



ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۱۳/۱۳۹۰ ۱۱:۲۸:۰۰ ق.ظ.
برچسبها: خودنوشت، علمی-تخیلی 0 نظرات

همه از علاقه وافر من به “بیل گیتس” خبر دارن. همه می دونن که من چقدر طرفدار محصولات مایکروسافت هستم و با تمام احترام به بقیه محصولات، تا اونجایی که واقعا بتونم از محصولات این شرکت استفاده می کنم. همه این محصولات و این نوآوری ها و محصولات از شرکتی نشات میگیره که قهرمان دوست داشتنی من، بیل گیتس یکی از موسسینش بوده و هنوزم حتی اسمش وزنه سنگینی تو معرفی و پشتیبانی از محصولات به حساب می آد.
28 اکتبر 1955 تو شهر سیاتل، ویلیام هنری گیتس سوم، یا همون بیل گیتس متولد شد. تولدش رو از صمیم دل تبریک میگم. هرچند این متن هیچوقت به دستش نخواهد رسید، اما تولد مبارک مرد دوست داشتنی.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۰۸/۱۳۹۰ ۰۹:۵۷:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۱۴/۱۳۹۰ ۰۴:۳۱:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۵/۰۵/۱۳۹۰ ۰۸:۰۸:۰۰ ب.ظ.

سال هاست که تو کار برنامه نویسی هستم. نه از سر اجبار، بلکه عاشقانه این شغل، دانش، تفریح یا هر چیز دیگه ای که اسمش رو که بذارید انتخاب کرده بودم و برای دانشگاه رفتن و کار و همه مسائل دیگه ای که سر راهم بود، سختی ها رو تحمل کردم.
همیشه از نشستن پشت کامپیوتر و برنامه نویسی، طراحی، خوندن خبرهای جدید مربوط به این حوزه و … لذت بردم. حتی روزهای زیادی که شاید سر یک ارور کوچیک وقت گذاشتم و اعصابم خورد میشد، خنده و شادی و حس خوبی که بعد از حل شدن موضوع بهم دست میداد خستگی تمام اون لحظات بد و ناجور رو از بین می برد.
روزها و شبهایی که بیدار میموندم، چه با دوستام تو محل کار و چه تنهایی تو دفتر یا خونه همه و همه لحظات خوب و بدی داشتن که من آگاهانه اون رو انتخاب کرده بودم ولی ازش لذت می بردم.
برنامه نویسی از نظر من خلق ایده ها و تولید محصولی بود که وقتی بهش نگاه می کردم، برای خودم در درجه اول لذت بخش و غرور آفرین بود و وقتی می دیدم که داره ازش استفاده میشه و من تونستم محصولی تولید کنم که به درد خورده و جایی داره ازش استفاده میشه، برای منی که هیچوقت نتونستم کاردستی، یا چیزی با دستهام تولید کنم واقعا حس خوب و عالی داشت.
از سال 78 تو این حوزه هستم. کارم تو حوزه طراحی و برنامه نویسی سایت و برنامه های تحت وب بوده. هیچی ادعایی مبنی بر دانستن همه موارد تو این حوزه ندارم و لی همیشه علاقه مند و پیگیر بودم و کار هایی که بهم محول شده رو به درستی و خوبی سعی کردم انجام بدم.
تمام این موارد رو گفتم و این مقدمه نسبتا طولانی در مورد چیزی که دوست داشتم رو گفتم تام برسم به این نکته: خسته شدم دیگه!
