زندگی

زندگی به تلاشهایتان پاداش می دهد نه به بهانه هایتان.

 

اندرو متیو، ۵۱۳ درس زندگی، سام زالی

صبحانه ای برای دو نفر


داستان رستگاري در هشت دقيقه و چهل ثانيه

داستان زیر با الهام از فضایی که برای مدتی درونش بودم و با برداشتی آزاد از سریال بتل استار گلکتیکا نوشته شده است.


بخش اول: صحراي کاپريکا

هوا نه سرد بود نه گرم. آفتاب همچون سال هاي متمادي که بر زمين تابيده بود داشت کار خودش را انجام مي‏داد. اما "استارباک" متعجب بود. متعجب از چيزي که ديده و از اتفاقي که برايش افتاده است. از سرنوشتي که برايش چند وقت پيش افتاد و همه چيز را در زندگيش تحت تاثير قرار داد. از آن صندوقچه‏ي عجيب. از آن روز آفتابي عجيب در صحراي "کاپريکا" در سياره "کُبُل". راز اين صندوق بود که استارباک را به ورطه‏اي عجيب در زندگي کشاند.
اين ماجرا در واقع اتفاقاتي است که استارباک بعد از اتمام ماموريتش در دفترش يادداشت کرده است. اتفاقاتي که هرچند در کتاب مقدس نقل شده بوده، اما شايد استارباک هيچگاه به اين شکل آن را در نظر خود نداشته بود. دفترچه‏اي که من يافتم و راز آن اتفاقات و اينکه اکنون خودم و نسل بشر چگونه حياتشان ادامه پيدا کرده است تا حدودي روشن شد.
اکنون که اين يادداشت را مي نگارم، استارباک در بين ما نيست. استارباک مدت ها پيش در راه انجام ماموريتي که نسل بشر هميشه مديون آن خواهد بود، قدم گذاشت و اکنون در ميان ما نيست. مدرکي دال بر مرگ او و يا حتي بر زنده بودنش يافت نشده. تنها يادگارش، دفترچه ايست که من آن را يافتم.
من James TE. Kerk استاد دانشگاه تاريخ و ادبيات باستان هستم. چند وقتي بود که به دنبال موضوعي مي‏گشتم که به کارم بر مي گشت. از سال ها پيش در تحقيقاتم که روي چگونگي زندگي انسان در دوران باستان بود، به جايي مي‏رسيدم که گذر از آن به قبل ممکن نبود. هميشه همچون پازلي بود که قطعه گم شده‏اي در آن يافت مي‏شد.
چند سال پيش روزي مثل همين روزهايي که آفتاب بر زمين مي تابيد براي کاري به صحراي "کاپريکا" رفتم. هوا گرم و آفتاب سوزان بود. بادهاي موسمي وقت به وقت شروع به وزيدن مي کردند و از اين سوي صحرا به آن سو جولان مي‏دادند. بادهاي سنگيني که وقتي وزيدن مي‏گرفتند صحراي بي کران را صحنه رقص خود و شن ها مي‏نمودند و لطافت رقصشان را بر سر هر موجود زنده‏اي، بي‏رحمانه فرود مي‏آوردند. در همين اوقات بود که براي فرار از يکي از طوفان‏هاي سهمگين در گوشه اي پناه گرفتم. باد مي‏وزيد و شن‏ها را به شدت جابه جا مي کرد. هيچ چيز ديده نمي‏شد. چشمهايم را به سختي باز نگه داشته بود.
به ناگاه در ميان اين همه شن و باد و طوفان برقي در گوشه اي از صحرا به چشمانم تابيده شد. برقي که تند و سريع گذر کرد. در لحظه اول پيش خودم فکر کردم که اشتباه از من بوده و چيزي اتفاق نيافتاده است. اما چندي بعد باز هم اين اتفاق افتاد. اين بار مطمئن شدم که شيء براقي در ميان شن‏هاست. از ترس اين که آن شيء را گم کنم خود را به سختي در ميان باد و طوفان به سمت آن شيء کشاندم. روي زمين مي‏خزيدم و سينه خيزگونه خودم را به آنسو مي کشيدم. بالاخره به هر سختي که بود خود را به آن شيئ رساندم.
چقدر در خواب يا بيهوشي بودم نمي‏دانم. اما وقتي بيدار شدم آفتاب همچنان مي تابيد و اين‏بار خبري از طوفان و باد نبود. من در سطحي از شن‏ها به خواب رفته بودم و آن شيء نوراني هم گم شده بود.

