زندگی به تلاشهایتان پاداش می دهد نه به بهانه هایتان.
اندرو متیو، ۵۱۳ درس زندگی، سام زالی
زندگی به تلاشهایتان پاداش می دهد نه به بهانه هایتان.
اندرو متیو، ۵۱۳ درس زندگی، سام زالی
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۲/۰۳/۱۳۸۹ ۰۸:۱۷:۰۰ ق.ظ.
برچسبها: درسواره زندگي، گفته هاي بزرگان 0 نظرات
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۱/۰۵/۱۳۸۹ ۰۱:۵۹:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۰/۰۸/۱۳۸۹ ۰۱:۲۷:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: خودنوشت، داستان 0 نظرات
جهان سوم جاییه که وقتی یه مردی گریه می کنه همه بهش با نگاه تمسخر یا دلسوزی بهش نگاه می کنن و در بهترین حالت دستی رو سرش می کشن و میگن: “مرد که گریه نمیکنه! درست میشه!”
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۹/۱۲/۱۳۸۹ ۰۵:۰۸:۰۰ ب.ظ.
1
زخم و مرگ
در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچهی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکههای پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذرِ نیکل و بذرِ بلور افشاند
در ساعت پنج عصر .
اینک ستیزِ یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر .
رانی با شاخی مصیبتبار
در ساعت پنج عصر .
ناقوسهای دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر .
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر .
در هر کنار کوچه، دستههای خاموشی
در ساعت پنج عصر .
و گاو نر، تنها دلِ برپای مانده
در ساعت پنج عصر .
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر .
چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را
در ساعت پنج عصر .
مرگ در زخمهای گرم بیضه کرد
در ساعت پنج عصر .
بیهیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری در حُکمِ بسترش
در ساعت پنج عصر .
نِیها و استخوانها در گوشش مینوازند
در ساعت پنج عصر .
تازه گاوِ نر به سویش نعره برمیداشت
در ساعت پنج عصر .
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگینکمانی بود
در ساعت پنج عصر .
قانقرایا میرسید از دور
در ساعت پنج عصر .
بوقِ زنبق در کشالهی سبزِ ران
در ساعت پنج عصر .
زخمها میسوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر .
و در هم خُرد کرد انبوهیِ مردم دریچهها و درها را
در ساعت پنج عصر .
در ساعت پنج عصر .
آی، چه موحش پنج عصری بود !
ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها !
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه !
2
خون منتشر
نمیخواهم ببینمش !
بگو به ماه بیاید
چراکه نمیخواهم
خونِ ایگناسیو را بر ماسهها ببینم.
نمیخواهم ببینمش !
ماهِ چارتاق
نریانِ ابرهای رام
و میدانِ خاکی خیال
با بیدبُنانِ حاشیهاش.
نمیخواهم ببینمش !
خاطرم در آتش است.
یاسمنها را فراخوانید
با سپیدی کوچکشان !
نمیخواهم ببینمش !
ماده گاوِ جهان پیر
به زبان غمینش
لیسه بر پوزهیی میکشید
آلودهی خونی منتشر بر خاک،
و نره گاوانِ «گیساندو »
نیمی مرگ و نیمی سنگ
ماغ کشیدند آنسان که دو قرن
خسته از پای کشیدن بر خاک.
نه.
نمیخواهم ببینمش !
پله پله بَر میشد ایگناسیو
همهی مرگش بر دوش.
سپیدهدمان را میجست
و سپیدهدمان نبود.
چهرهی واقعی خود را میجست
و مجازش یکسر سرگردان کرد.
جسم زیباییِ خود را میجست
رگِ بگشودهی خود را یافت.
نه ! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
من ندارم دلِ فوارهی جوشانی را دیدن
که کنون اندک اندک
مینشیند از پای
و تواناییِ پروازش
اندک اندک
میگریزد از تن.
فورانی که چراغان کردهست از خون
صُفّههای زیرین را در میدان
و فروریخته است آنگاه
روی مخملها و چرم گروهی هیجان دوست.
چه کسی برمیدارد فریاد
که فرود ارم سر ؟
ـ نه ! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
آن زمان کاین سان دید
شاخها را نزدیک
پلکها بر هم نفشرد.
مادران خوف
اما
سر برآوردند
وز دلِ جمع برآمد
به نواهای نهان این آهنگ
سوی ورزوهای لاهوت
پاسدارانِ مهی بیرنگ:
در شهر سهویل
شهزادهیی نبود
که به همسنگیش کند تدبیر،
نه دلی همچنو حقیقتجوی
نه چو شمشیر او یکی شمشیر.
زورِ بازوی حیرتآورِ او
شطّ غرندهیی ز شیران بود
و به مانند پیکری از سنگ
نقش تدبیر او نمایان بود.