بله! خیلی ساده! از برنامه نویسی خسته شدم. نه اشتباه نکنید! از خود اینکار نه! از مصائب و مشکلاتی که پیش اومده خسته شدم. وقتی فکر میکنن که برنامه نویس یک ربات هستش و هر وقتی که میخوان ذهنش باید آماده برنامه نویسی باشه، وقتی مدیرت خودش نمیدونه هنوز چی میخواد و هر هفته ( حتی شده هر روز) سناریوی تو ذهنش رو عوض می کنه، وقتی تو به عنوان یک کارشناسی که سالهاست داری رو یه موضوعی کار می کنی و تقریبا تجربه خوبی پیدا کردی راجع به موضوعی تو حوزه دانش ات نظر میدی و اون رو اصلا اهمیت نمیدن و دقیقا بر عکسش رو انجام میدن، وقتی مشتری هیچی از چیزی که میگی رو درک نمیکنه و روی حرف اشتباه خودش پافشاری می کنه، وقتی مشاوری برات میارن که خودش بی سوادتر از تو هستش و فقط بنا به دلایل خاصی ازشون استفاده شده و نه تنها کمکی نمیکنه و بار کاری رو زیادتر می کنه، وقتی برنامه ریزی که به صورت کاملا استاندارد تهیه می کنی و یعد یه سری که هیچی نمیدونن میان و اون رو کاملا میریزن به هم، وقتی سخت افزار و پیش نیازهایی که لازم داری رو بهت ندن و فقط بخوان که کار انجام بشه، اون هم با هر کیفیتی، و خیلی دلایل و ناراحتی های دیگه وقتی باشه دیگه هیچ انگیزه ای نمیمونه.

من راحت از موضوعی پا عقب نمیذارم، ولی واقعا دیگه نمیکشم. نه از نظر ذهنی، و نه حتی از نظر جسمی آمادگی کار نرم افزار ندارم. به عنوان بخش کوچیکی از جامعه برنامه نویس و کسی که تو حوزه IT کار می کنم، حوزه برنامه نویسی رو ترک می کنم. میدونم که به هیچ جایی از دنیا بر نمیخوره، اما برای خودم این کار و تصمیم خیلی سختی هستش که با ناراحتی و دلشکستگی گرفتم.
امیدوارم دوباره روزهای خوب برگردن. دوباره اون خنده های بعد از اجرای موفق برنامه رو صورتم دیده بشه. دوباره اون حس سال های دور بهم برگرده.امیدوارم…
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۳/۲۲/۱۳۹۰ ۰۹:۲۸:۰۰ ق.ظ.
… چه بی فایده بارانی بود. تلاشش نیز. می دانی کوششاش چه بود؟ شستن نقشت از دلم و گرمایت از سرمایِ پاییزیِ تنم و رنگ زیبای چشمات از نگاهم. پی هوده تلاش می کند! ای باران! اگر تلاشت این است، ببار که بیهودهِ تلاش است و گر غیر از این است، باز ببار که دوست داشتنی تر می کنی نقش محبوبم را ….
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۲۰/۱۳۹۰ ۰۳:۰۷:۰۰ ب.ظ.

چند روز قبل مشغول دیدن بخش اول از آخرین فیلم سریِ هری پاتر بودم. هری پاتر و یادگاران مرگ. دیشب اولین قسمت از جنگ ستارگان رو دیدم. چند وقت پیش سری اول از انیمه های "ترنسفورمرز" رو دیدم. همه این ها علاوه بر فیلم ها و سریال های دیگه ای که دیده بودم قرار داشتن. هرچند من شاید مثل خیلی دیگه از دوستان تو این فضا نبودم و همه کتاب های خیلی خوب و معروف رو نخونده باشم، اما می تونم درباره علاقه ام و حداقل سری کتاب ها و فیلم های هری پاتر صحبت کنم. اما...
چند روز پیش که تو یکی از کتابفروشی های نسبتا معروف و بزرگ تهران داشتم دنبال کتابی برای دوستم می گشتم، یه دفعه به سرم زد که قفسه کتاب های ع.ت رو هم یه نگاهی بندازم.با تعجب دیدم تو این کتابفروشی چیزی به اسم قفسه علمی-تخیلی وجود نداره. از مسئول اونجا پرسیدم که کتابهای ع.ت کجا هستن و اون همه با کمک شک و تردید گفت تو بخش کودکان! من همه کاملا با تعجب گفتم پس بزرگا چی؟ و اون جوابش رو از سر بی میلی تکرار کرد:"گفتم که تو بخش کودکان!"