بخش دوم: صندوقچه قديمي

تا شب فرصت زيادي باقي نمانده بود. براي اينکه بتوانم شيء نوراني را پيدا کنم، بايد تعجيل مي‏کردم. هم تا طوفان بعدي زمان زيادي باقي نمانده بود و هم تاريکي شب به زودي بر نور خورشيد غلبه مي‏کرد و دشت را در سياهي فرو مي‏برد. شروع به جابه جا کردن شن‏ها کردم. وسيله چنداني نداشتم. اما به سختي با همان اندک وسيله شروع به کندن کردم. بعد از مدتي دستم به شيء سختي برخورد کرد. باز هم کندم تا اين که به صندوقچه فلزي رسيدم. صندوقي که بر خلاف اندازه نسبتا کوچکش، وزن زيادي داشت و کشيدن آن از زير شن‏ها چندان آسان به نظر نمي‏رسيد. بعد از مدتي تلاش موفق شدم که صندوق را بيرون بياورم.
صندوق قديمي به نظر مي‏رسيد اما چندان قيمتي نبود. روي آن چيز خاصي حک نشده بود و فقط روي در آن نشاني وجود داشت و نوشته اي به زبان کلينگان که برايم آشنا نبود اما حسي به من مي گفت که آن را جايي ديده ام. نشاني بود که تصويرش را نديده بودم امامطمئن بودم که از آن چيزي مي دانم. کنجکاوي ديگر امانم را بريده بود تا بدانم در آن صندوق چيست. صندوق را باز کردم. چيز زيادي در آن نبود. يک دفترچه، نشان نظامي شخصي به نام استارباک که بعدا فهميدم دفترچه به دست خط او بوده، يک اسلحه کمري، و يک شاخه گل سرخ خشک. همه اينها بازمانده از استارباک بود.
صندوق حس عجيبي داشت. حسي بود که بعدا دليلش را يافتم. آن دفترچه! با عجله باز کردم و خواندمش. حکايت عجيبي بود. حکايتي که هنوز در سينه من نهفته است و شايد بعد از مرگم که اين نوشته‏ها پيدا شدند بتوانند راهنمايي براي يافتن آن چه که در آن دفترچه بود شود. آن مکاني که الان فهميدم که نقطه اتصال من به آن نقطه از تاريخ که در جستجويش بودم است. چيزي که خودم نيز آن را با راهنمايي‏هاي دفترچه يافتم و متحير شدم.


بخش سوم: معبد آتينا

مدتها از آنچه که يافته بودم مي‏گذشت. دفترچه را با علاقه زياد خوانده بودم. به اشاراتي که در آن بود نظر انداخته بودم و همه را به طور دقيق بررسي کرده بودم. در دفترچه اشاره اي مستقيم به محلي به اسم معبد نشده بود اما همه جا سخني از آن رفته بود. معبدي به اسم آتينا. معبدي که در تاريخ باستان هم سخن از آن رانده بودم اما آن چيزي که من گفته بودم، با چيزي که اينجا مي خواندم متفاوت بود. گويي تاريخ ديگري را داشتم بررسي مي کردم. استارباک در يادداشتهايش از ماموريتي براي يافتن تيرِ کمانچه‏ي زُس ياد کرده بود. ماموريتي براي نجات نسل بشر از شر عاقبتي که به علت ندانم کاري خود بشر برايشان پديد آمده بود. عاقبتي که هر روزي که ديرتر راهي برايش پيدا مي کردند، زودتر به نابوديشان نزديکتر مي‏شدند.
استارباک براي يافتن تير زُس به سياره کبل، همانجا که ما در آن زندگي مي کنيم آمده بوده است. به سختي از روي اشارات معبد آتينا را که معتقد بوده است تير در آنجا قرار دارد يافته بوده و ...
من نيز بايد چنين مي کردم. بايد آنرا مي‏يافتم. نوشته ها را جمع‏بندي کردم و راه افتادم به سوي سرنوشتي که شايد مرا به جايي مي رساند که هيچگاه انتظارش را نداشتم. روزها، هفته ها و ماه ها گشتم از دشت ها و صحرا‏ها تا کوه‏ها و دره‏ها. اما تقدير گويي چيز ديگري رقم زده بود. بعد از مدتها گشتن عاقبت به همان صحرا رسيدم. همان صحرايي که صندوق را در آن يافته بودم. امکان نداشت آن چيزي که من به دنبالش بودم در آنجا يافت مي شد. نه! محال بود. اما خداي کبل اگر چيزي مي‏خواست مگر مي‏شد که انجام نشود. پس اگر تقدير آن بود، انجام مي‏شد.
وسايل خود را در آنجا مستقر کردم و شروع به گشتم نمودم. مشکل آفتاب نبود، مشکل طوفان نبود، مشکل وسعت بي‏انتهاي اين دشت بود که تمامي نداشت. طوفان‏ها گويي برنامه‏ريزي شده بودند. هر 8 دقيقه و 40 ثانيه يک بار به مدت 20 دقيقه شروع مي شدند و درست راس 20 دقيقه پايان مي يافتند.
روزها از گشتن من مي‏گذشت. هر چه بيشتر مي گشتم، کمتر مي‏يافتم. تا اينکه طبق معمول گرفتار طوفاني شدم. طوفاني سهمگين که مرا در همان اوايلِ شروعش از جا کند و به سويي پرتاب کرد. نمي‏دانم چقدر بيهوش بودم، نمي‏دانم چند طوفان ديگر از سر گذرانده بودم اما وقتي بهوش آمدم، ديدم زير سايه هستم. سايه! کاش از خدواند کبل چيز ديگري طلب کرده بودم. از جا که بلند شدم ديدم در مقابل عمارت بلند بالايي هستم که راهي براي ورود نداشت. به تناوب روي ديواره همان نوشته روي صندوقچه را مي ديدم. يعني اين همان معبد آتينا بود؟ آيا راه نفوذي داشت؟ اگر داشت پس کجا بود؟ اصلا اين عمارت چگونه قرار گرفته بود که کسي آن را نديده بود؟
همه اين سئوال ها در کسري از ثانيه از ذهنم گذر کردند. در زير انبود سئوالات بود که به خود آمدم و شروع کردم به گشتن. براي ورود به معبد طبق نوشته هاي استارباک بايد تيرِ زس را با خود مي داشتم. اما چگونه؟ مدتي گذشت بايد راهي براي ورود مي يافتم. حتما راهي بود. اين را درونِ خودم حس مي کردم. در مقابل يکي از اضلاع 12 گانه اين معبد بود. شروع به چرخيدن کردم. به همه جا دست مي زدم، همه چيز را امتحان مي کردم، تکان مي دادم. بايد راهي پيدا مي کردم.


