اگر من و تو دو برگ بوديم
هنگام خزان... زودتر از تو مي شكستم
و مي افتادم
تا زمانيكه تو مي افتي
در آغوشت بگيرم.
اگر من و تو دو برگ بوديم
هنگام خزان... زودتر از تو مي شكستم
و مي افتادم
تا زمانيكه تو مي افتي
در آغوشت بگيرم.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۲۶/۱۳۸۶ ۰۹:۳۲:۰۰ ب.ظ.
شب،
آسمان را نگريستم
آنجا بود،
درخشان و نقرهاي،
بزرگ و زيبا،
بخشنده و مهربان.
سفر كردم.
ديگر در آسمان نبود.
اما مهتاب من
تو،
درخشانتر،
بزرگتر،
و بخشنده تر
تاريكي هاي دلم را
روشن مي كني.
باشد تا هميشه باشي.
مهر 86 - كلاس تاريخ اسلام
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۲۹/۱۳۸۶ ۰۶:۲۴:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: خودنوشت، شعر 0 نظرات
تنها نمان !
یار شو .
نه با هر کسی .
با او که درکنارش ُ
آرام می گیری .
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۱۳/۱۳۸۶ ۰۸:۲۶:۰۰ ب.ظ.
بعد از تو در شبان تيره و تار من
ديگر چگونه ماه
آوازهاي طرح جاري نورش را
تكرار مي كند
بعد از تو من چگونه
اين آتش نهفته به جان را
خاموش ميكنم ؟
اين سينه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش ميكنم ؟
من با اميد مهر تو پيوسته زيستم
بعد از تو ؟
اين مباد
كه بعد از تو نيستم
بعد از تو آفتاب سياه است
ديگر مرا به خلوت خاص تو راه نيست
بعد از تو
درآسمان زندگيم مهر و ماه نيست
بعد از من آسمان آبي است
آبي مثل هميشه
آبي ...
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۱۳/۱۳۸۶ ۰۸:۱۰:۰۰ ب.ظ.
اي نگاهت خنده مهتاب ها
بر پرند ِ رنگ رنگ ِ خواب ها
اي صفاي جاودان ِهرچه هست:
باغ ها ، گل ها ، سحر ها ، آب ها
اي نگاهت جاودان افروخته
شمع ها ، خورشيدها ، مهتاب ها
اي طلوع بي زوال آرزو
در صفاي روشني محراب ها
ناز نوشيني تو و ديدار توست
خنده مهتاب در مرداب ها
در خرام نازنينت جلوه کرد
رقص ماهي ها و پيچ و تاب ها.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۶/۱۶/۱۳۸۶ ۱۲:۳۸:۰۰ ب.ظ.
گفته بودم که اگر بوسه دهی ، توبه کنم
که دگر باره از این خطاها نکنم
بوسه دادی ، چو بر خاست لبت از لب من
توبه کردم که دگر توبه ی بی جا نکنم
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۲۸/۱۳۸۶ ۱۰:۰۴:۰۰ ب.ظ.
آدم ها روی پل
نوشته ی: ویسواوا شیمبورسکا
مترجمان: مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد
پیاز چیز دیگری ست
دل و روده ندارد
تا مغز مغز پیاز است
تا حدِ پیاز بودن
پیاز بودن از بیرون
پیاز بودن تا ریشه
پیاز می تواند بی دلهره ای
به درونش نگاه کند
از وبلاگ كتابنوشت
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۲۱/۱۳۸۶ ۱۰:۰۳:۰۰ ب.ظ.
بانگ گردشهای چرخ است این که خلق
می رسانندش به تنبور و به حلق
ما همه اجزای آدم بوده ایم
از بهشت این لحن ها بشنوده ایم
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۱۴/۱۳۸۶ ۰۷:۴۹:۰۰ ب.ظ.
كوير! كوير را دوست دارم. دست دارمش به خاط قدرتش، غرورش و استقلالش! قدرت از آن جهت كه حيات دارد. حياتي در سختي! غرور دارد! غرور از آن جهت كه طلب نميكند آن چيزي را كه ندارد و ميجويد آن را. هرچند كه نامهربانيهاي اطرافش را ميبيند.و استقلالش را از جهت زنده بودن. زنده است و مستقل زان سبب كه حياتش وابسته به اطرافش نيست. كاش كوير ميبوديم! كويري خشك و سخت، اما قدرتمند و مغرور و مستقل!....
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۱۲/۱۳۸۶ ۰۹:۳۷:۰۰ ب.ظ.
...ديوانه بمانيد ، امّا مانند عاقلان رفتار کنيد . خطر متفاوت بودن را بپذيريد ، اما بياموزيد که بدون جلب توجه متفاوت باشيد...