نغمهیی اَندُلسی
میآراست
هالهیی زرین بر گِرد سرش.
خندهاش سُنبل رومی بود
و نمک بود
و فراست بود.
ورزابازی بزرگ در میدان
کوهنشینی بیبدیل در کوهستان.
چه خوشخوی با سنبلهها
چه سخت با مهمیز !
چه مهربان با ژاله
چه چشمگیر در هفتهبازارها،
و با نیزهی نهاییِ ظلمت چه رُعبانگیز !
اینک اما اوست
خفتهی خوابی نه بیداریش در دنبال
و خزهها و گیاهِ هرز
غنچهی جمجمهاش را
به سرانگشتانِ اطمینان
میشکوفانند.
و ترانهسازِ خونش باز میآید
میسُراید سرخوش از تالابها و از چمنزاران
میغلتد به طول شاخها لرزان
در میان میغ بر خود میتپد بیجان
از هزاران ضربت پاعای ورزوها به خود پیچان
چون زبانی تیره و طولانی و غمناک ـ
تا کنار رودبارانِ ستارهها
باتلاق احتضاری در وجود آید.
آه، دیوارِ سفید اسپانیا !
آه، ورزای سیاهِ رنج !
آه، خونِ سختِ ایگانسیو !
آه، بلبلهای رگهایش !
نه.
نمیخواهم ببینمش !
نیست،
نه جامی
کهش نگهدارد
نه پرستویی
کهش بنوشد،
یخچهی نوری
که بکاهد التهابش را.
نه سرودی خوش و خرمنی از گل.
نیست
نه بلوری
کهش به سیمِ خام درپوشد.
نه !
نمیخواهم ببینمش !
3
این تختهبندِ تن
پیشانیِ سختیست سنگ که رؤیاها در آن مینالند
بیآب مواج و بی سروِ یخزده.
گُردهییست سنگ، تا بار زمان را بکشد
و درختان اشکش را و نوارها و ستارههایش را.
بارانهای تیرهیی را دیدهام من دوان از پی موجها
که بازوان بلند بیختهی خویش برافراشته بودند
تا به سنگپارهی پرتابیشان نرانند.
سنگپارهیی که اندامهایشان را در هم میشکند بیآنکه به خونشان آغشته کند.
چراکه سنگ، دانهها و ابرها را گرد میآورد
استخوانبندی چکاوکها را و گُرگانِ سایهروشن را.
اما نه صدا برمیآورد، نه بلور و نه آتش،
اگر میدان نباشد. میدان و، تنها، میدانهای بیحصار.
و اینک ایگناسیوی مبارکزاد است بر سرِ سنگ.
همین و بس ! ـ چه پیش آمده است ؟ به چهرهاش بنگرید:
مرگ به گوگردِ پریدهرنگش فروپوشیده
رخسارِ مردگاوی مغموم بدو داده است.
کار از کار گذشته است ! باران به دهانش میبارد،
هوا چون دیوانهیی سینهاش را گود وانهاده
و عشق، غرقهی اشکهای برف،
خود را بر قلهی گاوچر گرم میکند.
چه میگویند ؟ ـ سکوتی بویناک برآسوده است.
ماییم و، در برابر ما از خویش میرود این تختهبند تن
که طرح آشکارِ بلبلان را داشت؛
و میبینیمش که از حفرههایی بیانتها پوشیده میشود.
چه کسی کفن را مچاله میکند ؟ آنچه میگویند راست نیست.
اینجا نه کسی میخواند نه کسی به کُنجی میگرید
نه مهمیزی زده میشود نه ماری وحشتزده میگریزد.
اینجا دیگر خواستار چیزی نیستم جز چشمانی به فراخی گشوده
برای تماشای این تختهبند تن که امکان آرامیدنش نیست.
اینجا خواهانِ دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند.
مردانی که هَیون را رام میکنند و بر رودخانهها ظفر مییابند.
مردانی که استخوانهاشان به صدا درمیآید
و با دهان پُر از خورشید و چخماق میخوانند.
خواستارِ دیدار آنانم من، اینجا رو در روی سنگ،
در برابر این پیکری که عنان گسسته است.
میخواهم تا به من نشان دهند راه رهایی کجاست
این ناخدا را که به مرگ پیوسته است.
میخواهم مرا گریهیی آموزند، چنان چون رودی
با مهی لطیف و آبکنارانی ژرف
تا پیکر ایگناسیو را با خود ببرد و از نظر پنهان شود
بی آنکه نفسِ مضاعف ورزوان را بازشنود.
تا از نظر پنهان شود در میدانچهی مدوّر ماه
که با همه خُردی
جانور محزون بیحرکتی باز مینماید.