بخش چهارم: روحِ گل سرخ

همينطور که مي گشتم چيزي در کنار يکي از نوشته ها نظرم را جلب کرد. ساقه‏ي نصفه خشک شده يک گل. چيزي به ذهنم رسيد. شايد آن گل درون جعبه حکايتي دارد. هيچ کارِ خداي کبل بي‏حکمت نيست. همين که من در اينجا هستم همين که از ابتداي ماجرا اين همه اتفاق از سرم گذشته بود حتما حکمتي در آن بود. من آدم مذهبي نيستم، اما به اين موضوع اعتقاد دارم. بايد امتحان مي‏کردم آن را. گل را از صندوق که کمي آن طرف تر بود با خود آوردم. آن را همان گونه که بود به انتهاي ساقه خشک شده چسباندم. اتفاقي که حدس مي زدم در حال رخ دادن بود. زمين لرزيد و قسمتي از ديوار به درون درفت و چرخيد. باز نشد، اما به سختي مي شد از آن عبور کرد.
از آن گذشتم و پا به درون تاريکي گذاشتم. تاريکي مطلقي که تا آنروز به اين شدت نديده بود. گويي هر آنچه از نور در اين ساختمان بوده بلعيده شده است. سياهچاله اي به تمام معنا. از ترس قلبم به شدت مي‏زد، نفسم به درستي بالا نمي‏آمد. پاهايم سست بود و چيزي در ذهنم گذر نداشت. مدتي گذشت که به خود آمدم. احساس مي‏کردم چيزي مرا مي خواند. چيزي يا کسي. قسمت دوم برايم عجيب‏تر بود. مگر در اينجا کسي در انتطار من است؟ مگر کسي در اينجا مي‏دانست که من مي‏آيم؟ قدم از قدم که برداشتم، آن شکاف نيز بسته شد و من ماندم و تنهايي. من ماندم و خلاء.



بخش پنجم: معبد آتينا

شکاف بسته شد. من ماندم و چهار ديوار و يک سقفِ پر ستاره . نمي‏دانستم ترس بر من غلبه شده يا شگفتي. همانجا نشستم. کمي به دور و برم نگاه کردم. چندين سکو، ميز، يک شيء فلزي بلند و ديوار هايي که اشيايي بر آن قرار داشت. کمي آن طرف‏تر يک صندلي بود. صندلي‏اي با شکلي غريب. به سختي از آن بلند شدم و به طرفش رفتم. تميز بود. بدون کوچکترين گرد و غباري! بر آن نشستم. همچون صندلي‏اي که در کتابخانه‏ام داشتم شروع کردم به تکان دادنش. فقط از روي عادت، شايد هم از روي ترس. احساس مي‏کردم جز من هم افراد ديگري در آنجا هستند و به من نگاه مي‏کنند. شايد هم ترس از محيط ناشناخته بود. احساس کردم کسي از پشت سر به من نگاه مي کند. نمي‏دانستم برگردم يا هيچ عکس العملي از خود نشان ندهم!
به ناگاه برگشتم و ديدم تصورم اشتباه بود. کسي نبود، اما يک آينه بلند قدي، از کف زمين تا انتهاي سقف بلندِ معبد همه چيز را درون خود نشان مي داد. بلند شدم و روبرويش رفتم. تعجبم بيشتر شد. درون آينه چيزي از اشياء معبد ديده نمي‏شد. آنجا عکس العملِ اشياء نبود. عکس العمل من نيز نبود. تنها چيزي که بود، من بودم و خودم. من بودم اما منِ من در آن نبود. من بودم، اما خودم نبودم. کسي ديگر بود که من را نشان مي‏داد. خودش براي خودش حرکت مي کرد و انگار داشتم خودم را در يک زمان ديگر مي ديدم. ترسيدم! به عقب رفتم. در اين عقب رفتن پايم به چيزي خورد و نقش بر زمين شدم. مجسمه اي ديدم که چهره اش غمگين بود و در دستش چيزي شبيه کاسه. کاسه اي آبي رنگ و شيشه اي که درونش آب بود. احساس کردم نماينده يکي از خدايگان که استارباک از آن به عنوان "آرتميس" نام برده بود باشد. الهه‏ي زمين و چشمه سارها و آب‏ها و درياها. استارباک نوشته بود که در آن زمان معتقد بودند "آرتميس" است که آب را به کبل هديه کرده است.
اتاق پر بود از اشياء زيادي که نمي‏دانستم چه هستند و چه چيزي درون خود دارند. ستارگاني که از بالا بر سرم نورشان را مي تاباندند، تاريکي را از بين برده بودند و مي توانستم اطرافم را ببينم. کمي جلوتر، پشت سر ديوار ها و سکوها و مجسمه‏ها، ديواري بود که نظرم را به خود جلب کرد. ديواري که گل‏هايي بر آن چسبيده شده بودند. گلها به جا متصل نبودند. گويي در هوا معلق بودند و زندگي مي کردند. احساس مي کردم در اتاق رفت و آمدي مي شود. من چيزي نمي‏ديدم اما حس مي کردم. حسم تا آن موقع اشتباه نکرده بود. به آن اطمينان کردم و جلوتر رفتم.