کتاب "ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد" با اين جملات آغاز مي شود ، جملاتي که ايده اصلي کتاب را در بر مي گيرد. همه ما طوري تربيت شده ايم كه هنجارهاي و اجبارهاي جامعه –يا به عبارتي ديگر قوانين خودساخته جامعه- را بپذيريم . ما هيچ وقت نمي پرسيم که چرا بايد کاري را انجام دهيم و يا از انجام کاري دست بکشيم. يا چرا اگر از گذشته كاري به عنوان هنجار مطرح شده بايد آن را به همان شيوه –يا با حداقل تغيير- انجام دهيم. چرا افرادي که اين اجبارها و تحميل هاي جامعه را مي پذيرند را به عنوان افراد عادي جامعه مي پذيريم و آناني که سعي دارند بر قواعد زندگي غلبه کنند و مبارزه اي را با تحميل هاي زندگي آغاز کنند ، به عنوان افراد غيرعادي يا « ديوانه » مي شناسيم. چرا هميشه رده افراد سدشكن از بقيه ردهها افراد كمتري را شامل ميشود؟
در "ورونيکا تصميم مي گيرد بميرد" پائولو کوئليو ، داستان دختري را به تصوير مي کشد که خود را در بند اين قواعد مي بيند و چون راه گريز و يا تغييري نمي يابد ، ناچار دست به خودکشي مي زند . امّا پس از ناکام ماندن در خودکشي با افرادي آشنا مي شود که مسير عادي زندگي را دنبال نکرده و سعي مي کنند روش هاي جديد را کشف کنند.
اكثر ما دوست داريم در شرايطه كه داريم بمونيم و تلاش كمي را براي تغيير وضع موجود انجام ميدهيم(خود من يكيشون). شايد اين حرف كه با بالاتر رفتن سن،تغيير مشكل و دردسرساز ميشود را بتوان به گونهاي بپذيريم، اما در مقابل، گزينهاي خواهيم داشت به اسم "زنده بودن يا زندگي كردن". چند درصد از ما، به عنوان موجودي زنده، زندگي ميكنيم؟ چند درصد از ما حاضر هستيم خود را از پهنه قواعد خود ساخته برهانيم و آزادانه زندگي كنيم؟
شايد شكستن قواعد اطراف و پافرانهادن از اين مرزها باعث اختراعات، ابداعات و اكتشافات بسيار سودمندي گردند. اكثر مختريعن و مكتشفين زندگي را از دريچهاي ميديدند و ميبينند كه ديگران اجازه آن را به خود نميدهند. چرا؟ چون اينگونه نگاه كردن خارج از حيطه فكر و ذهن ديگران است و ممكن است مردم بهشان انگ ديوانگي بچسبانند.
تمام افرادي كه به گونهاي دنيا را تحت تاثير خود گذاشتهاند و يا اثري ژرف و سنگين به جا نهادهاند در زمان خود از طرف جامعه ديوانه يا غير عادي خطاب مي شدند و با انتقادات فراواني روبرو بودند . اما رمز موفقيت آنها زندگي کردن در دنياي خودشان بود . همگي خطر متفاوت بودن را پذيرفتند.
به قول پائولو كوئليو، هيچ وقت جنون را به فقدان اختيار اشتباه نگيريد. به ياد داشته باشيد که در سنت صوفي ، استاد – ملانصرالدين – کسي است که همه ديوانه اش مي خوانندند . و دقيقا به اين علت همشهريانش او را ديوانه مي دانند که ملانصرالدين مي تواند هر چه مي انديشد بگويد و هر کار مي خواهد بکند . همين طور بودند دلقک هاي دربار قرون وسطي ؛ آن ها مي توانستند پادشاه را از خطراتي آگاه کنند که وزرا جرأت اشاره به آن ها را نداشتند ، چون مي ترسيدند موقعيت خود را از دست بدهند.
پائولو کوئليو اعتقاد دارد که ما نيز مي توانيد چنين باشيم. ديوانه بمانيم اما چون افراد عادي عمل کنيم. خطر متفاوت بودن را بپذيريم ، امّا بياموزيد که بدون جلب توجه چنين کنيم . بايد من حقيقي خود را آشکار کنيم . و در پاسخ به اينکه من حقيقي چيست ؟ کوئليو ميگويد: "من حقيقي ، هماني است که هستي ، نه آني که ديگران از تو ساخته اند."