اولش برام جالب شد که خوب حالا ایشون اینطوری جواب دادن من برم ببینم که چی داره. بعد از رسیدن به بخش کودکان! تعجبم بیشتر شد. چون نه از کتاب های معروفی که بهم معرفی شده بود خبری بود و نه از چیدمان درستی برای کتابها. کاملا نا امید از اونجا بیرون اومدم و یکی دوجای دیگه رو سر زدم. باز هم همین بود. چیزی که حتما قبل از این هم وجود داشته و حتما من برای اولین بار دارم بهش توجه می کنم، بی توجهی به کتاب های علمی تخیلی هستش.
اما واقعا ع.ت چیست؟ آیا باید بخونیم؟ آیا واقعا فقط کودکان و نوجوانان باید این جور داستان ها رو بخونن؟! یا این فقط یک قالب ذهنی برای ما هستش که ارزشی نداره واقعا؟
توی دنیای واقعی ما چه اتفاقاتی مگه می افته؟ آیا جز این هستش که وقایع عادی، قالب بندی شده و نسبتا قابل پیش بینی رخ میده و ما مثلا از اونها درس می گیریم و به زندگی ادامه میدیم؟ حالا شما فکر کنید که علاوه بر این دنیای واقعی، دنیای دیگه ای هم باشه. مثلا مثل هری پاتر بفهمید که به دنیای دیگه ای هم تعلق دارید که اتفاقا در اونجا خیلی معروف هستید. یا می توانید در نبرد بین انسان ها و ربات ها، نجات دهنده نسل بشر باشید و با دشمنانتون بجنگید، درست مثل جان کانر. یا توی نبرد بین گرگینه ها و ومپایرها بودن هیجان نداره؟
همه اینها از تخیل شکل می گیره. از تخیل نویسنده ای که روی این موضوع ذهنش رو پرورش داده و گذاشته هرجا که می خواد بره. چه بسا خیلی از اختراعات بشر و پیشرفتهاش از تخیلاتمون در همون نسل و یا نسل های قبلی به دست اومده. وقتی داستان های سفر به ماه یا کرات دیگه یا ربات ها و ... مطرح می شد، آیا کسی فکر می کرد که واقعا روزی این اتفاق به حقیقت تبدیل بشه؟
اما برخورد ما با این موضوع چیه؟ تو بچگی بهت از این کتاب ها و فیلم ها نمی دن بخونی. چرا؟ چون اینا خشونت داره، تخیلیِ، ذهن آدم رو منحرف می کنه و از این چیزا. بزرگ هم که میشی میگن اینا واسه شما خوب نیست، این چرت و پرت ها چیه.این چیزا واسه بچه هاس و شما کارهای مهمتری هست تا خوندن این چیزا و الی آخر.
![]()
ولی وقتی عکس هایی که پابلیش می شد از فروشگاه هایی که کتابهای هری پاتر رو تو خارج می فروختن، یا صف فیلم های استار وارز جورج لوکاس رو نشون میدادن، می شد به راحتی جمعیت زیادی از مردم رو در سنین مختلف دید که برای چیزی که بهش علاقه دارن، انتظار می کشن و تخیلشون رو به پرواز در میارن. چیزی که در اینجا چندان جالب دونسته نمیشه و با همه چیز کلیشه ای برخورد میشه. واقعا چی میشه که ما هم اژدها داشته باشیم؟ یا آواتارمون رو به سیاره ای دیگه بفرستیم یا کوئیدیچ بازی کنیم.
تخیل همه ما شاید (حتما!) مثل همدیگه نیست. شاید کسی تخیلش رو پرورش داده باشه و یا به طور ذاتی قوه تخیلش زیاد باشه و بتونه داستان های جذاب و بی نظیری خلق کنه. ما هم در عوض می تونیم ذهنمون رو در کنار ذهن افراد قوی تر پرواز بدیم و در فضایی که اونها خلق می کنند سفر کنیم. باور کنیم که تخیل و فانتزی به سن محدود نمیشه و جلوی پرورش یا پروازش رو نگیریم.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۱۹/۱۳۹۰ ۱۲:۱۵:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: علمی-تخیلی 2 نظرات
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۰۵/۱۳۹۰ ۰۹:۱۱:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: خودنوشت، درسواره زندگي، روزانه 1 نظرات

مدتی هست که دوباره به لطف یکی از دوستانم به خوندن، دیدن و صحبت کردن در مورد ژانر علمی تخیلی روی آوردم. هرچند این روی آوردن عمدا تو بخش فیلم و انیمه بوده. اگر انیمه(که من چندان در دیدن و درک کردنش تجربه ای ندارم و فقط چند قسمت از یک مجموعه رو دیدم) رو کنار بذاریم، اختصاصا می خوام در مورد دیدن و لذت بردن از ژانر علمی-تخیلی صحبت کنم.