بخش ششم: سرنوشت ما آدميان

جلوتر رفتم. نوشته اي بر ديواري بود. سعي کردم آن را بخوانم. نوشته به زبان کلينگان بود. با همان کلمه اي روي ديوار معبد و روي صندوقچه بود شروع شده بود. متن را خواندم.... باورم نمي‏شد. چندين و چند بار آن را خواندم. از ترس به خودم لرزيدم چند قدم به عقب برداشتم . گويي تمام معبد بر سرم آوار شده بود. مي خواستم از آنجا فرار کنم. اما چگونه. هيچ راهي براي خروج نبود. ناگهان به ديواري که در مقابلم بود فکر کردم. 2 گل سرخ و يک ميوه در آسمان معبد آويزان و زنده. مجسمه اي در کنارشان بود که به آنها چشم دوخته بود. حتما همان خداي کشت و زرع کبل، "دميتر" بوده است. اما چيزي در اين ميان کم بود. "هادس"، خداي ناپديدِ کبل! يا همان خداي زيرزميني که همه چيز را در هر لحظه که لازم بود، انجام مي‏داد و کنار مي آمد. طبق نوشته استارباک بايد اينها نيز می‏بودند. جلوي گلها رفتم. گلها از همان نوعي بودند که من در دست داشتم و ميوه‏ای در ميان آنها. چيزي به ذهنم رسيد. براي فرار از آنجا بايد تعجيل مي‏کردم. اگر طوفاني که هر 8 دقيقه و چهل ثانيه يکبار اتفاق مي افتاد و 20 دقيقه طول مي کشيد عامل به آنجا رسيدن من بود، پس همان نيز بايد مرا از آنجا مي برد. گل را بين گل هاي ديگر گذاشتم. ناگهان نوري از آن ساطع شد و به آسمان رفت. زمين لرزيد و ديوارها چرخيدند و طوفان شد. طوفاني مانند گذشته. اينبار ايستادم و چشم‏هايم را بستم و لبخندي زدم و آغوش گشودم. اين طوفانِ سرنوشت بود که مرا با خود مي برد. مقاومت در برابر آن بيهوده بود. خود را به آن سپردم...
20 دقيقه بعد بود. ساعت نداشتم اما مطمئن بودم. من در همان صحرا به همان تنهايي! اصلاح مي کنم. تنها تر از قبل. استارباک نمرده بود. روح او بود که در معامله اي با خدايگانِ خشم و نفرت، باعث نجات نسل بشر شده بود. نسل بشري که با گناهانشان خشم خدايگان را برانگيخته بودند. خدايگاني که انتقام مي خواستند و جنگ. اما استارباک فدا کرد خود را تا ما بمانيم.
اکنون من بودم و صحراي بيکران. من ديگر به آنجايي که از آن آمده بودم تعلق نداشتم. سرنوشتم عوض شده بود. نوشته روي ديوار را به ياد آوردم، به آن فکر کردم و در صحرايي که در آن مدفون شده بودم چشم انداختم: "و ما تقدير شما را از اين مکان شکل مي‏دهيم، ما به خاطر روح او به بشر رحم کرديم و فرصتي دوباره داديم. تاريخ تکرار مي شود. اما نسل بشر باز هم اشتباه خواهد کرد."

James TE. Kerk
296 AB



جهان سوم - 4

جهان سوم جاییه که وقتی یه مردی گریه می کنه همه بهش با نگاه تمسخر یا دلسوزی بهش نگاه می کنن و در بهترین حالت دستی رو سرش می کشن و میگن: “مرد که گریه نمیکنه! درست میشه!”