تا از نظر پنهان شود در شبِ محروم از سرودِ ماهیها
و در خارزارانِ سپیدِ دودِ منجمد.
نمیخواهم چهرهاش را به دستمالی فروپوشند
تا به مرگی که در اوست خو کند.
برو، ایگناسیو ! به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور !
بخسب ! پرواز کن ! بیارام ! ـ دریا نیز میمیرد.
4
غایب از نظر
نه گاو نرت باز میشناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچهگان خانهات.
نه کودک بازت میشناسد نه شب
چراکه تو دیگر مُردهای.
نه صُلب سنگ بازت میشناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه میشوی.
حتا خاطرهی خاموش تو نیز دیگر بازت نمیشناسد
چراکه تو دیگر مُردهای.
چراکه تو دیگر مُردهای
همچون تمامی مردهگان زمین.
همچون همه آن مردهگان که فراموش میشوند
زیر پشتهیی از آتشزنههای خاموش.
هیچکس بازت نمیشناسد، نه. اما من تو را میسرایم
برای بعدها میسرایم چهرهی تو را لطف تو را
کمالِ پختهگیِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود.
زادنش به دیر خواهد انجامید ـ خود اگر زاده تواند شد ـ
آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.
نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که میمویند
و نسیمی اندوهگن را که به زیتونزاران میگذرد به خاطر میآورم.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۹/۰۵/۱۳۸۹ ۰۹:۰۲:۰۰ ب.ظ.
جهان سوم جاییه که مدال طلای بازیکنان رو تو مسابقات ورزشی نشونه سلامتی و اقندار نسل جوان اون مملکت برداشت میکنه مجریِ تلویزیون.! پس این همه چوون معتاد و دزد و قاتل که آفتابه میندازن دور گردنشون و می چرخونن و آدم تو گوشه کتار خیابون و جوب! می بینه چی هستن؟ احتمالا جوون حساب نمیشن
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۲۶/۱۳۸۹ ۰۵:۰۹:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۲۲/۱۳۸۹ ۱۱:۰۴:۰۰ ق.ظ.
برچسبها: خودنوشت، درسواره زندگي 2 نظرات
خوب این هم از این! کاری که می خواستم انجام بدم تموم شد. همیشه آرزوم این بود که اگر یه روز مردم، اگر دیگه کسی رو ندیدم، بتونم بعد از مرگم یه سری حرفها رو بهش بزنم. برای هر کس چند دقیقه ظاهر بشم، حرف هام رو بزن و غیب شم.
ایده اش از مراسم ختم یکی از آشناها بهم رسید. خیلی کوچیک بودم. خودم رو جای اون کسی که داشت مداحی می کرد تصور کردم که دارم جای اون طرف، برای بقیه یه نامه می خونم. دارم براشون از زبان اون کسی که فوت کرده حرف می زنم.
مدت ها بود که می خواستم این کار رو برای خودم بکنم. این چند وقت که خیلی اوضاع خوبی نداشتم چند تا از این نامه ها رو همینطوری نوشتم. اولش خیلی جدی نبود… اما یهو جدی گرفتمش. برای چندین نفر نوشتم. بعضی ها رو پاره کردم و دوباره نوشتم. الان بیشتر از 10 تا نامه شده. اعضای خانواده و دوستان و بعضی آدمهای خاص.
از اینکه به دستشون هم برسه نگران بودم. هنوزم هستم البته. واسه همین همشون رو گذاشتم پیش دو تا دوست مطمئن. خودشونم جزو اون آدمهایی هستن که نامه داره.
فقط بدیش اینه که اگر یه روز افراد صاحب نامه اون ها رو بخونن، من از حالت بعدشون خبردار نمیشم. نه! نمی شم
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۰۵/۱۳۸۹ ۰۹:۲۲:۰۰ ب.ظ.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . . .
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.
پابلو نرودا، ترجمه احمد شاملو
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۰۷/۱۳۸۹ ۰۹:۴۵:۰۰ ب.ظ.
این سو غم و آن سو شادی
این سو اخم و آن سو لبخند
این سو تنهایی و آن سو عشق 2 نفر.
اینسو من و آنسو او
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۰۱/۱۳۸۹ ۰۶:۳۶:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: خودنوشت، شعر 0 نظرات
این چند روز آینده باز هم باید با یکی از دوستانم خداحافظی کنم. اون میره و من همچنان اینجا هستم. دوست خوبم، عسل به همراه همسر گرامیش از پیش ما میرن اونطرف کره زمین که زندگی جدیدی رو شروع کنن. از پیش ما دور میشن و ما براشون دلتنگ میشیم. از پیش ما میرن و ما حتی تصور اینکه تو یه شهر هستیم و از یه هوا تنفس می کنیم رو نخواهیم داشت. دوباره باید به مدد دنیای مجازی با هم در ارتباط باشیم. مجازی بگیم و بخندیم و حتی گریه کنیم.