اولين كتابي كه از اين نويسنده به دستم رسيد، كيمياگر بود. متاسفانه هيچوقت نتونستم كتاب را تا انتها بخونم. شايد با نوع نثري كه داشت نتوانستم ارتباط برقرار كنم. اما اين كتاب فرق داشت. علاوه بر موضوع جالب و نثر خوبي كه داشت، در بعضي مواقع خودم را شبيه به ورونيكا حس ميكردم –شايد خيلي از ما هنگام خواند اين كتاب چنين حسي داشته باشند-. به همين خاطر دارم دوباره كتاب را ميخونم. دوست دارم ببينم ....
بمن بگو نگويم، نميگويم...
اما به من نگو نفهم، كه ميفهمم
دكتر علي شريعتي
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۱۲/۱۳۸۶ ۱۲:۳۲:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: دكتر شريعتي، گفته هاي بزرگان 0 نظرات
ای کاش رد من را از این صدا بگیری
تا که نرفتم از دست دست مرا بگیری
فصل نشای غمهاست میراب این زمینم
وقت است جوی آبی از چشم ما بگیری
بانو! قبول دارم زیباترینی اما
رسمش نبود خود را این قدرها بگیری
می ترسم از شبی که اینجا نباشم و تو
دیگر سراغ من را از ناکجا بگیری
تشییع می شوم صبح بر دوش این خیابان
فردا اگر بیایی باید عزا بگیری
امشب دوباره شعری از دوریت نوشتم
مانده ست روی دستم آنقدر تا بگیری
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۰۵/۱۳۸۶ ۰۹:۳۳:۰۰ ب.ظ.
عشق تو
به دشت هاي سر سبز زيبايي بخشيده
تا وقتي که عاشقم
زندگي زيباست
و زيبايي دنيا
از عشق تو زاده شده است .
دشت ها و چمنزاران
به رنگ گلها مي خندند
و انگار کوهها
همان کوههاي قديمي نيستند
از وقتي که عاشق تو شده ام
انگار ، دريا
به ترانه اي بدل شده است
از وقتي عاشق تو شده ام
از شادي
در پوست خود نمي گنجم
در چهره ها
از خشم و اندوه و مه خبري نيست
انگار ، تمام آدم ها
خوب و مهربان شده اند ...
فکرت قوجا
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۰۵/۱۳۸۶ ۰۶:۳۵:۰۰ ب.ظ.
منو انتظار و كابوس تنهايي
منو حس اينكه هر لحظه اينجايي
دارم آيينهها رو گم ميكنم كم كم
تو رو هر طرف رو ميكنم ميبينم
نگو از تو چشمام چيزي نميخوني
تو كه لحظه لحظه حالم رو ميدوني
اگه اين بهارم برنگردي خونه
ديگه چيزي از من يادت نميمونه
منو رها كن از اين فكر تنهايي
تو نرفتي، نه تو هنوزم اينجايي
دارم از خودم با فكر تو رد ميشم
دارم عاشقي رو با تو بلد ميشم
منو رها كن از اين فكر تنهايي
نه تو نرفتي، تو هنوزم اينجاييح
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۴/۱۰/۱۳۸۶ ۰۱:۵۷:۰۰ ب.ظ.
كاش! كاغذم را ياراي جاي گرفتن جهان ميبود.
كاش!
قلمم را ياراي جاي گرفتن جهان ميبود.
كاش! ذهنم را ياراي حركت قلمم بر كاغذ ميبود.
كاش!...
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۳/۱۹/۱۳۸۶ ۰۸:۰۸:۰۰ ب.ظ.
ONLY LOVE
Nana Mouskouri
اطلاعات خواننده در سايت ويكيپديا
Only love can make a memory
Only love can make a moment last
You were there and all the world was young
and all it's songs unsung
and I remember you then, when love was all
all you were living for
and how you gave that love to me
Only then I felt my heart was free
I was part of you and you were all of me
Warm were the days and the nights
of those years
Painted in colors to outshine the sun
All of the words and the dreams
and the tears live in my remembrance
Only love can make a memory
Only love can make a moment last
Life was new, there was a rage to live
each day a page to live
and I remember you then
when love was all, all you were living for
and how you gave that love to me
Only then I knew my heart was free
I was part of you and you were all of me
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۳/۱۷/۱۳۸۶ ۰۵:۰۰:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: خودنوشت، موزيك 0 نظرات
الان داشتم به وبلاگ خودم نگاه ميكردم. ديدم آخرين نوشتهام مال 4 فروردين 86 هستش! يعني چيزي بيش از 3 ماه! يادش به خير اون روزهايي كه 2 تا 2 تا پست ميكردم و عشق نوشتن وبلاگ و وبلاگ خواندن حسابي وقتم را ميگرفت.