مرثیه در مرگ ایگناسیو سانچز مخیاس

Ignacio Sanchez Mejias
گاوباز اسپانیولی
اثر: فدریکو گارسیا لورکا

1
زخم و مرگ

در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچه‌ی سفید را آورد
                    در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
                     در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
                      در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی
                     در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذرِ نیکل و بذرِ بلور افشاند
                    در ساعت پنج عصر .
اینک ستیزِ یوز و کبوتر
                    در ساعت پنج عصر .
رانی با شاخی مصیبت‌بار
                    در ساعت پنج عصر .
ناقوس‌های دود و زرنیخ
                    در ساعت پنج عصر .
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
                    در ساعت پنج عصر .
در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشی
                    در ساعت پنج عصر .
و گاو نر، تنها دلِ برپای مانده
                    در ساعت پنج عصر .
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
                    در ساعت پنج عصر .
چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را
                    در ساعت پنج عصر .
مرگ در زخم‌های گرم بیضه کرد
                    در ساعت پنج عصر .
بی‌هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری در حُکمِ بسترش
                    در ساعت پنج عصر .
نِی‌ها و استخوان‌ها در گوشش می‌نوازند
                    در ساعت پنج عصر .
تازه گاوِ نر به سویش نعره برمی‌داشت
                    در ساعت پنج عصر .
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین‌کمانی بود
                    در ساعت پنج عصر .
قانقرایا می‌رسید از دور
                    در ساعت پنج عصر .
بوقِ زنبق در کشاله‌ی سبزِ ران
                    در ساعت پنج عصر .
زخم‌ها می‌سوخت چون خورشید
                    در ساعت پنج عصر .
و در هم خُرد کرد انبوهیِ مردم دریچه‌ها و درها را
                     در ساعت پنج عصر .
در ساعت پنج عصر .
آی، چه موحش پنج عصری بود !
ساعت پنج بود بر تمامی ساعت‌ها !
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه !

2
خون منتشر

نمی‌خواهم ببینمش !

بگو به ماه بیاید
چراکه نمی‌خواهم
خونِ ایگناسیو را بر ماسه‌ها ببینم.

نمی‌خواهم ببینمش !

ماهِ چارتاق
نریانِ ابرهای رام
و میدانِ خاکی خیال
با بیدبُنانِ حاشیه‌اش.

نمی‌خواهم ببینمش !

خاطرم در آتش است.
یاسمن‌ها را فراخوانید
با سپیدی کوچک‌شان !

نمی‌خواهم ببینمش !

ماده گاوِ جهان پیر
به زبان غمینش
لیسه بر پوزه‌یی می‌کشید
آلوده‌ی خونی منتشر بر خاک،
و نره گاوانِ «گیساندو »
نیمی مرگ و نیمی سنگ
ماغ کشیدند آن‌سان که دو قرن
خسته از پای کشیدن بر خاک.

نه.
نمی‌خواهم ببینمش !

پله پله بَر می‌شد ایگناسیو
همه‌ی مرگش بر دوش‌.
سپیده‌دمان را می‌جست
و سپیده‌دمان نبود.
چهره‌ی واقعی خود را می‌جست
و مجازش یکسر سرگردان کرد.
جسم زیباییِ خود را می‌جست
رگِ بگشوده‌ی خود را یافت.
نه ! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
من ندارم دلِ فواره‌ی جوشانی را دیدن
که کنون اندک اندک
می‌نشیند از پای
و تواناییِ پروازش
                          اندک اندک
می‌گریزد از تن.

فورانی که چراغان کرده‌ست از خون
صُفّه‌های زیرین را در میدان
و فروریخته است آن‌گاه
روی مخمل‌ها و چرم گروهی هیجان دوست.

                    چه کسی برمی‌دارد فریاد
                    که فرود ارم سر ؟
                     ـ نه ! مگویید، مگویید
                     به تماشایش بنشینم.
                    آن زمان کاین سان دید
                    شاخ‌ها را نزدیک
                    پلک‌ها بر هم نفشرد.
                    مادران خوف
                                       اما
                                           سر برآوردند
                     وز دلِ جمع برآمد
                      به نواهای نهان این آهنگ
                      سوی ورزوهای لاهوت
                      پاسدارانِ مهی بی‌رنگ:

                      در شهر سه‌ویل
                      شهزاده‌یی نبود
                     که به همسنگیش کند تدبیر،
                      نه دلی همچنو حقیقتجوی
                      نه چو شمشیر او یکی شمشیر.
                      زورِ بازوی حیرت‌آورِ او
                      شطّ غرنده‌یی ز شیران بود
                      و به مانند پیکری از سنگ
                      نقش تدبیر او نمایان بود.
                     
                      نغمه‌یی اَندُلسی
                                           می‌آراست
                      هاله‌یی زرین بر گِرد سرش.

                      خنده‌اش سُنبل رومی بود
                      و نمک بود
                      و فراست بود.
 