من معمولا تنها فیلم میبینم و یا در گذشته که فرصت بیشتری داشتم، تنها به سینما می رفتم. اما خوب بارها پیش اومده که مجبور بودم یا دوست داشتم فیلمی رو که خودم دیدم و ازش لذت بردم رو با جمع قسمت کنم و با هم ببینیم. چون به نظرم فیلم خوبی بوده و دوست داشتم که اونها هم از دیدنش لذت ببرن. حالا این فیلم هرچیزی می تونسته باشه. از فیلم رمانتیک و خانوادگی تا فیلم های علمی تخیلی که موضوع بحث من هستند.
یکی از مشخصه های ژانر علمی-تخیلی، رها شدن ذهن نویسنده به فضا و زمانی هستش که یا در عالم واقعیت وجود ندارد، و یا مربوط به زمان و مکان دیگری است. در این سفر به زمان و مکان اگر از قوانین علمی و یا حتی دستمایه های آن بهره بگیریم داستان ها و روایت های بی نظیری خلق می شوند. شاید چیزی که برای ما به تصویر کشیده می شود، با آن چیزی که در ذهن ما یا حتی در واقعیت وجود دارد کاملا متفاوت است. اما وقوعش محتمل و در آینده حتی قریب والوقوع باشد.
اما خیلی مواقع پیش میاد که بیننده از اصل “پذیرش فضای داستان” دور میشه. این اصل رو من خودم برای خودم تعریف کردم و سعی می کنم همیشه ازش پیروی کنم. اصل “پذیرش فضای داستان” برای من خطوط قرمزی رو در پیش از روایت داستان مطرح نمیکنه. بلکه یادآوری می کنه داستانی که داره برای من روایت میشه در چه فضایی هستش و من برای پذیرفتن داستان(همون لذت بردن) باید چه چیزایی رو قبول کنم و با حتی چه چیزایی رو باید از ذهنم دور نگه دارم.
بذارید کمی از ماجرای علمی تخیلی دور شم و برم به فضای بالیود. بله! سینمای هند که طرفداران خودش رو هم داره. بارها شده که من خودم فیلمی از این دسته فیلمها دیدم و حتی شاید لذت هم بردم. فضای رنگی، موسیقی، رقص و آواز، عشق و عاشقی، پیدا شدن خواهر برادری که سالها از هم دور بودن و خیلی چیزهای دیگه که کاملا به صورت کلیشه در فیلم های هندی پیدا میشه و معمولا خیلی هم طرفدار داره. بالیود هم سبک خاصی برای خودش داره که اگر بخواهید فیلمی از اون رو ببینید و ازش لذت ببرید باید فضای فرهنگی-داستانی این ژانر رو بپذیرید، حتی اگر از اون چیزی که مورد نظر شماست خیلی فاصله داشته باشه.

شبیه به همین موضوع هم در ژانر علمی-تخیلی وجود داره. داستانی پر از رباتها، سفرهای درون شهری یا ابزارهای عجیب، ابرقهرمان هایی که از بین نمیرن، پرواز می کنن، حرکات عجیب انجام می دهند و خیلی موضوعات دیگر به علاوه موارد علمی مختلف، دستمایه این داستان ها هستند.
برای درک این فضا باید اون چیزی که محدودیت مورد پذیرش درک شما از وقایع هست را کنار بذاریم و اصلا پذیرش فضای داستان رو جایگزینش کنیم. چه اشکالی داره که مردی از آهن بتونه به آدم بدها غلبه کنه و در میان ما هم زندگی کنه؟ از کجا معلوم که روزی رباتها به انسان ها حمله نکنن؟ از کجا معلوم روزی انسان مجبور به ترک زمین نشه وبه جایی دیگه مهاجرت نکنه؟
همه این موارد ممکن است که در عالم واقعیت رخ نده، اما در عالم تخیل اجاره بدید چیزی که برایتان عجیب و غیر قابل باور هست، رخ بده. مگر زمانی که در کتاب ها و داستان ها رویای سفر به ماه و سفینه فضایی و … وجود داشت کسی می توانست آن را باور کند؟ چیزی که در زمانی به صورت علمی-تخیلی بود در زمان دیگری به وقوع پیوست.