همه اینها یه طرف، اما از طرف خودم قول میدم که هیچوقت فراموششون نکنم. هرچند خیلی نمیتونستیم ببینیمشون، اما همیشه این امید وجود داشت که تو این شهر قراری، برنامهای چیزی پیش بیاد و ببینیمشون. دوست خوبم، سفر خوبی داشته باشید و زندگی موفقی را آنسوی کره زمین شروع کنید.
این جمعه می روند، اما شاید یک جمعه بیایند. شاید …
پی نوشت:
یه موقعی می خواستم خداحافظی کنم. خداحافظیم تلخ بود. اونروز بهم این موسیقی هدیه داده شد. گفته شد هر وقت این آهنگ شنیده میشه، از من هم یادی میشه. منم این موسیقی رو به عسل تقدیم میکنم. هم خود موسیقی و چند تا اجرای مختلفش…
Noel Harrison - The Windmills Of Your Mind – DOWNLOAD
Dusty Springfield - The Windmills Of Your Mind – DOWNLOAD
Fausto Papetti - Romantic Saxofon The Windmills Of Your Mind - DOWNLOAD
Petula Clark - The Windmills of Your Mind - DOWNLOAD
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۶/۱۷/۱۳۸۹ ۰۹:۰۹:۰۰ ب.ظ.
جهان سوم جاییه که هرچه بی سوادتر باشی، مقام و پستت بالاتره، هرچی باسوادتر، بیشتر بهت فشار میاد و له میشی. جاییه که مدیریت راحت ترین کار و مسئولیت پذیر بودن، بی اهمیت ترین کار حساب میشه. هر چی مدیرتر، بی سوادتر و هرچه مسئولیت پذیرتر، بیشتر زیر فشار.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۶/۰۸/۱۳۸۹ ۰۸:۵۹:۰۰ ب.ظ.
جهان سوم جاییه که سر یه 25 تومن اضافه یا کم بودن کرایه چنان دعوایی بین راننده و یه مسافر میشه که اگر تو کلاهت رو برنداری و از اتوبوس فرار نکنی ممکنه چند صد برابر اون برات هزینه برداره.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۶/۰۷/۱۳۸۹ ۰۹:۵۲:۰۰ ب.ظ.
سینمای امروز ما جاییِ که از هزار دستان ها و دلشدگان ها به هوش سیاه ها و فاصله ها رسیدیم. جاییِ که از اکبر عبدی دلشدگان به اکبر عبدی اخراجی ها رسیدیم. جاییه که از علی حاتمی ها به خیل عظیم کارگردان های گیشه ای ساز و هجو ساز امروزی رسیدیم. جاییِ که طبع تماشاچی ها از شنیدن دیالوگ های زیبا و ادبی به شنیدن جیغ و دادها و دعوا بر سر طلاق گرفتن ها رسیده. جاییه که از ساختن فیلم به مناسبت هزاره موسیقی و برای گرامیداشت اونها به ساختن فیلم های به اصطلاح خانوادگی رسیده. …
از کجا به کجا می رویم؟
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۶/۰۵/۱۳۸۹ ۰۲:۴۳:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: خودنوشت، فيلم 1 نظرات
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۲۲/۱۳۸۹ ۰۷:۱۷:۰۰ ب.ظ.
چند روز پیش با یکی از دوستام نشسته بودیم کافه و داشتیم حرف می زدیم. گفت دچار بیماری فلان شخص شده. گفتم یعنی دلت براش تنگ میشه و اینا؟ گفت نه! یعنی مثل اون همینطوری که صبح بیدار میشم، ته دلم میلرزه. دیدم این مرض رو منم دارم. منم از خیلی چیزها می ترسم. همه ترس های من زیاد هستن. از صبح که بیدار میشم تا موقعی که می خوابم. حتی تو خواب هم گاهی کابوس این ترس ها گریبانم رو می گیره.
ترس از آینده، از رابطه، از زندگی، از مرگ اطرافیانم، از وابستگی به آدم ها، از زنده بودن خودم، از بالا رفتن سن، از ازدواج، از …. همه ترسهای من زیادن. ترس من، از همه این هاست.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۲۱/۱۳۸۹ ۰۷:۵۱:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۰۷/۱۳۸۹ ۰۹:۰۰:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۰۵/۱۳۸۹ ۰۴:۵۸:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۰۵/۱۳۸۹ ۰۳:۵۳:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۰۴/۱۳۸۹ ۰۷:۰۳:۰۰ ق.ظ.
Design: Free Css Templates | Blogger: Blog and Web | Persian: Mojtaba Sotoudeh