                       ورزابازی بزرگ در میدان
                       کوه‌نشینی بی‌بدیل در کوهستان.
                        چه خوشخوی با سنبله‌ها
                        چه سخت با مهمیز !
                        چه مهربان با ژاله
                        چه چشمگیر در هفته‌بازارها،
                        و با نیزه‌ی نهاییِ ظلمت چه رُعب‌انگیز !

                        اینک اما اوست
                        خفته‌ی خوابی نه بیداریش در دنبال
                         و خزه‌ها و گیاهِ هرز
                         غنچه‌ی جمجمه‌اش را
                         به سرانگشتانِ اطمینان
                         می‌شکوفانند.
                         و ترانه‌سازِ خونش باز می‌آید

می‌سُراید سرخوش از تالاب‌ها و از چمنزاران
می‌غلتد به طول شاخ‌ها لرزان
در میان میغ بر خود می‌تپد بی‌جان
از هزاران ضربت پاعای ورزوها به خود پیچان
چون زبانی تیره و طولانی و غمناک ـ
تا کنار رودبارانِ ستاره‌ها
باتلاق احتضاری در وجود آید.

                      آه، دیوارِ سفید اسپانیا !
                      آه، ورزای سیاهِ رنج !
                      آه، خونِ سختِ ایگانسیو !
                      آه، بلبل‌های رگ‌هایش !

                      نه.
                     نمی‌خواهم ببینمش !

                      نیست،
                      نه جامی
                                  که‌ش نگهدارد
                      نه پرستویی
                                 که‌ش بنوشد،
                       یخچه‌ی نوری
                                          که بکاهد التهابش را.
                       نه سرودی خوش و خرمنی از گل.
                       نیست
                       نه بلوری
                                   که‌ش به سیمِ خام درپوشد.

                       نه !
                       نمی‌خواهم ببینمش !

3
این تخته‌بندِ تن

پیشانیِ‌ سختی‌ست سنگ که رؤیاها در آن می‌نالند
بی‌آب‌ مواج و بی سروِ یخ‌زده.
گُرده‌یی‌ست سنگ، تا بار زمان را بکشد
و درختان اشکش را و نوارها و ستاره‌هایش را.

باران‌های تیره‌یی را دیده‌ام من دوان از پی موج‌ها
که بازوان بلند بیخته‌ی خویش برافراشته بودند
تا به سنگ‌پاره‌ی پرتابی‌شان نرانند.
سنگ‌پاره‌یی که اندام‌های‌شان را در هم می‌شکند بی‌آن‌که به خون‌شان آغشته کند.

چراکه سنگ، دانه‌ها و ابرها را گرد می‌آورد
استخوان‌بندی چکاوک‌ها را و گُرگانِ سایه‌روشن را.
اما نه صدا برمی‌آورد، نه بلور و نه آتش،
اگر میدان نباشد. میدان و، تنها، میدان‌های بی‌حصار.

و اینک ایگناسیوی مبارک‌زاد است بر سرِ سنگ.
همین و بس ! ـ  چه پیش آمده است ؟ به چهره‌اش بنگرید:
مرگ به گوگردِ پریده‌رنگش فروپوشیده
رخسارِ مردگاوی مغموم بدو داده است.

کار از کار گذشته است ! باران به دهانش می‌بارد،
هوا چون دیوانه‌یی سینه‌اش را گود وانهاده
و عشق، غرقه‌ی اشک‌های برف،
خود را بر قله‌ی گاوچر گرم می‌کند.

چه می‌گویند ؟ ـ سکوتی بویناک برآسوده است.
ماییم و، در برابر ما از خویش می‌رود این تخته‌بند تن
که طرح آشکارِ بلبلان را داشت؛
و می‌بینیمش که از حفره‌هایی بی‌انتها پوشیده می‌شود.

چه کسی کفن را مچاله می‌کند ؟ آن‌چه می‌گویند راست نیست.
این‌جا نه کسی می‌خواند نه کسی به کُنجی می‌گرید
نه مهمیزی زده می‌شود نه ماری وحشت‌زده می‌گریزد.
این‌جا دیگر خواستار چیزی نیستم جز چشمانی به فراخی گشوده
برای تماشای این تخته‌بند تن که امکان آرامیدنش نیست.

این‌جا خواهانِ دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند.
مردانی که هَیون را رام می‌کنند و بر رودخانه‌ها ظفر می‌یابند.
مردانی که استخوان‌هاشان به صدا درمی‌آید
و با دهان پُر از خورشید و چخماق می‌خوانند.

خواستارِ دیدار آنانم من، این‌جا رو در روی سنگ،
در برابر این پیکری که عنان گسسته است.
می‌خواهم تا به من نشان دهند راه رهایی کجاست
این ناخدا را که به مرگ پیوسته است.

می‌خواهم مرا گریه‌یی آموزند، چنان چون رودی
با مهی لطیف و آبکنارانی ژرف
تا پیکر ایگناسیو را با خود ببرد و از نظر پنهان شود
بی آن‌که نفسِ مضاعف ورزوان را بازشنود.

