد من مي‌خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم.”

 

آلبر كامو

آتشي در خرمن‌زار

بدون شرح! بخشي از نوشته‌اي در مهر سال پيش. براي درج در آرشيو تاريخ:

 

شايد تو ذهنم ميخواستم چيز بهتري بنويسم. شايد يه داستان پسرك و دخترك ديگه. پسركي كه دخترك و دوست داره. شايد اينجوري شروع ميشد: "يكي بود، يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. يه پسركي بود و يه دختركي. پسركي قصه ما عاشق دخترك بود و ....." نه! اين غلطه. قصه ما اينجوري نيست. شايد قصه ما اينجوري شروع بشه:

 

" يه سري هستن، يه سري نيستن. خدا بوده و هست و خواهد بود. خيلي هاي ديگه هم هستن. خيلي هاي ديگه هم نيستن. پسركي هست و دختركي. چند سري پسرك و دخترك ديگه هم هستند و چند سري ديگه هم نيستن. دخترك قصه ما مو سياه، ابرو كمون، چشم قهوه اي، با گونه هاي قشنگ، لبهاي گرم و لطيف و پوستي نازك تر از برگ گل. همه اينها تركيبي است فوق العاده و دلنواز. دخترك وقتي ميخنده انگار دنيا ميخنده و وقتي ناراحته انگار دنيا غمگينه. وقتي بهت نگاه ميكنه و موهاي كج شده‌اش را روي صورتش ميريزه انگار داري به موج دريايي در شب نگاه ميكني كه فانوسي زيبا از پشت تلاطم دريا، راه را به پسركي كه در اين تلاطم دريا غرق شده نشون ميده. عكسي كه جلوي روي پسركه همچين صحنه اي را تداعي ميكنه. پسرك هر وقت گذشته اش را مرور ميكنه، ميرسه به اولين روزي كه دخترك را ديد. دختركي از دور، پسركي بيخبر از همه جا. از روبروي هم .... ميان، رد ميشن. شايد براي دخترك همه چيز يه راهرو بود و چند رهگذر. اما برق نگاه دخترك، جرقه‌اي بود در خرمن گندم‌زار دل پسرك... ساعت زود بود و نگاه كم. ساعت زودتر شد و عمق نگاه پسرك عميق تر.

مدتها از اون موقع ميگذره. اتفاقهاي زيادي بين پسرک ودخترک قصه ما افتاده. اتفاقهاي خوب، بد، غم انگيز، شادي بخش. ديروز کسي از پسرک درباره احساس پسرک راجع به دخترک پرسيد. سوالي که پسرک را بيشتر به فکر فرو برد و فراموش کرد که پاسخش را بدهد. پسرک به درون خودش رفت. سفري به اعماق تصاوير ذهنش. سفري کوتاه نبود. شايد در چند دقيقه تمام آنچه در گذشته اش رخ داده بود را از ذهن گذراند. از نگاه اول يکسال ميگذشت. راهرو، رهگذر، نگاه...

اما براي پسرک تصاوير ذهنش به روشني همان نور فانوس دريايي بود که در شب ديده ميشود. صاف، روشن و درخشنده. هيچ چيز تيره و تار نبود. صحنه هاي يکسال گذشته تماما از جلوي چشمانش گذر کردند. هر چه بيشتر مي انديشيد بيشتر لذت ميبرد. چشمانش را که گشود، از سفر بازگشت. پرسشگر منتظر پاسخ بود، اما پسرک پاسخي نداشت. درواقع پاسخي براي او نداشت. پاسخش را با لبخندي داد و آن را در دلش زمزمه کرد. پسرک شکي نداشت. دخترک در دل پسرک بود. قويتر از قبل. محکمتر از قبل و عاشقانه تر از قبل. ..."

دو آهنگ براي دوستان

امروز دو تا آهنگي را كه دوست دارم براتون ميذارم. سعي مي‌كنم از اين به بعد گاهي آهنگهاي قشنگي كه مي‌شنوم را براتون بذارم. باشد كه مقبول دوستان بيافت :دي

 

 

Richard Marx in wikipedia

download music

 

Chris Rea in wikipedia

Download music

غار تنهايي

ميرم تو غار تنهايي. اونجا بهتره. ديگه نه از دل سپردن خبريه، نه از مسخره شدن، نه از سركار بودن، نه از حرفاي بچه‌گانه زدن، نه از بچه فرض شدن و نه از خيلي نه‌هاي ديگه. شايد من نبايد به كسي دل ببندم. چه مي‌دونم. شايد قسمت من از زندگي تنهايي باشه و بس و اتفاقا شايد قسمت خوب زندگيم باشه. چه مي‌دونم كه قسمت من چيه. هر چي كه هست همينه. از همه اين چيزا خسته‌ام. حالم بده. زياد