داستان های علمی –تخیلی فضایی باز از ذهن نویسنده داستان را به نمایش میگذارند که برای فهمیدن و لذت بردن از آن نباید درگیر قید و بندهای دنیای واقعی بود.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱/۰۴/۱۳۹۰ ۱۱:۴۴:۰۰ ق.ظ.
برچسبها: علمی-تخیلی، فيلم، كتاب 0 نظرات
زندگی به تلاشهایتان پاداش می دهد نه به بهانه هایتان.
اندرو متیو، ۵۱۳ درس زندگی، سام زالی
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۲/۰۳/۱۳۸۹ ۰۸:۱۷:۰۰ ق.ظ.
برچسبها: درسواره زندگي، گفته هاي بزرگان 0 نظرات
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۱/۰۵/۱۳۸۹ ۰۱:۵۹:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۱۰/۰۸/۱۳۸۹ ۰۱:۲۷:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: خودنوشت، داستان 0 نظرات
جهان سوم جاییه که وقتی یه مردی گریه می کنه همه بهش با نگاه تمسخر یا دلسوزی بهش نگاه می کنن و در بهترین حالت دستی رو سرش می کشن و میگن: “مرد که گریه نمیکنه! درست میشه!”
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۹/۱۲/۱۳۸۹ ۰۵:۰۸:۰۰ ب.ظ.
1
زخم و مرگ
در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچهی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکههای پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذرِ نیکل و بذرِ بلور افشاند
در ساعت پنج عصر .
اینک ستیزِ یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر .
رانی با شاخی مصیبتبار
در ساعت پنج عصر .
ناقوسهای دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر .
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر .
در هر کنار کوچه، دستههای خاموشی
در ساعت پنج عصر .
و گاو نر، تنها دلِ برپای مانده
در ساعت پنج عصر .
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر .
چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را
در ساعت پنج عصر .
مرگ در زخمهای گرم بیضه کرد
در ساعت پنج عصر .
بیهیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری در حُکمِ بسترش
در ساعت پنج عصر .
نِیها و استخوانها در گوشش مینوازند
در ساعت پنج عصر .
تازه گاوِ نر به سویش نعره برمیداشت
در ساعت پنج عصر .
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگینکمانی بود
در ساعت پنج عصر .
قانقرایا میرسید از دور
در ساعت پنج عصر .
بوقِ زنبق در کشالهی سبزِ ران
در ساعت پنج عصر .
زخمها میسوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر .
و در هم خُرد کرد انبوهیِ مردم دریچهها و درها را
در ساعت پنج عصر .
در ساعت پنج عصر .
آی، چه موحش پنج عصری بود !
ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها !
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه !
2
خون منتشر
نمیخواهم ببینمش !
بگو به ماه بیاید
چراکه نمیخواهم
خونِ ایگناسیو را بر ماسهها ببینم.
نمیخواهم ببینمش !
ماهِ چارتاق
نریانِ ابرهای رام
و میدانِ خاکی خیال
با بیدبُنانِ حاشیهاش.
نمیخواهم ببینمش !
خاطرم در آتش است.
یاسمنها را فراخوانید
با سپیدی کوچکشان !
نمیخواهم ببینمش !
ماده گاوِ جهان پیر
به زبان غمینش
لیسه بر پوزهیی میکشید
آلودهی خونی منتشر بر خاک،
و نره گاوانِ «گیساندو »
نیمی مرگ و نیمی سنگ
ماغ کشیدند آنسان که دو قرن
خسته از پای کشیدن بر خاک.
نه.
نمیخواهم ببینمش !
پله پله بَر میشد ایگناسیو
همهی مرگش بر دوش.
سپیدهدمان را میجست
و سپیدهدمان نبود.