تا از نظر پنهان شود در میدانچه‌ی مدوّر ماه
که با همه خُردی
جانور محزون بی‌حرکتی باز می‌نماید.
تا از نظر پنهان شود در شبِ محروم از سرودِ ماهی‌ها
و در خارزارانِ سپیدِ دودِ منجمد.

نمی‌خواهم چهره‌اش را به دستمالی فروپوشند
تا به مرگی که در اوست خو کند.
برو، ایگناسیو ! به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور !
بخسب ! پرواز کن ! بیارام ! ـ دریا نیز می‌میرد.


4
غایب از نظر

نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچه‌گان خانه‌ات.
نه کودک بازت می‌شناسد نه شب
چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

نه صُلب سنگ بازت می‌شناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می‌شوی.
حتا خاطره‌ی خاموش تو نیز دیگر بازت نمی‌شناسد
چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

چراکه تو دیگر مُرده‌ای
همچون تمامی مرده‌گان زمین.
همچون همه آن مرده‌گان که فراموش می‌شوند
زیر پشته‌یی از آتشزنه‌های خاموش.

هیچ‌کس بازت نمی‌شناسد، نه. اما من  تو را می‌سرایم
برای بعدها می‌سرایم چهره‌ی تو را لطف تو را
کمالِ پخته‌گیِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود.

زادنش به دیر خواهد انجامید ـ خود اگر زاده تواند شد ـ
آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.
نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می‌مویند
و نسیمی اندوهگن را که به زیتون‌زاران می‌گذرد به خاطر می‌آورم.

 


جهان سوم - 3

جهان سوم جاییه که مدال طلای بازیکنان رو تو مسابقات ورزشی نشونه سلامتی و اقندار نسل جوان اون مملکت برداشت می‏کنه مجریِ تلویزیون.! پس این همه چوون معتاد و دزد و قاتل که آفتابه میندازن دور گردنشون و می چرخونن و آدم تو گوشه کتار خیابون و جوب! می بینه چی هستن؟ احتمالا جوون حساب نمیشن

غرورم! شکست

آدم ها برای من ابزار نیستن. شاید برای بعضیا باشن. وقتی دل من می شکنه، وقتی غرورم خورد میشه، وقتی شخصیتم پایمال میشه، اون هم پیش خودم، جلوی خودم، دیگه برام چیزی مهم نیست. مهم اینه که الان این اتفاق افتاده و دوست نداشتم از طرف اون این اتفاق بی افته. الان برام مهم نیست که بگم امیدوارم دلش بشکنه، یا غرورش خورد بشه، یا شخصیتش پایمال بشه. اتفاقا دعا می کنم این اتفاق براش بیافته. جلوی خودش و برای خودش. تا شاید! شاید! بفهمه که چه کاری کرده. هر چند بعید می دونم بفهمه منشاء این چیزها از کجا بوده. اگر هم بفهمه دیره دیگه.

پی نوشت:
درونم اتفاقات عجیبی افتاد. صداش رو شنیدم.

همه نامه های بعد از مرگِ من

خوب این هم از این! کاری که می خواستم انجام بدم تموم شد. همیشه آرزوم این بود که اگر یه روز مردم، اگر دیگه کسی رو ندیدم، بتونم بعد از مرگم یه سری حرفها رو بهش بزنم. برای هر کس چند دقیقه ظاهر بشم، حرف هام رو بزن و غیب شم.

ایده اش از مراسم ختم یکی از آشناها بهم رسید. خیلی کوچیک بودم. خودم رو جای اون کسی که داشت مداحی می کرد تصور کردم که دارم جای اون طرف، برای بقیه یه نامه می خونم. دارم براشون از زبان اون کسی که فوت کرده حرف می زنم.

 

مدت ها بود که می خواستم این کار رو برای خودم بکنم. این چند وقت که خیلی اوضاع خوبی نداشتم چند تا از این نامه ها رو همینطوری نوشتم. اولش خیلی جدی نبود… اما یهو جدی گرفتمش. برای چندین نفر نوشتم. بعضی ها رو پاره کردم و دوباره نوشتم. الان بیشتر از 10 تا نامه شده. اعضای خانواده و دوستان و بعضی آدمهای خاص.

از اینکه به دستشون هم برسه نگران بودم. هنوزم هستم البته. واسه همین همشون رو گذاشتم پیش دو تا دوست مطمئن. خودشونم جزو اون آدمهایی هستن که نامه داره.

فقط بدیش اینه که اگر یه روز افراد صاحب نامه اون ها رو بخونن، من از حالت بعدشون خبردار نمیشم. نه! نمی شم

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

 

اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

 

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.

 

پابلو نرودا، ترجمه احمد شاملو

این سو و آن سو

این سو غم و آن سو شادی

این سو اخم و آن سو لبخند

این سو تنهایی و آن سو عشق 2 نفر.