نميدونم چرا ديگه حس نوشتن و خواندن را مثل قبل ندارم. حتي جز 4، 5 تا از وبلاگهايي كه هميشه ميخونم ديگه حس خوندن وبلاگ هم ندارم. خوبه باز با وجود google reader يا rss readerهاي ديگه همون سر زدن به وبلاگها هم كم شده و يه جا ميشه به همشون سر زد.
شايد يكي از دليلهايي كه اين مدت نمينوشتم درگيريهايي بود كه داشتم. مثل عوض كردن محل كارم كه از بهمن تا ارديبهشت طول كشيد و عدم دسترسي به اينترنت در اونجا و برگشت مجددم به كار قبليم! و درگيريهاي ديگه.
اما خوب اينها خيلي باعث نشد كه از دنياي موسيقي و كتاب و قيلم دور بمونم. خوشبختانه دوستان جديدي پيدا كردم كه منبع غني و خوبي از لحاظ دانش موسيقي و كتاب و فيلم هستند و دارن به من كمك ميكنند كه يه كم بهشون نزديك بشم.
از خوانندههاي جديدي كه با موسيقي اونها آشنا شدم، Norah Jones، Mark Knopfler و اين آخري كه كشف! خودم بود Nana Mouskouri هستند. هر 3 اونها به شدت آروم ميخوانند و دوست داشتني! و صد البته آلبومي از Joan Baez محبوبم دانلود كردم.
خيلي دوست دارم چند تا از آهنگهاي هر كدوم را براتون آپلود كنم. سعي ميكنم حتما به زودي اين كار را بكنم و اون دوستاني كه احتمالا هنوز به اينجا سر ميزنند و اين آهنگها را نشنيدن استفاده كنند.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۳/۱۷/۱۳۸۶ ۰۴:۱۹:۰۰ ب.ظ.

امسال، تو اين تعطيلاتي كه داشتم و تموم شد تعداد زيادي فيلم ديدم و چند تا كتابي كه نصفه نيمه تموم شده بود را خوندم. امسال هم مثل سال هاي گذشته خونه بود و جايي نرفتم. اما حداقل يه سري كار نسبتا مفيد كه خودم دلم ميخواست را انجام دادم.
فيلمهايي كه ديدم تو همه گروهي بود. از ژانر ترسناك گرفته تا جنگي و جوونپسند و .... خلاصه همه جور فيلمي ديدم. سعي ميكنم راجع به اونها بيشتر بنويسم. البته اگه بتونم به اين تنبلي كه تو نوشتن گرفتارش شدم غلبه كنم ;-)
يكي از فيلمهايي كه ديدم فيلم "بهار، تابستان، پاييز، زمستان...و بهار" بود. فيلم خيلي خوشساخت، خوب، سبك، آموزنده و بدون حاشيه زياد. اين فيلم درباره زندگي يك راهب است. همانطور كه از اسم فيلم مشخص است فيلم به چهار بازه زماني تقسيم شده. بهار يا دوران كودكي، تابستان يا دوران جواني، پاييز دوران گناهكاري و زمستان دوران بازگشت و تولد دوباره.
هر كدوم از بخشهاي فيلم تحت تاثير آموزههاي بوديسم بوده و پر از استعارهها و نشانه هاي مختلفي است كه از همين آموزهها نشات ميگيره. نشانههايي مثل ماهي، خروس، مار، شناور بودن در آب و ... . اين فيلم عليرغم ديالوگهاي خيلي كمي كه داره، اصلا فيلم خسته كنندهاي نيست. هر چند كه اين فيلم براي سرگرمي هم ساخته نشده و با توجه به مضامين آموزندهاي كه داره، بيشتر نقش هدايتگري داره تا آموزندهگي.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۰۴/۱۳۸۶ ۱۱:۳۵:۰۰ ق.ظ.
به يادت هست آن شب را
كه تنها به بزمي ساده مهمان تو بودم؟
تو خنديدي كه دل دريا كن اي دوست
من اما غرق چشمان تو بودم
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۰۳/۱۳۸۶ ۰۷:۰۳:۰۰ ب.ظ.
لينك دانلود (از وبلاگ سياوش قميشي)
اين من چون اسيري گم كرده راه
هردم درد پيري كرده تباه
اي كه را جدا گشته ز راهم ديگه مرده نگاهم
من اميدي ندارم كه تو باشي كنارم خسته جان
اين تو در كنارم خواب بلور هرشب چون سپيده هاله ي اشك
بلور اشك از چشم غمينم ميريزه روي دامن خاك
از بخت بد خاك اشك شور و غمناك
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۱/۱۱/۱۳۸۵ ۰۸:۴۶:۰۰ ب.ظ.
Design: Free Css Templates | Blogger: Blog and Web | Persian: Mojtaba Sotoudeh