چهرهی واقعی خود را میجست
و مجازش یکسر سرگردان کرد.
جسم زیباییِ خود را میجست
رگِ بگشودهی خود را یافت.
نه ! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
من ندارم دلِ فوارهی جوشانی را دیدن
که کنون اندک اندک
مینشیند از پای
و تواناییِ پروازش
اندک اندک
میگریزد از تن.
فورانی که چراغان کردهست از خون
صُفّههای زیرین را در میدان
و فروریخته است آنگاه
روی مخملها و چرم گروهی هیجان دوست.
چه کسی برمیدارد فریاد
که فرود ارم سر ؟
ـ نه ! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
آن زمان کاین سان دید
شاخها را نزدیک
پلکها بر هم نفشرد.
مادران خوف
اما
سر برآوردند
وز دلِ جمع برآمد
به نواهای نهان این آهنگ
سوی ورزوهای لاهوت
پاسدارانِ مهی بیرنگ:
در شهر سهویل
شهزادهیی نبود
که به همسنگیش کند تدبیر،
نه دلی همچنو حقیقتجوی
نه چو شمشیر او یکی شمشیر.
زورِ بازوی حیرتآورِ او
شطّ غرندهیی ز شیران بود
و به مانند پیکری از سنگ
نقش تدبیر او نمایان بود.
نغمهیی اَندُلسی
میآراست
هالهیی زرین بر گِرد سرش.
خندهاش سُنبل رومی بود
و نمک بود
و فراست بود.
ورزابازی بزرگ در میدان
کوهنشینی بیبدیل در کوهستان.
چه خوشخوی با سنبلهها
چه سخت با مهمیز !
چه مهربان با ژاله
چه چشمگیر در هفتهبازارها،
و با نیزهی نهاییِ ظلمت چه رُعبانگیز !
اینک اما اوست
خفتهی خوابی نه بیداریش در دنبال
و خزهها و گیاهِ هرز
غنچهی جمجمهاش را
به سرانگشتانِ اطمینان
میشکوفانند.
و ترانهسازِ خونش باز میآید
میسُراید سرخوش از تالابها و از چمنزاران
میغلتد به طول شاخها لرزان
در میان میغ بر خود میتپد بیجان
از هزاران ضربت پاعای ورزوها به خود پیچان
چون زبانی تیره و طولانی و غمناک ـ
تا کنار رودبارانِ ستارهها
باتلاق احتضاری در وجود آید.
آه، دیوارِ سفید اسپانیا !
آه، ورزای سیاهِ رنج !
آه، خونِ سختِ ایگانسیو !
آه، بلبلهای رگهایش !
نه.
نمیخواهم ببینمش !
نیست،
نه جامی
کهش نگهدارد
نه پرستویی
کهش بنوشد،
یخچهی نوری
که بکاهد التهابش را.
نه سرودی خوش و خرمنی از گل.
نیست
نه بلوری
کهش به سیمِ خام درپوشد.
نه !
نمیخواهم ببینمش !
3
این تختهبندِ تن
پیشانیِ سختیست سنگ که رؤیاها در آن مینالند
بیآب مواج و بی سروِ یخزده.
گُردهییست سنگ، تا بار زمان را بکشد
و درختان اشکش را و نوارها و ستارههایش را.
بارانهای تیرهیی را دیدهام من دوان از پی موجها
که بازوان بلند بیختهی خویش برافراشته بودند
تا به سنگپارهی پرتابیشان نرانند.
سنگپارهیی که اندامهایشان را در هم میشکند بیآنکه به خونشان آغشته کند.
چراکه سنگ، دانهها و ابرها را گرد میآورد
استخوانبندی چکاوکها را و گُرگانِ سایهروشن را.
اما نه صدا برمیآورد، نه بلور و نه آتش،
اگر میدان نباشد. میدان و، تنها، میدانهای بیحصار.
و اینک ایگناسیوی مبارکزاد است بر سرِ سنگ.
همین و بس ! ـ چه پیش آمده است ؟ به چهرهاش بنگرید:
مرگ به گوگردِ پریدهرنگش فروپوشیده
رخسارِ مردگاوی مغموم بدو داده است.