اینسو من و آنسو او

برای دوستم، عسل

2006_02_12[1]

این چند روز آینده باز هم باید با یکی از دوستانم خداحافظی کنم. اون میره و من همچنان اینجا هستم. دوست خوبم، عسل به همراه همسر گرامیش از پیش ما میرن اونطرف کره زمین که زندگی جدیدی رو شروع کنن. از پیش ما دور میشن و ما براشون دلتنگ میشیم. از پیش ما میرن و ما حتی تصور اینکه تو یه شهر هستیم و از یه هوا تنفس می کنیم رو نخواهیم داشت. دوباره باید به مدد دنیای مجازی با هم در ارتباط باشیم. مجازی بگیم و بخندیم و حتی گریه کنیم.

همه اینها یه طرف، اما از طرف خودم قول میدم که هیچوقت فراموششون نکنم. هرچند خیلی نمی‏تونستیم ببینیمشون، اما همیشه این امید وجود داشت که تو این شهر قراری، برنامه‏ای چیزی پیش بیاد و ببینیمشون. دوست خوبم، سفر خوبی داشته باشید و زندگی موفقی را آنسوی کره زمین شروع کنید.

 

این جمعه می روند، اما شاید یک جمعه بیایند. شاید …

 

پی نوشت:

یه موقعی می خواستم خداحافظی کنم. خداحافظیم تلخ بود. اونروز بهم این موسیقی هدیه داده شد. گفته شد هر وقت این آهنگ شنیده میشه، از من هم یادی میشه. منم این موسیقی رو به عسل تقدیم می‏کنم. هم خود موسیقی و چند تا اجرای مختلفش…

 

Noel Harrison - The Windmills Of Your MindDOWNLOAD

Dusty Springfield - The Windmills Of Your Mind – DOWNLOAD

Fausto Papetti - Romantic Saxofon The Windmills Of Your Mind - DOWNLOAD

Petula Clark - The Windmills of Your Mind - DOWNLOAD

جهان سوم 2

جهان سوم جاییه که هرچه بی سوادتر باشی، مقام و پستت بالاتره، هرچی باسوادتر، بیشتر بهت فشار میاد و له میشی. جاییه که مدیریت راحت ترین کار و مسئولیت پذیر بودن، بی اهمیت ترین کار حساب میشه. هر چی مدیرتر، بی سوادتر و هرچه مسئولیت پذیرتر، بیشتر زیر فشار.

جهان سوم 1

جهان سوم جاییه که سر یه 25 تومن اضافه یا کم بودن کرایه چنان دعوایی بین راننده و یه مسافر میشه که اگر تو کلاهت رو برنداری و از اتوبوس فرار نکنی ممکنه چند صد برابر اون برات هزینه برداره.

سینمای امروز ما

سینمای امروز ما جاییِ که از هزار دستان ها  و دلشدگان ها به هوش سیاه ها و فاصله ها رسیدیم. جاییِ که از اکبر عبدی دلشدگان به اکبر عبدی اخراجی ها رسیدیم. جاییه که از علی حاتمی ها به خیل عظیم کارگردان های گیشه ای ساز و هجو ساز امروزی رسیدیم. جاییِ که طبع تماشاچی ها از شنیدن دیالوگ های زیبا و ادبی به شنیدن جیغ و دادها و دعوا بر سر طلاق گرفتن ها رسیده. جاییه که از ساختن فیلم به مناسبت هزاره موسیقی و برای گرامیداشت اونها به ساختن فیلم های به اصطلاح خانوادگی رسیده. …

از کجا به کجا می رویم؟

زندگی





همه ترس های من

چند روز پیش با یکی از دوستام نشسته بودیم کافه و داشتیم حرف می زدیم. گفت دچار بیماری فلان شخص شده. گفتم یعنی دلت براش تنگ میشه و اینا؟ گفت نه! یعنی مثل اون همینطوری که صبح بیدار می‏شم، ته دلم میلرزه. دیدم این مرض رو منم دارم. منم از خیلی چیزها می ترسم. همه ترس های من زیاد هستن. از صبح که بیدار میشم تا موقعی که می خوابم. حتی تو خواب هم گاهی کابوس این ترس ها گریبانم رو می گیره.

ترس از آینده، از رابطه، از زندگی، از مرگ اطرافیانم، از وابستگی به آدم ها، از زنده بودن خودم، از بالا رفتن سن، از ازدواج، از …. همه ترس‏های من زیادن. ترس من، از همه این هاست.

حسرت

...که گرفتی مرا در بَرِ خویش...

ژانر 2

اونهایی که دیدگاه یا طرز فکر خودشون رو به همه آدم ها تعمیم میدن.

مثال: 100 فیلم/کتاب/موسیقی که قبل از مرگ باید دید/خوند/گوش کرد.

ژانر 1

اونایی که برای رسیدن به یه خواسته ای، بر خلاف همون خواسته عمل می کنن

نمک رو زخم

اگر قلب ادم رو تیغ می‌زنید، مرام نمی‌خواد، ادم باشید نمک رو زخمش نپاشید.