کار از کار گذشته است ! باران به دهانش میبارد،
هوا چون دیوانهیی سینهاش را گود وانهاده
و عشق، غرقهی اشکهای برف،
خود را بر قلهی گاوچر گرم میکند.
چه میگویند ؟ ـ سکوتی بویناک برآسوده است.
ماییم و، در برابر ما از خویش میرود این تختهبند تن
که طرح آشکارِ بلبلان را داشت؛
و میبینیمش که از حفرههایی بیانتها پوشیده میشود.
چه کسی کفن را مچاله میکند ؟ آنچه میگویند راست نیست.
اینجا نه کسی میخواند نه کسی به کُنجی میگرید
نه مهمیزی زده میشود نه ماری وحشتزده میگریزد.
اینجا دیگر خواستار چیزی نیستم جز چشمانی به فراخی گشوده
برای تماشای این تختهبند تن که امکان آرامیدنش نیست.
اینجا خواهانِ دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند.
مردانی که هَیون را رام میکنند و بر رودخانهها ظفر مییابند.
مردانی که استخوانهاشان به صدا درمیآید
و با دهان پُر از خورشید و چخماق میخوانند.
خواستارِ دیدار آنانم من، اینجا رو در روی سنگ،
در برابر این پیکری که عنان گسسته است.
میخواهم تا به من نشان دهند راه رهایی کجاست
این ناخدا را که به مرگ پیوسته است.
میخواهم مرا گریهیی آموزند، چنان چون رودی
با مهی لطیف و آبکنارانی ژرف
تا پیکر ایگناسیو را با خود ببرد و از نظر پنهان شود
بی آنکه نفسِ مضاعف ورزوان را بازشنود.
تا از نظر پنهان شود در میدانچهی مدوّر ماه
که با همه خُردی
جانور محزون بیحرکتی باز مینماید.
تا از نظر پنهان شود در شبِ محروم از سرودِ ماهیها
و در خارزارانِ سپیدِ دودِ منجمد.
نمیخواهم چهرهاش را به دستمالی فروپوشند
تا به مرگی که در اوست خو کند.
برو، ایگناسیو ! به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور !
بخسب ! پرواز کن ! بیارام ! ـ دریا نیز میمیرد.
4
غایب از نظر
نه گاو نرت باز میشناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچهگان خانهات.
نه کودک بازت میشناسد نه شب
چراکه تو دیگر مُردهای.
نه صُلب سنگ بازت میشناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه میشوی.
حتا خاطرهی خاموش تو نیز دیگر بازت نمیشناسد
چراکه تو دیگر مُردهای.
چراکه تو دیگر مُردهای
همچون تمامی مردهگان زمین.
همچون همه آن مردهگان که فراموش میشوند
زیر پشتهیی از آتشزنههای خاموش.
هیچکس بازت نمیشناسد، نه. اما من تو را میسرایم
برای بعدها میسرایم چهرهی تو را لطف تو را
کمالِ پختهگیِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود.
زادنش به دیر خواهد انجامید ـ خود اگر زاده تواند شد ـ
آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.
نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که میمویند
و نسیمی اندوهگن را که به زیتونزاران میگذرد به خاطر میآورم.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۹/۰۵/۱۳۸۹ ۰۹:۰۲:۰۰ ب.ظ.
جهان سوم جاییه که مدال طلای بازیکنان رو تو مسابقات ورزشی نشونه سلامتی و اقندار نسل جوان اون مملکت برداشت میکنه مجریِ تلویزیون.! پس این همه چوون معتاد و دزد و قاتل که آفتابه میندازن دور گردنشون و می چرخونن و آدم تو گوشه کتار خیابون و جوب! می بینه چی هستن؟ احتمالا جوون حساب نمیشن
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۲۶/۱۳۸۹ ۰۵:۰۹:۰۰ ب.ظ.
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۲۲/۱۳۸۹ ۱۱:۰۴:۰۰ ق.ظ.
برچسبها: خودنوشت، درسواره زندگي 2 نظرات
خوب این هم از این! کاری که می خواستم انجام بدم تموم شد. همیشه آرزوم این بود که اگر یه روز مردم، اگر دیگه کسی رو ندیدم، بتونم بعد از مرگم یه سری حرفها رو بهش بزنم. برای هر کس چند دقیقه ظاهر بشم، حرف هام رو بزن و غیب شم.
ایده اش از مراسم ختم یکی از آشناها بهم رسید. خیلی کوچیک بودم. خودم رو جای اون کسی که داشت مداحی می کرد تصور کردم که دارم جای اون طرف، برای بقیه یه نامه می خونم. دارم براشون از زبان اون کسی که فوت کرده حرف می زنم.
مدت ها بود که می خواستم این کار رو برای خودم بکنم. این چند وقت که خیلی اوضاع خوبی نداشتم چند تا از این نامه ها رو همینطوری نوشتم. اولش خیلی جدی نبود… اما یهو جدی گرفتمش. برای چندین نفر نوشتم. بعضی ها رو پاره کردم و دوباره نوشتم. الان بیشتر از 10 تا نامه شده. اعضای خانواده و دوستان و بعضی آدمهای خاص.
از اینکه به دستشون هم برسه نگران بودم. هنوزم هستم البته. واسه همین همشون رو گذاشتم پیش دو تا دوست مطمئن. خودشونم جزو اون آدمهایی هستن که نامه داره.
فقط بدیش اینه که اگر یه روز افراد صاحب نامه اون ها رو بخونن، من از حالت بعدشون خبردار نمیشم. نه! نمی شم
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۸/۰۵/۱۳۸۹ ۰۹:۲۲:۰۰ ب.ظ.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . . .
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.
پابلو نرودا، ترجمه احمد شاملو
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۰۷/۱۳۸۹ ۰۹:۴۵:۰۰ ب.ظ.
این سو غم و آن سو شادی
این سو اخم و آن سو لبخند
این سو تنهایی و آن سو عشق 2 نفر.
اینسو من و آنسو او
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۷/۰۱/۱۳۸۹ ۰۶:۳۶:۰۰ ب.ظ.
برچسبها: خودنوشت، شعر 0 نظرات
این چند روز آینده باز هم باید با یکی از دوستانم خداحافظی کنم. اون میره و من همچنان اینجا هستم. دوست خوبم، عسل به همراه همسر گرامیش از پیش ما میرن اونطرف کره زمین که زندگی جدیدی رو شروع کنن. از پیش ما دور میشن و ما براشون دلتنگ میشیم. از پیش ما میرن و ما حتی تصور اینکه تو یه شهر هستیم و از یه هوا تنفس می کنیم رو نخواهیم داشت. دوباره باید به مدد دنیای مجازی با هم در ارتباط باشیم. مجازی بگیم و بخندیم و حتی گریه کنیم.
همه اینها یه طرف، اما از طرف خودم قول میدم که هیچوقت فراموششون نکنم. هرچند خیلی نمیتونستیم ببینیمشون، اما همیشه این امید وجود داشت که تو این شهر قراری، برنامهای چیزی پیش بیاد و ببینیمشون. دوست خوبم، سفر خوبی داشته باشید و زندگی موفقی را آنسوی کره زمین شروع کنید.
این جمعه می روند، اما شاید یک جمعه بیایند. شاید …
پی نوشت:
یه موقعی می خواستم خداحافظی کنم. خداحافظیم تلخ بود. اونروز بهم این موسیقی هدیه داده شد. گفته شد هر وقت این آهنگ شنیده میشه، از من هم یادی میشه. منم این موسیقی رو به عسل تقدیم میکنم. هم خود موسیقی و چند تا اجرای مختلفش…
Noel Harrison - The Windmills Of Your Mind – DOWNLOAD
Dusty Springfield - The Windmills Of Your Mind – DOWNLOAD
Fausto Papetti - Romantic Saxofon The Windmills Of Your Mind - DOWNLOAD
Petula Clark - The Windmills of Your Mind - DOWNLOAD
ارسال شده توسط
احسان طريقت
در
۶/۱۷/۱۳۸۹ ۰۹:۰۹:۰۰ ب.ظ.
Design: Free Css Templates | Blogger: Blog and Web | Persian: Mojtaba Sotoudeh